من خود دلم از مهر تو،... لرزیده بود!

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 84 بود که با پیشنهاد محسن معین، وبلاگ نویس شدم. با "دخترکولی".

میدونستم میخوام با دخترکولی چی­کار کنم. « یه تاثیر لحظه­ای، یه تلنگر به حتی تک مخاطبی که داره توی نت پرسه می­زنه.» و اسمش هم واسه همین، اون­طور بود.

اما صادق الله­بخشی­ای که زیر نوشه­ها می­نوشتم، و رودربایستی و حرف­گوش­کنی غلطی که با زنده­یاد احمدگودرزی و جوادراغ داشتم، دختر رو تعطیل کرد.

بعد، "تا2باره" به­دنیا اومد. و با هم قد کشیدیم.

تذکرها و تلنگرهایی که این­بار، به خودمون و مخاطب خودی­تر می­زدیم، انگیزه­مون میشد. منحنی رشد ما شده­بود: إنّ الذکر تنفعُ المُومنین...

و با بچه­گی­های اهل نت و ناپختگی­های خودمون ساختیم و سوختیم، و دل­خوش.

 

حالا اما جریان ذهنم، مثل علاقه­ی چندده ماهه­م، جامداتی شده. دستم حتی روی کاغذ کاهی نمی­چرخه.

و نِت. حس می­کنم وصل شدن به twitter و faceboock، و یه جمله­ی « میدونید توی فلسطین، یا عراق، چه جنایت­هایی میشه؟» وظیفه­تره تا سیاه­کردن صفحه با حرف­هایی که دیگه همه­ی مخاطب­ها بَر شدن. یا فوقش، رونویسی متن قشنگی که یکی دیگه، از چیزهایی که همه بَر شدن نوشته!

حس می­کنم بعد چندسال، هنوز نمی­دونم بلاگم، بهتر از این هم میشده یا نه! وقتی سرم رو از زیر برف درمیارم و می­بینم، رفیقم رو نشوندن و دارن به دستش گیلاس Sir Edward میدن و من فقط میتونم خودمو بکشم کنار و نه بیش­تر...

 

یه حالی­­ام. امام رضا هم که قربونش برم نمی­طلبه و صاحب­خانه بی­تقصیر.

شاید بهتره مثل این 2ماه، بچسبم به تالیفات دانشگاه­های شیطان بزرگ و بمونم توی حل معادلات ناویر – استوکس. گرچه  پُست های جون­دار سها، هم­سرم، شوق نوشتن رو دوباره بهم تزریق می­کنه اما باز هم محتاج ریکاوری ­ام! باید یه کاری بکنم وگرنه می­ترسم صادقِ نویسنده تموم شه.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 10:23  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

ما و آقای هاشمی که از قدیم با هم شبیه بودیم! آقای احمدی­نژاد این اواخر شبیه­مان شد!

و شباهت­مان – البته با عذرخواهی – در ولایت­پذیری ناقص­مان است.

نقص در یک معنا، "عقب ماندن" است و در یک معنا، "جلو افتادن". اما شاید صحیح­تر و رایج­تر باشد که نقص را، "گاهی بودن و گاهی نبودن" بگوییم.

مثلا آقای هاشمی رفسنجانی، آن همه رهنمود ولی فقیه عادل زمان را نمی­شنود – یا نمی­خواهد بشنود – و یک­دفعه، بعد از آن جملات خطبه که "اعترافات اشخاص، در مورد دیگران سندیت ندارد"، می­شود نفر اول جبهه­ی حمایت از ولی فقیه!

یا آقای احمدی­نژاد؛ از ابتدای دولت نهم حرف­های آقا را فصل­الخطاب قرار داد. اما یک­مرتبه – در مبارزات انتخاباتی – صراحت رهبر را در "عدم بیان مطالبی که اثبات نشده­است و جایگاهش نیز، جای دیگری­ست"، نشنید! (البته ما هم نشنیدیم!) این روزها هم که گوش­های آقای احمدی­نژاد، در مورد آقای مشایی سنگین شده­است!

و این دقیقا ولایت­پذیری ناقص است. خدایی ناکرده نمی­گویم اطاعت، تا جایی که مطابق خواست ماست...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/04ساعت 13:33  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

هفته­ی پیش، وقتی خبر افشاگری «افتون بلادت» سوئدی را – و به تبعش، مثل همیشه، اعمال فشارهای رژیم صهیونیستی – شنیدم، به ذهنم رسید چرا صهیونیست ها در حمایت یا حمله­ی تبلیغاتی به یک موضوع، تا این حد سریع، قاطع و منسجم عمل می­کنند و ما، تا بیاییم فس­فس کنیم، چهلم ماجرا هم گرفته شده­است؟

 

اول از همه گمانم همان "نبود کار تشکیلاتی" ما را آزار می­دهد که بگذریم. اصلا از سوال و یافتن جوابش بگذریم! راحت شدید؟! فقط بیایید با هم به این موضوع فکرکنیم که مثلا، در همین ماجرای روزنامه­ی سوئدی، آیا نمی­شد – و نمی­شود؟ – ما هم یک نیم­چه حرکتی بکنیم؟؟ آیا اعلام حمایت چندده هزارنفری، یا مثلا چندده میلیون نفری از شجاعت روزنامه­نگاران و عوامل روزنامه­ی سوئدی، تنها در همین یک موضوع که مورد پسند و نظر ماست، نمی­تواند به­نوعی مشوّق تمام وجدان­های بیدارجهان باشد؟

 

بیایید از زاویه­ی دیگری بگوییم. هر از گاهی، حنجره­ی انسانی در گوشه­کنار دنیا به­فریاد می­آید. از سویی، دستگاه تبلیغاتی صهیونیست جهانی، آماده­ی سرکوب همه­ی صداهای مخالف است و بلافاصله پس از هر دادخواهی، توانش را برای خفه­کردن صدا به­کار می­برد. حال در این میان، اگر سایر وجدان­های بیدار بشر ساکت بمانند، آیا پس از مدتی، شهامت دادخواهی در کسی باقی خواهدماند؟

 

امیدوارم بودم پس از گذشت یک هفته از ماجرا، کسی از دوستان وبلاگ­نویس ارزشی، چنین موضوعی را مطرح کند، اما نشد و دوستان نکردند. به­هرحال، در قیل­وقال انقلاب ناکام و مخملین دوستان(!)، گمانم لااقل فکرکردن به چنین موضوعی، شروع مناسبی باشد برای بیدارشدنمان!


+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 15:11  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 


  «مروه»­ی شهید، زن بود. باردار هم بود. تحصیل­کرده هم. و حتی زیباروی. مروه، هر فاکتوری را که برای دل­سوزی لازم بود، داشت. هرچند که حتی اگر نداشت نیز، یک انسان بود.

با این­همه، رسانه­های غربی – و اگر قرار بر اطلاق لفظ بر بُعد جغرافیایی باشد، باید گفت رسانه­های غربی و شرقی – به­راحتی از کنار قتل وحشیانه­ی آن بانوی شهیده گذشتند.

رسانه­هایی که مثلا، از قتل مشکوک «آقاسلطان»، پُتک ساختند برای کوبیدن ایران و اسلام، در برابر 18 ضربه­ی چاقو که جلوی چشم آن­همه مامور و مسئول، بر پیکر بانوی شهید ما فرودآمده، خفه­خون گرفتند.

  هیچ عقل سلیمی از رسانه­های غربی، و رسانه­هایی که با قواعد بازی غرب به میدان ارتباطات آمده­اند، انتظار صداقت ندارد. آن­چه که موجب تعجب و بیش از آن، غصه است، سکوت رسانه­ای «مردم» و «ملت­ها» و به­خصوص، «ملت­های مسلمان» دربرابر این جنایت بزرگ است.

«ملت­ها»، متاسفانه چشم به «نخبگان» خویش­ دوخته­اند و نخبگان، سال­هاست که در هزارتوی «اسباب نخبگی» مانده­اند. اهل علم به علم­شان مشغول شده­اند و بازی­گران سیاست، به سیاست و مردان هنر با هنر. گویا فراموش کرده­اند و کرده­ایم، اگر علم می­خواهیم، اگر سیاست­مان عین دیانت­مان­است، اگر هنر همان دمیدن روح تعهد در انسان­هاست، همگی به­خاطر هدفی بالاتراست و بس.

  بانوی شهید ما را «در صحن بی­دادگاه»، «جلوی چشم قاضی و پلیس»، با 18 ضربه­ی چاقو به قتل می­رسانند و «مفتی اعظم الازهرمان»، دل­خوش به حفظ کل قرآن و صحاح ستّه در حافظه­اش، با «رهبر دشمنان اسلام درجهان» دست می­دهد.

بانوی شهیدمان را می­کشند و علمای ما، به جمع­آوری ادلّه­ی احکام نفاس «قانع»اند و ائمه­ی جماعات­مان، هنوز دارند فرق مقلـِّد و مقلـَّد را بر منبرها داد می­زنند.

بانوی شهیدمان را می­کشند و اهل سیاست­مان، بر سر بود و نبود حزب، درجا زده­اند و هنربازان، راه­های جذب گردش­گر را، هنوز نیاموخته­اند.

بانوی شهیدمان را می­کشند و امیرعبدالله، فقط چسبیده­است به همان حدیث پیامبر که بوسیدن هم­سر، چقــــدر ثواب دارد و من، دودوتا می­کنم که مطالعه­ام ارجح است یا نیم­ساعت وقت­گذاشتن روی این پُست!

  حال ما خیلی خراب است! نخبگان ما، یا سال­هاست «پَخمه» شده­اند و یادشان به وظیفه­ی اصلی­شان نیست، و یا در گرداگرد «کار فردی»، «نبود برنامه­»، «فقدان هدف­گذاری» و «عدم جهت­دهی مناسب از سوی نخبه­ترها»، «تیرهای­شان را در تاریکی رها می­کنند» و بس.

ما هنوز نیاموخته­ایم، «حرکت­های کور»، «بی­هدف»، «بدون چشم­انداز» و «فردی»، راه به­جایی نخواهند برد.

همین است که بانوی شهیدمان را کُشتند و ما، "هنوز" هم نفهمیده­ایم، از این میدان بزرگ جنگ رسانه­ و فرهنگ، تنها با «کار تشکیلاتی» می­توان به­سلامت بیرون آمد.


+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/26ساعت 2:16  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

انسان­ها عوض می­شوند و ما، عادت کرده­ایم به پذیرفتن همین مسئله که گویا برایمان یک اصل شده­است.

"انسان­ها عوض می­شوند!"

اما چرا؟

چه­طور می­شود که مثلا، آن جناب "سیف­الاسلام"، بعد از حدود سه دهه، به آن­جا می­رسد که؛ "کنتم جندالمرأة و أتباع البهیمه... أخلاقکم دقاق و عهدکم شقاق و دینکم نفاق و ماءکم زعاق. والمقیم بین اظهرکم مرتهنٌ بذنبه، والشاخص عنکم متدارکٌ برحمةٍ من ربّه..." (1)

 

چه­چیز می­تواند فلان مبارز پیش از انقلاب اسلامی ایران را، یا فلان مدیر متعهد سال­های پیشین نظام را، به آن­جا برساند که رو در روی ارکان همان سیستمی بایستد، که برای استقرارش شکنجه شده­بود، یا عرق ریخته­بود؟

یک سوال دیگر هم هست؛ آیا "ما"، یک­دفعه عوض می­شویم؟ یک­چیزی توی مایه­های آن کارتون میومیو عوض میشه؟!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/04/09ساعت 12:50  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

اول؛

 

به نام بهترین حبیب و محبوب...

 

دعا می کنم، هنوز؛ "الهی، أخرج حبّ الدنیا من قلبی"...

اما تو...

در دنیایم نیستی!

تو اصلا دنیایی نیستی.

تو همان نیمه ی بهشتی ِ گم شده ای که با هم، از خود خود ِ بهشت، تا بهشت، در به در ِ محبوب شده ایم.

تو، خود ِ قلبمی.

نه!

تو در "یای" "قلبی" نهفته ای.

خود منی. تمام من که در بهشت، از هم جدا شدیم، و تا دوباره یکی نشویم، به بهشت برگشتمان نیست...

 


+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 14:9  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

  انتخابات ریاست جمهوری، متفاوت ازمجلس است. آن­جا به­دلیل ابعاد کوچک حوزه­ی انتخاباتی، نماینده می­تواند تا حدودی بر روند تبلیغات و روش­های آن نظارت کند. اما در این­جا، مسئله­ی نظارت مستقیم منتفی­ست. کاندیدای ریاست جمهوری باید از طریق "دقت درانتخاب یاران ستادی" و "هوش­یاری درجذب یا دفع دست­هایی که به سمتش دراز می­شوند"، به­طور غیرمستقیم بر این روند نظارت کند.

این­جاست که "نحوه­ی گزینش و چینش یاران همراه"، و نیز، "نوع برخورد تبلیغاتی حلقه­های نزدیک به کاندیدا"، می­توانند تا حدودی نماینده­ی تفکرخود فرد باشند....

 

1-      یاران میرحسین و ترجیح آشکار شور بر شعور

 

گذشتن از راه­های طی شده، همیشه با آرامش بیش­تری همراه است. شاید ازین روست که یاران میرحسین، مسیرانتخابات 80 را دوباره برگزیده­اند.

حکایت آن روزها هنوز ازیاد نرفته است. تشکیل ستادهای رای اولی­ها – معروف به ستادهای سیمرغ – و برنامه­های خاص این ستادها، راه­اندازی کارناوال­های خیابانی، برگزاری جشن­های انتخاباتی همراه با برنامه­های آن­چنانی موسیقی و آواز، اشباع جامعه ازشعارهای احساسی مثل یاس را پاس بداریم، و .... همگی دارند به همان نحو، یا به شکلی دیگر به­اجرا درمی­آیند.

 

  عدم ارائه­ی "ریز برنامه­ها" و کلی گویی؛ پرداختن به "مسائل عاطفی و احساسی" درفیلم­های تبلیغاتی، به­جای "تشریح عملکرد گذشته و برنامه­های آینده" نیز، طبق همان مدل سال 80 است.

آن­سال، فیلم تبلیغاتی سیدمحمد خاتمی، پُربود ازصحنه­ی تکراری "گریه­ی کاندیدای اصلاح­طلب" درروز14 اردیبهشت درمحل ثبت نام کاندیداها. گریه­ای که عنوان "اشک نخل" گرفت و نقش انکارناپذیری درپیروزی خاتمی داشت.

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/03/18ساعت 10:29  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

*

خب! من هم مثل خیلی­های دیگر، مناظره­ی مهندس میرحسین موسوی و دکترمحمود احمدی نژاد را دیدم. به دقت. چندنکته درآن مناظره بود که دوست دارم با دوستان به اشتراک بگذارم؛

 

1- عدم پاسخ­گویی موسوی به موارد طرح­شده توسط احمدی­نژاد؛

درصحبت­های احمدی­نژاد، چند نکته و نقد اساسی نسبت به عمل­کرد گذشته­، و یا مسائل افراد کاملا نزدیک به میرحسین بود. نکاتی که موسوی دربرابر تمامی آن­ها سکوت کرد:

الف) برداشت غیرقانونی چند میلیارد تومانی – اگر درست یادم باشد، 53 میلیارد تومان – دولت میرحسین از پول نفت.

ب) هجمه­ی دیکتاتورمآبانه­ی میرحسین به مخالفان و منتقدان، ازجمله روزنامه­ی منتقد سیاست­های اقتصادی وی، و نمایندگان مخالف او درمجلس وقت.

ج) عدم رعایت حداقل اختیارات ریاست جمهوری توسط میرحسین و کشاندن ماجرای انتخاب و تایید وزرا به امام راحل(ره)، به­عنوان یکی از مصداق­های قانون­گریزی موسوی.

د) تحصیل غیرقانونی هم­سر میرحسین، هم­زمان در دو رشته­ی تحصیلی و هم­زمان با تصدی شغل دولتی؛ ورود به مقطع دکتری بدون دادن آزمون، و دانشیارشدن دریک رشته­ی غیرمرتبط.

 

2- پاسخ­گویی احمدی­نژاد به تک­تک نقدها و تخریب­های موسوی، به­جز چرایی حمایتش از مشائی؛

پاسخ احمدی­نژاد به تمامی تخریب­ها و نقدها، منطقی و مستند بود. ماجرای ملوانان انگلیسی، ماجرای دعوت امیرعبدالله ازوی برای سفرزیارتی حج، مسئله­ی هلوکاست، دانشجویان ستاره­دار وتوهین به آن­ها، و...

به­زعم من، تنها ماجرایی که رئیس جمهور فعلی کشور، نتوانست یا نخواست پاسخی به آن بدهد، چرایی حمایتش از رحیم مشائی بود.

 

3- برخورد دوگانه­ی موسوی با انتقادات مطروحه به دولت­های گذشته؛

موسوی درطول ماه­های اخیر، به مشاوره­ی خود به دولتین آقایان هاشمی و خاتمی افتخارکرده و آن­ را دست­مایه­ی تبلیغ خویش ساخته­است. هم­چنین، درجواب این­که بیست سال گذشته کجا بوده؟ گفته، در آن بیست سال احساس خطر نکردم و نیامدم، اما حالا احساس خطر می­کنم. و با این حرف، به­نوعی به تایید اقدامات آن دولت­ها و نیز، تخریب دولت فعلی پرداخته­است.

همین موسوی، درمناظره­ی با احمدی­نژاد، پس از آن­که توان پاسخ­گویی نقدهای احمدی نژاد به دولت­های سابق را درخود ندید، اعلام کرد کاری به دولت­های قبل و روسای آن­ها ندارد و ایشان، خود باید به گفت­وگو با احمدی­نژاد بپردازند!

 

4- حجم بالای مدارک و اسناد احمدی­نژاد؛

تقریبا تمامی حرف­های احمدی­نژاد به­صورت مستند زده­شد. ضمن آن­که وی مدارک و مستندات بسیاری با خود به جلسه­ی مناظره آورده­بود که برخی ازآن­ها را نیز، رو کرد.

 

5- اضطراب و لرزش صدای میرحسین؛

من که حتی تصور نمی­کردم، موسوی تا این حد، از مناظره با احمدی نژاد ترسیده­باشد. صدای میرحسین، تا اواسط مناظره، آشکارا می­لرزید. وی حتی دراوج اضطراب، از تلفظ صحیح برخی مخارج حروف نیز، عاجزبود.

 

6- یک­بار تجاوز احمدی­نژاد، به وقت موسوی؛

درآخرین دقایق مناظره، احمدی­نژاد، یک مرتبه با گفتن یک جمله­ی کوچک، به وقت موسوی تجاوزکرد. گرچه، او چندین بار درطول مناظره گفت، وقت کم است و او باید چندسال و چندماه تخریب را، درطول چندین دقیقه­ی کوتاه پاسخ دهد، اما به­هرحال، کار درستی نبود.

 

7- عدم اشاره­ی صریح و جزء به جزء موسوی به موارد، برخلاف احمدی­نژاد؛

نقد احمدی­نژاد به موسوی، و نیز نقدش به اطرافیان و حامیان موسوی، دقیق، شفاف و کاملا مصداقی و جزء به جزء بود. تا جایی که وی، جرات­مندانه، اسم آورد و در برخی موارد، سند نشان داد. برخلاف دکتر، نقدهای مهندس کاملا کلی و مبهم بود. مثلا این­که شما قانون­گریزی داشته­اید، در روابط خارجی خیال­باف بوده­اید و این­گونه حرف­ها.

 

8- حرف­های تکراری موسوی در برابر تازه­های احمدی­نژاد؛

موسوی تقریبا همان حرف­های این چندماهه را مطرح کرد. حتی درطول مناظره، دائما برروی ادعاهایی چون خیال­بافی در روابط خارجه، ماجراجویی و قانون­گریزی مانور داشت. درحالی­که احمدی­نژاد، به­جز آن جمله – با این مضمون – که آقای موسوی، ما شما را دوست داریم و بهتراست اطلاعاتتان را از افراد مطمئن بگیرید، تقریبا هیچ حرف تکراری­ای نزد. وی در لحظه به لحظه­ی مناظره، برگ جدیدی برای اثبات حقانیت و اصلحیت خود رو کرد.

 

9- برافرختگی و بالارفتن صدای میرحسین، در دقایق پایانی مناظره؛

در آغاز مناظره صدای موسوی بیرون نمی­آمد! احتمالا به­خاطر اضطراب. اما در آخرین فرصت صحبت خود برافروخته­شد و طنین صدایش بالا رفت. برخلاف احمدی­نژاد که تا آخرین لحظه خون­سرد بود.

 

10- عدم طرح ادعای برداشت غیرقانونی دولت از پول نفت، به­دلیل ضعف سند؛

این اواخر، مخالفان دولت، تقریبا همه­جا ادعا می­کردند دولت پولی را به­صورت غیرقانونی برداشت کرده. جالب بود که میرحسین درمناظره، حتی اشاره­ای به آن موضوع نکرد. حتما چون می­دانست هرگز نمی­تواند در یک گفت­وگوی رودررو، این ادعا را به اثبات برساند.

 

11- اشاره به افراد غیرحاضر در جلسه، توسط هر دونفر؛

هرچند احمدی­نژاد دقیقا اسم آورد و اسم کسانی را هم آورد که به­قول خودش، وارد محدوده­ی ممنوعه­ی قدرت شد، اما درواقع ماجرای صحبت ازدیگران را، موسوی آغازکرد. موسوی – البته به­صورت غیرمستقیم – ثروت صادق محصولی را نامشروع خواند و خواست ازین طریق، به احمدی­نژاد نقد وارد کند. پاسخ احمدی­نژاد، اگرچه شنیدنی و شجاعانه، اما بخشی از آن، خارج از منش و اخلاق یک گفت­وگوی دونفره بود.

 

12- نگرانی موسوی از احتمال فروپاشی ایالات متحده و رژیم صهیونیستی!

موسوی، بارها پیش­بینی فروپاشی امپراطوری امریکا و محو رژیم صهیونیستی را خیال­پردازی خواند و نسبت به آن اظهار نگرانی کرد! تاکید موسوی بر این مسئله تا آن­جا بود که مخاطب تصور می­کرد، میرحسین از فروپاشی شیطان بزرگ نارحت است!


============

*  من فایر فاکس را دوست دارم اما او، متاسفانه نیم فاصله های مرا دوست ندارد!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/03/15ساعت 1:35  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

  گذشته ازآدم­هایی که خودشان را می­زنند به کوری، خیلی­ها هم خیلی چیزها را می­بینند و به روی مبارکشان نمی­آورند.

خب که چی؟!

هیچ! به قول دنباله رو.....نیستم!  آمارها توی مملکت ما، همیشه درحال پیش­رفتند! کارمندها صبح می­روند، فرم آماررا پرمی­کنند و می­تحویلند و تمام! کشوربه پیش می­رود!

توی این شرایط، مردم حق دارند به آمارهای دولت­مردان با دیده­ی تردید نگاه ­کنند. مثلا، حتی من حق دارم شک داشته­باشم که توی ایران، کشوری که تا سال 84، کل تولید فولادش 9 میلیون تُن بوده­است، ظرف سه سال، تولید فولاد به 15 میلیون تُن رسیده­باشد. آن­هم سه سال دولت نهم! که این­همه پشت سرش حرف می­زنند!!

 

  برای همین است که توی مسائل به این حساسی، من یکی چشم­هایم را خوب بازمی­کنم و به آن­ها اعتماد می­کنم. چطور؟ ببینید؛

1- در دل شهرکرد...

خانواده­ام ازسال 81 ساکن شهرکرد شدند. همان سال اول، به­خاطر تصادف یکی ازپسردایی­هایم، پایم به بیمارستان آیت­الله کاشانی کشیده­شد. یک روز ویک شب مراقب بیماربودم. بعد ازآن، زمستان 83 به­خاطر سکته­ی مغزی مادربزرگ مرحومم، و بهار84 برای مراقبت ازیکی دیگرازپسردایی­هایم – که ماشاء­الله دست به تصادفشان خوب است! – دوباره توی بیمارستان، مراقب بودم. همان موقع وقتی برای رفع خستگی، اطراف بیمارستان پرسه می­زدم، یک چیزهایی از پروژه­ی بازسازی وتوسعه­ی بیمارستان می­شنیدم. پروژه­ای که ازسال 78 شروع شده­بود، تا سال 84 عملا هیچ پیش­رفتی نداشت. آقایان فعلی می­گویند 9 درصد، اما من می­گویم هیچ!

حالا هرچشم بینایی می­تواند بیمارستان را ببیند. آن­جا دردل شهر، برفرازتمام ساختمان­ها، ازروی تمام تپه­های شهربه چشم می­آید. شش سال، 9 درصد و بقیه­اش، تنها پس ازسه سال ونیم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/03/10ساعت 11:3  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

به نام خدا


این وبلاگ جهت "تنبیه" نویسنده اش، موقتا "تعطیل" می شود!

امیدوارم "تاثیر" داشته باشد.

هنوز هم، "والله علیمٌ بذات الصّدور"...



+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/15ساعت 10:22  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 


 

هم­سایه­ی ما چندتا هم­کاسه دارد که معمولا روزی یک ساعت را دوریک میزند. آقای فلان با سانتافه­ی سفید همیشه چرکش، آقای بهمان با زانتیای نوک مدادی و آن یکی آقا که عشق ماشین عوض کردن است.

می­چپند توی یکی ازهمین دفترها که روی شیشه­اش برچسب زده ونوشته: "مشاوراملاک مورد اعتماد شما".

بنده­ی حقیر(!) نیز، گاهی به­واسطه­ی هم­سایگی وشاید، هم­دیواری، شاهد بعضی حرف­های درگوشی خارج ازدفترشان هستم.

می­شنوم که بعله، اقلا دوبرابر این مبلغ می­ارزد وبنده­خدا مشکل دارد ومی­شود مُفت ازچنگش درآورد. یا می­شنوم با یک تلفن هماهنگ شدن رفقایشان را، که ملک فلانی را به این قیمت نخرید وقس علی­هذا.

گاهی هم یک چرخکی به ما می­زنند و راه­نمایی می­فرمایند که بماند.

توی همین راه­نمایی­ها بود که می­گفتند دکتر – همان دکتراحمدی­نژاد خودمان – حسابی اوضاع ­ دلالان ومُفت­خران وسایردوستان ازاین قسم را کساد کرده­است. من هم توی دلم می­گفتم دم دکترگرم! دکتراگرهمین یک­کارو مدیریت هوش­مندانه­ی مصرف سوخت وملی­کردن فناوری هسته­ای را داشته­باشد، بسش است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1388/02/04ساعت 18:23  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم


 عزرائیل پشت دربود.

نفس ­کشید.

صدای نفس­هایش خط خطی­ام ­کرد.

دیگرهیچ صدایی جزصدای بریده بریده­ی نفس­هایش نیامد.

تگرگ آرام شد.

سوراخ قفل در، هجوم ­آورد توی صورتم.

یک قطره آرام، سُرخورد تا وسط لب­هایم.

یخ کردم...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/01/27ساعت 15:14  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

دلی که معرفت کسب داغ را گـُم کرد

شناس­نامه­ی گل­های باغ را گم کرد

مرا به­سمت خیابان سبز عشق ببر

دلم نشانی آن کوچه­باغ را گم کرد...

 

- از مرحوم امین­پور

 

پی­نوشت؛ توی زمونه­ای که از ده صبح تا یازده شب باید دوید، بلکه نه سود برد و نه ضرردید، دیوانه­ام که مشق عشق می­کنم...

دیوانه­ام؟!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/22ساعت 15:59  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بی­داد کن که نیستم از اهل سبزوار

هم تن دهم به ذلّت و هم سر دهم به دار





 

- مگه توی ایران، کپی­رایت تصویب شده؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 0:31  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

ازکوچه­مان گذشتی.

سال هزاروخورده­ای بود؛ سال آمدنت.

دامانمان خاک­آلود بود بس که ازصبح، سنگ جمع کردیم برای استقبالت...

حارث می­گفت کلماتت سحراست؛ همه­شان می­گفتند جادوگری.

آمدی، رفتی و سنگت زدیم. همه­مان، با من.

 

روزها می­گذشت.

تو، ازکوچه­ها می­گذشتی، نسیم می­آمد و عطرت را، و بوی تنت را درهم می­آمیخت و می­پاشید توی روزنه­های کور. کودکان، انگارعرب را پیش ازتو هیچ بوی خوشی نبوده، جمع می­شدند توی کوچه و هوای معطرت را با تمام وجود، مزمزه می­کردند. و توهروقت یکی­مان را می­دیدی، یک­چیزی برای شکستن رسم عرب داشتی. یک لطفی برای تکریم کودکان؛ خرما، انگور، حتی سواری دادن امین حجاز، به خردسالان!


 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 0:0  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

 

گناه اگرچه دراندازه­ی دماوند، برابرکرم خداوند هیچ است، اما نتایجش را چه باید کرد؟

خدا مبدل­السیّئات بالحسنات است، اما آبروی ریخته هم آیا به جوی بازمی­گردد؟

پرده­های دریده را چه باید کرد؟ حرمت­های هتک شده، دل­های شکسته را چه؟

ذهن­های مخدوش شده را چطورمی­شود جبران کرد؟

بی­چاره مردمانی که ازگناهشان نترسند.

بی­چاره ملتی که فراموش کنند "الدّنیَا یَغِرُ و یَفِرّ"...

بی­چاره همه­ی همه­ی همه­امان، که هرکداممان یک­طور...

حتی اگر خودمان بخواهیم و دیگری نخواهد. بی­چاره آن­که برای سعادتش نجنگد.

یا اله­العاصین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/12/26ساعت 7:14  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

یک­جوریم آقاجان. شما که نیستید. ما هم که دارید می­بینید...

می­دانم آقا، فرمودید خوف باید درکنار رجا باشد:« انّهُ لَیسَ مِن عبدٍ مومنٍ إلا فی قلبه نُوران؛ نورخِیفةٍ و نوررَجاءٍ»

اما از شما چه پنهان، دارم ناامید می­شوم.

نگاه می­کنم به عقب، به جوانیم که گذراندم و خواب خواب بودم. نه نتیجه­ای برای دنیا، نه توشه­ای بهر آخرت.

دلم به چی باید خوش باشد؟ به گناه­هایی که نکردم؟! یا به عربده­کشی­های سال­های داغ سیاست؟!

دیگر نمی­توانم حتی خودم را بگیرم. ازآن ژست­های روشن­فکری، یا تریپ خواص بودن. دیگر نمی­توانم ب­چپم توی زندگی روزمره. دیگر نمی­توانم خاص باشم و هنوز، گاهی نمازصبحم قضا شود!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/02ساعت 11:11  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

  می­خواستم با حرف­های بعضی آشنایان وبلاگ­نویس، جوگیرشوم و اعتقادی به سرتاریخ بودن وبلاگ نداشته­باشم. اما مگرتو می­گذاری؟!

تو، وقتی آن­طوربا آرامش و تواضعی بی­مانند، تکیه داده­ای به صندلی معروفت توی جماران و تمام معادلات دنیای جدید را تغییرمی­دهی.....

دلم نیامد وبلاگم همان­طور معطل بماند و حتی 4 خط برایت ننویسم. دلم نیامد نگویم بعد ازتو، ما جرات ما بودن پیداکردیم و جرات نه گفتن. و می­گویم تاریخ را، لااقل تاریخ معاصر را باید به دوران پیش ازخمینی و پس ازاو تقسیم کرد.

  پس می­نویسم که بماند. نه حرف تازه­ای دارم و نه حال ناخوشم این روزها مجال می­دهد برای زیبا نوشتن.  می­نویسم تا تاریخ بداند، بوق­های رسانه­ای غرب وشرق، هم­چنان دارند به ما نسل سومی­ها تهمت می­زنند. تهمت می­زنند که ازتو بریده­ایم. و تهمت می­زنند که دوستیمان کم شده­است.

می­نویسم، و به­درک که گوش­های کرنخواهند شنید و چشم­های کورنخواهند دید! می­نویسم ازتو. ازمردی که فریاد دادخواهیش زنجیرهای گردن انسان عصرجدید را درید. ازرهبری که به ما یاد داد، خودمان برای خودمان تصمیم بگیریم. از سیدی که همه­ی سعادت را، برای همه­ی فرزندان آدم خواست. ازتو.

  لغت­ها را درآغوش می­گیرم، تا نترسند ازاین­که حق مطلبت را ادا نکنند و خودم را قانع می­کنم که می­توانم بگویم ازحس عجیب قلبم، وقتی تو را می­بیند. تصویرت را به­ذهن می­آورم و یادم می­افتد به مضمون آن حرف­های تکان­دهنده­ات:

من دراین حوادثی که رخ­داد و موفقیت­هایی که به­دست آمد، برای خودم یک ذره هم نقش قائل نیستم. برای شما هم همین­طور...

و حواسم کمی جمع خودم می­شود. خودم و مثل خودم که اگریک تومانمان دو شد، یا یک­نفرتوی خیابان سلاممان داد، خیال می­کنیم آسمان سوراخ شده و ما افتاده­ایم پایین.

  می­نویسم و منصرف می­شوم.  زود می­فهمم برای ازتو نوشتن کوچکم. حالا، تا روزی که دوست داشتنت بزرگم کند، مثل لحظه­هایی که می­خواهیم بگوییم دوستت دارم و نمی­توانیم، با شعر...

 

با هرچه عشق نام تو را می­توان نوشت،

با هرچه رود راه تو را می­توان سرود،

بیم ازحصارنیست که هرقفل کهنه را

با دست­های روشن تو می­توان گشود...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/13ساعت 13:32  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

خسته ام.

پزشک نمی خوام.

نسخه هم، نه.

دارو، دارو...


چم شده؟

خسته ام.

چرا هیچ چیزی قانعم نمی کنه؟ چرا هیچ چیزی نمی تونه دلمو مطمئن کنه که گم گشتشو پیداکرده؟

خسته ام. از خواب های متناهی خسته ام. از آوازخوندن های زیردوش آب، که اون همه زود تموم میشه خسته ام. از اشک های زودگذر، از عشق های متناهی، از دوست داشتن هایی که مرز داره، از غم های تموم شدنی، از قدرتی که پایان داره، از انتها خسته ام.

دلم ریاضیات جدید میخواد! هندسه ی فراکتال ها! فیزیک کوانتوم! عرفان!! نه! از دونستن تموم شدنی خسته ام!

دلم یه چیزی، یه حسی، یه جایی، یه کسی میخواد که این همه متناهی نباشه، این همه فانی، این همه کوچک، این همه زودگذر...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/09ساعت 20:23  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

  ساعت هشت شب بود. درست راس ساعت هشت، گوشی همراهم جیک جیک کرد. چند ثانیه بعد، پیامک را خواندم. نوشته بود "برای اعزام به غزه یک نفرسهمیه داریم. حرکت، فردا ازتهران به مقصد سوریه". شماره­ی فرستنده را گرفتم. می­خواستم بدانم مسئله جدی­ست یا نمادین است. فردا یعنی همین فردا؟! چقدریک­دفعه! بی خبر...!

خلاصه­اش کرد: "باید پاسپورتت آماده باشه. فردا تهران باش که حرکت کنید به سمت سوریه. اون­جا هم چند روزی می­مونید، اگه اجازه­ی ورود دادن می­رید، اگرنه که برمی­گردید"!

 

  تماس را قطع کردم و برنامه­ی امتحانات را نگاه؛ دوشنبه، مبانی مهندسی برق، چهارشنبه، دینامیک ماشین­... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 21:50  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 



ما را نمانده ­است دگر وقت گفت ­وگو

تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

 

از خار، گرچه گِرد حرم پاک کرده­ ای

تا شام و کوفه راهِ درازی­ ست پیش رو...

 

خون گوشواره­ ها زده بر گوش­ هایمان

صد بُغض مانده جای گلوبند در گلو

 

تنها گذاشتیم تنت را و می­ رویم

اما سر تو هم­ سفر ماست کو به کو

 

بی ­تاب نیستیم... خداحافظت پدر!

بی­ آب نیستیم... خداحافظت عمو!


از محمدمهدی سیار

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 17:4  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

خمینی کبیر(رحمة­الله علیه) فرمود:« هرچه موافق دین و قوانین اسلام باشد، ما با کمال تواضع گردن می­نهیم. و هرچه مخالف دین وقرآن باشد، ولوقانون اساسی باشد، ولوالزامات بین­المللی باشد، ما با آن مخالفیم». (صحیفه­ی نور، جلد1، صفحه­ی 17)

*

امشب، خطیب منبری که پایش نشسته­بودم، حرف خوبی ­زد:« عدالت – که اساس حکومت اسلامی­ست – با سخن­رانی، با بخش­نامه عملی نمی­شود. سیره­ی علی(علیه­السلام) این است: "ازظالم بگیر و به مظلوم بده"».

وحرف خوبی می­زد، ازشیعیان کوفه گفت که شیعه بودند، اما منتظربودند که حسین بیاید و – به­خیالشان – به فلان پست و مقام برساندشان. یا به فلان نان و آب. حسین را برای دنیایشان خواستند، نه دنیایشان را برای حسین.

*

مبادا ماجرای فلسطین برایمان عادی­ترازسابق شود. مبادا مثل همین امروز، بعد ازنمازجمعه فریاد مرگ براسرائیل­مان را که سردادیم، دوباره مسئله­ی اولمان، و شاید اول و آخرمان، بشود حساب وکتاب دنیای­مان. مبادا حتی وجدانمان را گول بزنیم. حتی وقتی تلویزیون دارد ازغزه پخش می­کند، شبکه را عوض کنیم تا وجدان­درد نگیریم...

*

شهادت هرکدام ازاصحاب اباعبدالله، یک حالت خاصی داشته­است. یک ترکیبی ازعشق و حماسه و درد. سخت است؛ یادگاربرادرشهیدت باشد،15، 16 ساله، و درآغوشت، ازشدت درد، پاهای مبارکش را به خاک بکشد؛ "و هُوَ یَفحَصُ برِجلِهِ". و تو، نتوانی کاری بکنی: "به­خدا قسم! برعمویت سخت است که بخوانیش و نتواند جواب دهد. یا جوابت بدهد و جوابش برای تو سودی نداشته­باشد".

*

هنوز خیلی­هامان داریم حساب کتاب می­کنیم تا بفهمیم، بالاخره جزو آن قید "هرکس که می­تواند" فتوای آقا هستیم یا نه! لابد خیلی­های دیگرهم مشغول محاسبه که آن یک­وجب فضای­شان دردنیای مطبوعات، یا نت، یا رسانه­های چندرسانه­ای، جزو "رسانه­های جهان اسلام"اند یا ...!

*

تعجب نمی­کنم ازاوضاع دردآوردنیا. روزی بی­چاره شدیم که درسقیفه ساکت ماندیم. ازروزی که درب خانه­ی زهرا(سلام­الله علیها) را به­آتش کشیدند و ما... چه می­دانم کجا بودیم؟! می­دانم که مثل همیشه، نبودیم! ازروزی که با دل حسین کاری کردیم، یا کردند، که ناله­ی "عَلـَی­الدُّنیا بعدَکَ­العَفَا"یش بلند شد...

*

دیگرنمی­توانم قشنگ بنویسم. مداد زیبانویسم را شکستم. "باید سلاح تیزتری برداشت".

*

مبادا این روزها پای هم­دیگررا ببندیم. ای کاش کبوترهامان را ببوسیم و پروازدهیم. تا اوج.

*

توی اتاق خواب­گاه یکی ازرفقا، آن پوسترآقا، امام خامنه­ای(حفظه­الله) هنوزنصب است: "اگرعرصه را برما تنگ کنند، حادثه­ی عاشورا را تکرارخواهیم کرد..."

*

یک پیشنهاد نـِتی برای غزه هست. نه سخت است، نه وقت­گیر، نه عجیب و غریب. اما حساب و کتاب ما می­گوید به یک نتایجی ختم خواهد شد، انشاءالله.  شاید اگردیرشود گفتنش خیلی فایده نداشته­باشد، اما باید لااقل یک نفرخواهان گفتنش باشد، تا مطرح شود. تا عصریک­شنبه. حتی اگراوقات امتحانات باشد. مگرنه این­که درسختی­هاست که....؟!

*

لبیک یا حسین.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 23:33  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 


 

  بگذاریک­راست بروم سراصل مطلب. اصل مطلب این است که در فجایع غزه – که البته وظیفه­ی ماست که لااقل درباره­اش بنویسیم – تقصیر ما ازمصرو اردن و سعودی، و حتی ازرژیم جعلی اسرائیل و دولت ایالات متحده بیش­تراست!

ببین برادرمن! بی­خودی گیر نده به این فرزندان حیض و نفاس. چه توقعی داری ازکسانی که غیرت ناموسی­شان را داریم می­بینیم؟ ازکسانی که به لژهای فراماسونری­شان، و به شیطان پرستی­شان مباهات می­کنند؟؟

 

  اصلا همین برادران اهل سنت که نه، شاخه­ی نااهل وهابیتشان! قبول کن که تکلیف شاه­زاده­ی بُزدل اردن و آن مردک مثلا خادم­الحرمین شکم­پرست سعودی و زن­باره­های اماراتی معلوم است. مصری­های بی­چاره هم که هیچ وقت شعارهیهات مناالذله و انقلابی سرنداده­اند، داده­اند؟!

فکرمی­کنی تکلیف ملتی که "واولوالأمرمنکم" را ترجمه می­کنند "و حاکمانتان"، حالا هرکس و ناکسی که می­خواهد باشد، چیست؟!

فکرمی­کنی جماعتی که سرانشان قاسطین­اند و گروه پای کار و با­خیالشان، مارقین، ازخبرکشیدن خلخال ازپای یک زن یهودی ِ زیرپرچم اسلام که چه عرض کنم، ازدیدن فیلم تجاوزبه زنان مسلمان فلسطینی و بوسنیایی و عراقی، عَرَق می­کنند؟!

  تکلیف آن­ها معلوم است برادر. علی(علیه­السلام) چندین و چند پیک به­سوی سپاه معاویه فرستاد. و نیزسپاه خوارج. و سپاه پیمان شکنان. برایشان استدلال آورد. نامه نوشت. انذارکرد. نکرد؟! یک گوشه­ایش را درفیلم میرباقری دیدیم. دیدیم قاصدان علی را که به­سوی خوارج می­رفتند و اسبانشان پیکرپاره پاره­شان را پس می­آوردند. علی(علیه­اسلام) بعدش چه کرد؟ هیچ؟! نه! سوگند خورد که اگرزنده بماند – پس ازماجرای خوارج – فرزندان امیّه را ازمسند قدرت به­زیربکشد و اگرمی­ماند می­کشید. گفت که ازخوارج بیش از 10 تن باقی نخواهند گذاشت و نگذاشتند. تکلیف آن­ها معلوم است برادر! "و قاتلوا ائمة­الکفر"! تکلیف ماست که انگارقرارنیست امضاشود!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 11:2  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

گازاستریل را که روی لبم می­چلانم، دست­هایم ازجهش خون­ ِ تازه گرم می­شوند. آن یکی دستم را گذاشته­ام روی چشم­ها. طاق بازم. درد ندارم ولی یک شیطانک کوچولو دائم وزوز می­کند که آخرمیانجی شدن دیگرچه صیغه­ای بود؟ آن­هم وسط دعوایی که ازچوب گرفته تا سنگ و زنجیر و چاقو.....

 

*

درست مثل یک فیلم سینمایی شفاف؛ همان محله، همان تک خیابان، چهارپنج­تا خانه­ی تازه ساز و یک دشت تهی وسیع. دوازده نفری می­شویم. دوازده سیزده­تا بچه­ی قد و نیم­قد. پسر و دختر. زندگی­مان شده هفت­سنگ، تامی سامی اسکلت، خاله­بازی حتی! دوچرخه­سواری را که دیگرنگو. پدرچه مکافاتی کشید تا به من یاد داد. و من چه مکافاتی تا به خواهرم و خیلی دیگرازپسرها و دخترهای محله! کودکی بود و یک دنیای بی­دغدغه. همین. حیف که زنگ تلفن نگذاشت خوابم طولانی­ترشود. باید رفت، حتی با لب پاره ....

*

چشم­های هردومان ازخستگی سرخ شده. البته نورنیست که ببینیم! هردومان اما عاشق تا صبح حرف زدن! مگرچندباردرسال، یا اصلا چندباردیگر، این­طور به­هم می­رسیم؟ حرف­های دونفر من و اوهمیشه جدی بوده. شاید وقتی جمعمان سه­نفری یا بیش­ترباشد، حرف­ها به مسائل تکراری­ای مثل ازدواج، یا شوخی و لودگی بِکِشد، اما حرف­های دونفره نه. مزه­ پرانی­های گاه گاه من هم ازجدیت کارکه کم نمی­کند هیچ، بهش اضافه می­کند. بحث این­دفعه یک بحث آمیخته است؛ روان­شناسی، کلام، فلسفه، حتی عرفان! مانده­ام که بحث ساده­ای پیرامون آن­که "چرا ما انسان­ها، همه­مان، از دارا تا ندار، از زیبا تا نازیبا، از دانا تا جاهل، همه­امان پُراز دردیم"، ختم شد به آن بحث پیچیده­ی علمی! و نه این­که هردومان هم دستی درتمام علوم ذکرشده داریم....!

*

یک کمی تغییرکرده­ام اما هنوزهم دوست دارم تا جایی که می­توانم کمک کنم. هنوزازغصه­های دیگران دلم می­گیرد. دلم می­خواست می­شد همه­ی غصه­ی دنیا را یک­جا بریزم توی دلم. هیچ کس گرسنه نباشد. هیچ کس نترسد. کسی خدایش را در وجودش گم نکند. کسی تنها نماند. عاشق­ها همه به معشوقشان برسند. درخت­ها را آفت نزند. موش­ها خانم­ها را نترسانند. هیچ انتظاری نماند. سکینه دردلمان نازل شود. قناری­ها آزاد شوند. شوهرمینا خانم دیگرنصفه­شبی نزند به­سرش که زن بی­چاره را کتک بزند. جهیزیه­ی دخترهم­سایه­مان کامل شود. من همان باشم که می­بایست. شکوفه­ها یادشان باشد که زمستان می­گذرد.....

*

دردهای ما نگفتنی­ست.

گاهی دنیایم تنگ می­شود.

آن شب که سردوستم را گرفتم روی شانه­ام و جلوی نگاه­های متعجب آن­همه مسافرترمینال، زارزار گریه کرد و گریه کردیم، حس کردم همان چنددقیقه­ام بالاترازتمام سال­های شلوغ کاری­ها، ادعاهای کارفرهنگی و سیاسی، و هزاران چه و چه­ی دیگراست که نگفتنشان به.

دردهای ما چقدرمتفاوت­اند.

مرا چه می­شود با این آیه­ی چهارم؟ « لَقَد خَلَقنَا­الإِنسانَ فِی کَبَد » .....

*

کمی ازجنس دیگر:

وب­نویسی دراین روزها هوای خاصی دارد. محرم حسین(علیه­السلام) آمده­است و نام حسین، به­تنهایی برای تغییرهر حالتی کافی­ست. ازسویی، اگریکی بنویسد برای آن­که دیگری بخواند، این روزها بازار نِت کساد است. سرها توی درس و مشق است و همین هم باید باشد. اما اگرنوشتن برای سبک­شدن باشد، می­توان نوشت.

سه­شنبه­ای که گذشت، درحرم سیدتنا فاطمه­ی معصومه(سلام­الله علیها)، پای آب سردکن ایستاده­بودم. یک دخترک دو سه ساله­ی خواستنی، با یک چادرگل­دار ، ایستاده­بود و زُل زده­بود به آب خوردن بقیه. دستش به شیرنمی­رسید. یک لیوان آب کردم و گرفتم طرفش. فقط نگاهم کرد. گفتم: « بفرمایین خانوم کوچولو. مگه آب نمی­خوای؟». نگاهم کرد و یک چیزهایی به آذری گفت. نفهمیدم. یک چنددقیقه­ای همان­طورگذشت و آخرش هیچ کداممان نفهمیدیم آن­یکی چه می­گوید! به خودم گفتم چقدربد است که ما آدم­ها زبان هم­دیگررا نمی­فهمیم. حتی وقتی هم­زبانیم...!


+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/07ساعت 1:14  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسمِ رَبِّ الکَریم

 

* کانَ عَلی­بنِ اَبِی­طالِب مِن أصحابِ الَّرسولِ(صَلَواتُ­اللّهِ علیهِ).....

 

- وخَلَّفَ فیکُم ما خَلَّفَتِ الاَنبیاءُ فی اُمَمِها، إذ لَم یَترُکوهُم هَمَلًا، بِغَیرٍطَریقٍ واضِحٍ ولاعلمٍ قَائمٍ. (1)

 

- أمَا وَاللَّهِ لَقَد تَقَمَّصَهَا فُلانٌ (ابن ابی قحافه) وإنَّهُ لِیعلَمُ أنَّ مَحَلِّی مِنهَامَحَلُّ القُطبِ مِنَ الرّحَا . یَنحَدِرُعنِّی السَّیلُ ولایَرقَی إلَیَّ­الطَّیرُ، فَسَدَلتُ دونَهَاثَوباً وطَوَیتُ عَنهَاکَشحاً، وطَفِقتُ أرتَئِی بَینَ أن أصُولَ بِیَدٍجذّاءَ، أوأصبِرَعَلَی طَخیَةٍ عَمیَاءَ، یَهرَمُ فیهَاالکَبیرُ ویَشیبُ فیهَاالصّغیِرُ ویَکدَحُ فیهَامُوءمِنٌ حَتَّی یَلقَی رَبَّه! فَرَأیتُ أنَّ­الصَّبرَعَلَی هَاتَاأحجَی، فَصَبَرتُ وفِی­العَینِ قَذًی وفِی­الحَلقِ شَجاً، أرَی تُراثِی نَهباً حَتَّی مَضَی­الأوَّلُ لِسَبِیلِهِ، فأدلَی بِهَاإلَی فُلانٍ بَعدَهُ.

  (ثُمَّ تمثِلُ بقَولِ­الأعشَی): شَتَّانَ مَایَومِی عَلَی کُورِهَا    وَیَومُ حَیَّانَ أخِی جَابِر

فَیَاعَجَباً! بَینَا هُوَیَستَقِیلُهَا فِی حَیاتِهِ إذعَقَدَهَا لِآخَرَبَعدَ وَفَاتِهِ لَشَدَّ مَاتَشَطَّرَا ضَرعَیهَا!

  فَصَیَّرَهَا فِی حَوزَۀٍ خَشنَاءَ یَغلُظُ کَلمَهُمَا، ویَخشُنُّ مَسُّهَا، وَیکثُرُالعِثَارُفِیهَا، وَالإعتِذَارُمِنهَا. فَصَاحِبُهَا کَرَاکِبِ الصَّعبَةِ إن أشنَقَ لَهَاخَرَمَ، وَإن أسلَسَ لَهَاتَقَحَّمَ. فَمُنِیَ­النَّاسُ لَعَمرُاللّهِ بِخَبطٍ وَشِمَاسٍ، وَتَلَوُّنٍ وَاعتِرَاضٍ. فَصَبَرتُ عَلَی طُولِ­المُدَّۀِ وشِدَّۀِ­المِحنَةِ، حَتَّی إذَامَضَی لِسَبِیلِهِ.

  جَعَلَهَافِی جَمَاعَةٍ زَعَمَ أنِّی أحَدُهُم، فَیَالِلّهِ وَلِلشَّورَی! مَتَی­اعتَرَضَ­الرَّیبُ فِیَّ مَعَ­الأَوَّلِ مِنهُم حَتَّی صِرتُ أُقرَنُ إلَی هَذِهِ­النَّظَائِر! لَکِنِّی اَسفَفتُ إذأسَفُّوا وَطِرتُ إذطَارُوا، فَصَغَا رَجُلٌ­مِنهُم(2) لِضِغنِهِ ومَالَ­الآخَرُ(3) لِصِهرِهِ، مَعَ هَنٍ وهَنٍ.(4)

  إلَی أَن قَامَ ثَالِثُ­القَومِ نَافِجاً حِضنَیهِ. بَینَ نَثِیلِهِ وَمُعتَلفِهِ، وَقَامَ مَعَهُ بَنُوأَبِیهِ یَخضَمُونَ مَالَ اللّهِ خِضمَةَ­الإِبِلِ نِبتَةَ­الرَّبِیعِ، إِلَی أَنِ­انتَکَثَ عَلَیهِ فَتلُهُ، وأَجهَزَعَلَیهِ عَمَلُهُ وَکَبَت بِهِ بِطنَتُهُ!(5)

 

 

(1) خُطبه 1 مِن "نَهجُ البَلاغَه"

(2) سعدبن­ابی­وقاص و هو من اعضاءالشورا

(3) عبدالرحمن­بن عوف

(4) طلحه و زبیر

(5) خُطبة 3 مِن "نَهجُ البَلاغَه" و هی­المعروفة بالشََّقشِقیَّه – شرح ابن­ابی­الحدید، ج1، ص206

 


( در صورت تمایل، ترجمه ی فارسی خطبه را در ادامه ی مطلب ببینید)




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 23:10  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت امام خامنه ای(مد ظله العالی):

امروز، همه ی ما، مسئولان و مردم در قبال ماجرای غدیر مسئولیم.


پی نوشت:

- و لابد من مسئولیتم را انجام دادم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 23:24  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

رفاه (تن­آسایی، آسودگی، آسایش – فرهنگ معین) ازخواسته­های انسان­هاست، گاه کمی بیش­تر و گاه کمی کم­تر. و بشرهرچه به­سوی قرن بیستم حرکت کرد، وجه رفاه­طلبانه­اش پررنگ­ترشد. رفاه، به خودی خود و به­اندازه­ی خویش و با رعایت پیش­فرض­های درست برای رسیدن به آن، بسیارهم خوب است و به­جا، اما این خوب، اندک اندک تبدیل به یکی ازخواسته­های مهم اغلب انسان­ها و چه بسا، مبدل به مهم­ترین مطالبه­ی آدمی گردید. درقرن موتورجت و پردازنده­ی الکترونیکی، رفاه به آن اندازه ازاهمیت رسید که بسیاری ازشئون دیگرزندگی آدمی را تحت سایه­ی خویش قرارداد.

اخلاق فدای رفاه­مداری شد، اقتصاد درخدمت رفاه درآمد و سیاست زمام خویش به دست آنان داد که رفاه اجتماعی را اصلی­ترین نکته­ی جامعه می­دیدند.

 

تا این­جا خیلی مهم نبود ونیست! حتی این­که تمامی ارزش­های تغییرناپذیرانسانی، قربانی رفاه­طلبی اوشود مهم نبود. مسئله ازآن­جا مهم شد، وشاید مهم می­شود که رفاه­طلبی، رفاه آدمی را به خطر انداخت!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/28ساعت 14:35  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

یا باب­الله­الذی منه یوتی...

 

آهو نیستم اما تو ضامنم شو... 

پی­نوشت:

این سبب­المتصل بین­الارض والسماء....؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 21:23  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

  

ای که ازصبر و بخششت آن­قدرگفتند که پرسیده­شد « الی متی...؟!»...

ای که آن دوزخی را به بهانه­ی آن­که – اگرچه به­دروغ – ادعا کرد « ما اظنک...» بازگرداندی...

ای بازسازنده­ی استخوان خوردشده...

- به بهانه­ی "ما اظنک" راستمان -

دوباره بسازمان، شایسته­ی « فتبارک­الله» خویش...

به مصداق « کمن لا ذنب له»...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 10:10  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

گل­برگ­های یاسمن از آه تر شکفت

وان رد پای گرم تهی از خبر شکفت

 

مادر درون تربت گل یاد تازه کاشت

تا لاله­های سرخ، ز داغ پسر شکفت

 

در نامه­ها که نسخه­ی مقصد نداشتند

دل­بغض­های خون­شده­ی یک پدر شکفت

 

پر بود صحنه از گذر چشم­های کور

اکران شد و بدون تماشا اثر شکفت

 

ردی هنوز از طپش خون به میخ درب

زخم ازسلام تا صلوات بشر شکفت...

 

پی­نوشت:

1- نمی­تونم کاملش کنم...

2- هرکی بره کربلا و رفیقی که باهاش هم­نفس بوده رو فراموش کنه، خیلی فراموش­کاره...!

۳- شادی روح بانوی اندیشمند و فرزانه­ی معاصر، طاهره صفارزاده صلوات...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/07ساعت 0:41  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

  می­خواهم درمورد امام صادق(علیه­السلام) بنویسم. موضوع هم دستم آمده، ازهمین سخن­رانی استاد رحیم­پورکه چنددقیقه پیش، شبکه­ی یک پخش کرد؛ پیرامون اقثصاد اسلامی ومکتب جعفری. حدیث­ها را هم اگرچه ننوشته­ام، اما مضمونشان را یادم است. همان حدیث­های تکان دهنده...

(نقل به مضمون:) "اگردرجامعه­ی اسلامی، فقیری وجود داشته­باشد، هرکس که حتی ازراه حلال کسب درآمد کرده و وجوهات شرعیه­اش را داده­است، باید برای خانه­اش، وسیله­ی نقلیه­اش، ازدواج وهم­سرش، تفریحش و همه­ی زندگیش، مقتصدانه و میان­روانه هزینه کند، و الا هزینه­های اضافه­اش حرام است. خانه­های غیرضروریش، وسایل نقلیه­ای که محتاجشان نیست – وبه قول استاد رحیم­پور – حتی ازدواج­های مازاد برنیازش، حرام­اند..."

  می­خواهم راجع به امام صادق بنویسم. نمی­دانم احساس تکلیف است یا عادت. شاید هم به قول آن دوستمان شده­ایم تقویم. تقویمی که حرف می­زند و راه می­رود! شاید ازروی احساس شرمندگی­ای که رهایمان نمی­کند، و همان اعتراف همیشگی که دربرابر این­همه لطف وبزرگی، ما برای عرضه هیچ نداشته­ایم.

می­خواهم بنویسم. لااقل بدانم که شب شهادت آقا، به­روزکرده­ام...

  می­آیم برای خودم و همه­ی دوستانم بنویسم که امام صادق(علیه­السلام) فرمود: "شفاعت ما به آن­که نمازرا سبک بشمارد نخواهد رسید". می­آیم کلی بحث راه بیندازم و شده به حکم "ان الذکرتنفع­االمومنین" یک نفعی به خلایق برسانم. می­آیم خیلی کارها بکنم اما نمی­شود. نمی­شود حالا که دیگردلیلی برای ننوشتن ندارم، دست­هایم را همین­طور فشاردهم روی هم، و بگیرمشان که یک­وقت خودشان نروند روی صفحه­کلید.

  انگارنمی­شود این ماجرای فرار و فرار و فرار را ادامه داد. دستم که دکمه­ها را می­فشرد، ذهنم می­دود به جایی که دلم را تنها گذاشت، به مدینه.

یادم می­افتد به شبی که ساعت 2 رسیدیم، خلوت خلوت، و دیگرحال خودمان را نفهمیدیم. مثل دیوانه­ها فرش­ها را بو می­کردیم، ستون­ها را می­جویدیم! مثل مادری که دیگرنتواند خودش را نگه دارد و لُپ­های بچه­اش برود زیردندانش!

یادم می­افتد به شبی که توی حیاط چتردار، آرام نشسته­بودم کنارمهدی، و داشتیم ستاره­ها را می­شمردیم که یک­دفعه پیامک آمد. ازطرف یکی ازدوست­داران فاطمه(سلام­الله علیها)، نوشته­بود: "اگرچادرخاکی را دیدی...." و من که بی­چاره شدم، تا صبح.

یادم می­افتد به شب­هایی که چهارصد و خورده­ای قدم راه را، ازدرب "قصرالخیام" تا آستانه­ی مسجدالنبی می­آمدم؛ و دویست و چند گام، شانه به شانه­ی بقیع، چفیه­ام را می­انداختم روی سرم و تند می­کردم به پاها. شاید تا آن­که صدای دوست­داران زهرا(سلام­الله علیها) را نشنوم که غریبانه می­ایستادند پشت پنجره­های مشبک و آهسته زمزمه می­کردند. شاید تا آن­که نبینم دخترانی را که با حسرت، توی تاریکی، دنبال آن چهارپاره­ی قلب محمد(صلوات­الله علیه وآله) می­گشتند. شاید تا آن­که مدینه بگذارد، تکه­ای ازدلم بماند برای طواف.....

  یادم می­افتد به شبی که دستمان رسید به محراب پیامبر(صلوات­الله علیه وآله)، و تا صبح، جد و آباد و زن و بچه، دوست و آشنا، برادر و خواهر، هم­کلاسی و هم­دانشگاهی و هم­شهری را فراموش نکردیم.

نمی­دانم چرا اما حواسم می­رود به سحرها، بعد ازنمازصبح، که کتاب­چه­های کوچک دعا را می­گرفتیم زیرنورموبایل، و درسکوتمان می­خواندیم: "السلام علیکم ائمه­الهدی...."

نمی­دانم چرا یادم می­افتد به بقیع.....

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/03ساعت 22:54  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله­الرحمن­الرحیم

   آورده­اند که ازجمله کرامات حضرت یزید (حفظناالله علی لعنت­الدائم علیه!) پوشاندن قسمتی ازحق وبرجسته­سازی مابقی آن بوده است، به نحوی که این احمق سالوس، ازآن حق ناقص، مقصودی که خویش اراده داشته­ می­گرفته است. ازآن جمله­است مخفی کردن ادامه­ی آن سوره­ی قرآن مجید، پس ازآیه­ی شریفه­ی "ویل للمصلین" که با قرائت یزیدیش می­شود "وای برنمازگزاران، ودیگرهیچ!"

   و لابد اصحاب آخرالزمانی آن لعین نیز، همان­گونه به مقصود نزدیک می­گردند. مثلا کسی که یک گفت­ وگوی اینترنتی را به­جایی برای داوری می­برد و ازبین نزدیک به 8 ایمیل، تنها 4 یا 5 تایش را عرضه می­کند. یا همین­طور، ازیک مکالمه­ی طولانی 60، 70 پیامکی، نصفش را.....

 پی­نوشت­های مربوط و نامربوط:

1- به نظرم، خوب نیست که بدون هیچ­گونه تایید صلاحیت اخلاقی و روانی و حتی سنی، بشود با 20، 30 هزارتومان پول، یک خط و گوشی هم­راه داشت؛ 7، 8 تا تماس گرفت؛ 50، 60 تا پیامک داد؛ حسابی مزاحم دیگران شد و بعد؛ خط را انداخت توی جوب آب!

و بترسید از انتقام الهی!!

2- بعضی­ها که از بعضی کارها توبه کرده­بودند، توبه شکستند؟؟

خب دوباره توبه بفرمایند! من که بخشیدم، انشاءالله خداوند عالم هم ببخشند.

فقط، به فرض که هدف هم وسیله را توجیه کند؛ یعنی واقعا این­همه ارزشش را دارد؟؟

و بترسید از انتقام الهی!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/07/27ساعت 6:20  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­­الرحیم

 هشدار: خواندن این متن، بدون خطوط درشت آخرش، سود دنیوی و اخروی برای مخاطب نخواهدداشت! شاید حتی با آن­ها نیزنداشته باشد!!

 

به­نام حضرت دوست، کزید قدرتش خاک بی ارزش من شدی، وز جلوه­ی شوکتش، خاک برسردشمن شدی. اوکه گم­گشتگان را چراغ راه است و لب­تشنگان را زمزم چاه. گربدهد نه حق­مان داده، که خان اوست، وربستاند نه مظلوممان نموده، که آن او. چون بخواهد شود و چون بخواند آید و گر- زبان این کم­ترین لال- راند، چه سود که رانده، دندان خاید.

سپاس خدای را وهمین مقداربس! که به قول سعدی­امان(!) "ازدست وزبان که برآید، کزعهده­ی شکرش به درآید؟"

آن­چه این کم­ترین را به نگارش این بهترین گماشت، نعمتی بود که دیشب، پاسی ازیادواره­ی شهدای عزیزمان گذشته، برفقیردرگاه نازل گشت، وز برق غیرتش، عقل ازکله­ی بینندگان زایل. زان سبب که اطاله­ی کلام، نفس سرکش خام را به اوهام نیندازد – کاین ازخویشتن اوست – قدرایام بیش­تردانسته، به ذکرکرم دلارام پردازیم. القصه، پس ازرفتن مهمانان وخفتن دربانان، وحتی دل­کندن خواهران ازمقبره­ی آن عزیزان، یکی ازبرادران - به رسم عادت قدیم - جختی ملتفت گشت که بنزین سیکلتش به اتمام رسیده است وآن زبان بسته را قوت ره­سپردن نیست. آن بود که بنده را خام یافته، سویم آمده وپس ازتبریک حال خوشمان، التماس دعاگفته وگفت: "بنزین داری؟! جون صادق – جون خودت! – نیم لیترکه ازماشینت بکشیم بسشه!"

باری، ما دست خویش درصندوق خودرو نموده، شیلنگ زمان­های پیش درآورده، به یاد روزگاران اتمام همیشگی و درخواست­پیشگی، پس ازانجام مراحل اولیه، شروع به مکیدن سوخت نمودیم. البت، به نوبت، عباس، وحید، صادق. عباس، وحید، صادق. حاجی جان، بگو بچه­ها بکشن جلو...!

 درحین همین خیالات که بودیم، دیدیم نه! کارما نیست آقاجون! آخه هرچی جون کندیم، نتیجه نداد. پُرِ دهن وگلو وحتی معده­ی 3تایی­مون بنزین شد و نصیب باک موتورنشد!

بلی! تا آن­که این حضرت فقیرحقیر، ناگاه پس ازمکشی عظیم برآن لوله­ی بخیل، دهان کریم خویش را به باک سیکلت نزدیک نموده، جسارتا - روم به دیفال!- دردرون آن باک تهی تُف نمودیم! ودویدیم به سمت دست­شویی­های مسجد، خویشتن خویش شست­وشو داده، اندکی نیز مُف نمودیم!

چه گویم که چون بازآمدم چه دیدم؟ دیدم سیکلت رفته وخلقی به تحیرمانده، که این چه آب دهن بودی که سیکلت تهی را روشن نمودی؟!

(این قسمت حذف شد که خدایی ناکرده، تحت تاثیراثرات نفس، قلمی براین کاغذ نرفته­باشد!)

خداوندا به توپناه می­برم که این به­نام خویش سازم. اگربرگ می­فتد ازدرخت، به اجازت توست، وگرمرگ می­سزد ازبیماری، به رخصت تو.

اگربود، دست تو بود کزآستین این کم­ترین به درآمد. تُف من بود، اما به خواست تو بود که پُربنزین بود.

و پس ازآن،

سیکلت روشن!

و صادق بیمار!

تا صبح،

بی تیمار،

پایکی درب دورات­المیات!!

پایکی برلب گور!

نفسی بود که می­خواست فدایت گردد،

ای دریغُم وی درد

تونبودی، دل من چون دل بی­یارشکست.....

 

( آخرین خطوط متن، درلحظاتی تایپ شده­اند که حال نویسنده شدیدا وخیم بوده­است! جدی نگیرید! یک نیم­لیتری بنزین که بیش­ترنبود!!)

 

 پی نوشت(؟):لطفا این خطوط را کاملا جدی بگیرید، رویشان فکرکنید وحتما نظرتان را به بنده برسانید:

آیا اگر لغات ومفاهیمی چون "کرامت"، "دست قدرت الهی"، وازین دست گزاره­های معنوی، درمطلبی به کاربروند که - مثلا- می­­خواهد طنزباشد(!)، نعوذبالله به سخره گرفته می­شوند؟ ازآن­جا که مخاطب این وبلاگ، خاص است، خیلی دوست دارم راجع به این موضوع صحبت شود. آیا به­کاررفتن موارد این­چنینی درمتون وهنرهای طنز، همواره موجب استهزاء آنان می­گردد؟ آیا شرایط خاصی وجود دارد؟ این شرایط کدامند؟؟

یک نکته ی انحرافی مهم:رفتن به پارسی بلاگ، به هیچ عنوان به معنی تعطیلی این بلاگ نیست. دلیلش رو بعدا توضیح میدم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/16ساعت 22:25  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

خدایا،

از تصور هستی بدون تو، بند بند وجودم به لزره می افته.

اون هم هستی ای که بزرگ ترین قدرت ظاهریش، انسان های دوپای هزارچهره ان.

شکرت که هستی!

شکرت که از رگ گردن بهمون نزدیک تری...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/10ساعت 0:43  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

  برای دیگران عادت شده­بود. عادت شده­بود که هرازچندگاهی، اورا با سروروی کبود ببینند. درست مثل این­که یک­نفربا مشت، محکم کوبیده­باشد توی صورتش.

کوبیده­بود. یک­نفرکوبیده­بود توی صورتش. یکی که تا همین چندوقت پیش، هنوز"شما"یش "تو" نشده­بود. یکی که حتی همین­حالاهم – وقتی خودش است – طاقت دیدن اشک­های اورا ندارد. همان زده­بودش، همان که هنوزهم دوستش دارد، عاشقش است...

  می­شد این­طورکتک نخورد. می­توانست خیلی راحت، هروقت که به­قول دیگران، شوهرش "موجی" می­شد، خودش را ازجلوی چشمش، ودستش بکشد کنار؛ درست همان­طورکه بچه­ها را می­کشید کنار. وبعد توی آن­یکی اتاق خانه­ی دواتاقه­اشان، منتظربماند تا شوهرش حسابی خودش را کتک بزند، سرش را بکوبد به درودیوار و یک­ریزاسم رفقای رفته­اش را بیاورد.

مرتضی – آن­جوروقت­ها – دست خودش نبود. اصلا متوجه نمی­شد. فقط سیلی­هایش بود و صورتی که اگرراضیه­اش ازاو دریغ می­کرد، مال خودش می­ماند. و راضیه،،،، چه­کسی می­توانست راضیش کند که لازم نیست او به جای آن مردک موجی کتک بخورد؟ هیچ­کس...

*

  برای ما – شاید برای همه­ی ما – یک­جورهایی عادت شده­است. مظلومیت جان­بازهای روحی – روانی را می­گویم. اگرنشناختی بگذارکمک کنم: موجی­ها.

همان­ها که توی هیچ "صندلی داغ"ی نمی­خواهندشان. که گاهی دست­هایمان را تا انتهای بی­حیایی درازمی­کنیم وبا خنده – یا  خیلی که هنرکنیم – با دل­سوزی وترحم مسخره­امان، به هم­دیگر نشان می­دهیمشان. که حتی قلم­های نمره دهنده، درصدشان را ازخیلی دوستان دیگرشان کم­ترگرفته­اند و می­گیرند. همان­ها.

  انگارهمه یادمان رفته، مردک موجی­مان، همین دیروزبا معدل بالای 19 دیپلم ریاضی­اش را گرفت. و باورمان نمی­شود، وقتی پدرش می­گوید: حرف که نمی­زد! تک تک جملاتش یا آیه­ی قرآن بود، یا حدیث، یا دست آخرشعرحافظ...

*

  بی­خیال! او هرکه­ بود و هرچه کرد، تمام­شد.....!

*


  آخرین دفعه که خوابانده­بود توی گوش راضیه، دخترک دستش را گرفته­بود و بوسیده­بود، بوییده­بود. پیش از آن­که نگاه متعجب عابر بگوید دستی را که تو را زده می­بوسی؟ چشم او گفتته بود: من دست یک شهید را بوسیدم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/07/03ساعت 19:8  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

به نام خدایی که اسماعیل(ع) و یحیی(ع) و حسین(ع)، همه فدای او

 برای برادری که برادر کوچکترش –  و شاید بزرگترش –  در اروند تیرخورد، جلوی چشمش دست و پا زد، و برای آن که صدای ضجه اش عملیات را لو ندهد، خودش را کشید زیر آب.....

 

زخم های سینه ام، درد می کنند

رنگ رخساره ام، زرد می کنند

پشت لب هنوزهم، سپید می زند

این شراره ها مرا، مرد می کنند

 

زخم سیم خاردار، زرد می شود

پیکرم دوان دوان، سرد می شود

مصطفی هنوزهم، گریه می کند

کم کمک برادرم، مرد می شود 

            ***

آب جیره جیره می سرد به دستمان

تشنگی امانمان بریده است

بازهم علی ز جیره اش گذشت

مصطفی گمان کنم که دیده است

 

جیره ی علی به کام این اسیر

وه چه مزه ی غریب می دهد

جیره ی دومی ست این که می خورد

بدگمانیم مرا فریب می دهد؟ 

            ***

مصطفی کنارسنگرشنی

بازقامت نمازبسته است

مصطفی دوباره گریه می کند

بغض چندساله اش شکسته است

 

می خزم درون سنگروخموش

نیمه شب، زیربارش گلوله ها

خستگی و درد و آه، تشنگی

ناله می زنند نای های لوله ها 

            ***

خوب یادم است عهدمان ولی

من کجا وکشتن عزیزمادرم؟

ای خدای مصطفی به مصطفی قسم

ساده نیست دیدن اشک خواهرم

 

لابه لای موج های سرد شط

آخرین امید من به آب می رود

مُرد خنده های اشک بارمن

چون تمامی دلم به خواب می رود 

           ***

ای خدا مرا چه می شود؟

دست های خسته ام سرد گشته است

مصطفی، فین زد ورفت زیرآب

مصطفی چقدرزود مرد گشته است...

 

 

پی نوشت:

1- هرچند خیلی ضعیفه ولی ازخودمه. بالاخره باید یه جایی خونده بشه تا اشکالاتش رو بفهمم؟

2- چقدر دلم هوای طلائیه کرده، و شلمچه، و خودم... 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/27ساعت 15:58  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

   گاهی ازخودم می پرسم این که "ما مامور به وظیفه ایم، نه مامور به نتیجه" تا کجاست؟ یعنی آیا نتیجه هیچ جایی در سیاست گذاری رفتارآتی ما ندارد؟!

مسلم است که جواب سوال بالا خیر است. این درست که ما باید به تکلیف عمل کنیم و نتیجه را به خدا واگذارکنیم، اما اگر بشود همان تکلیف را طوری عمل کرد که نتیجه ی بهتری به دست بدهد، چرا چنین کاری نکنیم؟

 

   مایه ی تاسف است که دشمنان ما بخش اعظم وقت و بودجه ی خود را صرف مطالعه ی نتایج رفتار خویش می کنند، درحالی که ما ممکن است گاه سال ها یک رفتارخاص را ادامه دهیم، بدون آن که حتی بررسی کنیم آیا می شود با همین هزینه ها، به وظیفه عمل کرد و نتیجه ی بهتری نیزگرفت، یا خیر؟

دلمان خوش است به این که درطول یک سال گذشته، مثلا 20 تا برنامه راجع به ازدواج داشته ایم. حالا تاثیراین برنامه ها برروی جامعه ی هدف ما چقدربوده است، والله اعلم!

یا مثلا همین طورچشم هایمان را می بندیم و پشت سرهم نشریه می دهیم بیرون، بدون آن که یک بررسی کوچک راجع به تاثیرنشریه مان داشته باشیم. یا اصلا همین خود من که فقط تا2باره را آپ می کنم و انگار قرارنیست متوجه بشوم که نخیر، بلاگی که 10 تا مخاطب نداشته باشد که در یک زیارت کوچک حضرت زهرا(س) شرکت کنند، یا اگر هم دارد، نتواند آن ها را بکشاند پای کار.....!

 

   حس می کنم بعضی چیزها برایمان شده اند یک جور بازی. شاید همان لهو و لعب که قرآن فرمود. شاید به خاطر این که ما دوست داریم سرمان به یک چیزی گرم باشد. شاید هم به خاطر این که خیلی وقت ها، وقتی نمی توانیم آن چه را که می خواهیم به دست آوریم، خیال بافی می کنیم و می رویم توی رویا! آن وقت است که ماه ها یا سال ها گمان می کنیم یک چیزی، یا حتی یک کسی را داریم و بعد می فهمیم که ای دل غافل....!

کجا گویم که با این درد جان سوز            طبیبم قصد جان ناتوان کرد                    (ربطی به موضوع نداشت! روی سیستمم داره می خونه، منم تاثیرگرفتم!!)

 

   مخلص کلام؛ واقعا بلاگی مثل تا2باره، که نه مخاطب چندانی دارد، نه حرف به درد بخور آن چنانی برای زدن، و نه حتی طرح موضوعی برای بحث و نظر، و بدتر از همه، نه سود دنیوی و نه اخروی، هیچ کدام را ندارد، ماندنش بر روی چه منطقی ست؟! اگرکسی برای این سوال جوابی داشت، به من هم بگوید!

البته معنی این حرف ها این نیست که تا2باره تعطیل می شود، نه! شاید به خاطر همان که ما دوست داریم سرمان به یک چیزی گرم شود....!

اما شاید.....!

بگذریم. تازه دارم می فهمم انسان عاقل نباید روی شایدها – وشاید حتی امیدها، استخاره ها ونشانه ها! – حساب باز کند. تازه آن هم یک حساب مشترک! بین نویسنده و مخاطب.

 

***

 

   یک جایی شنیدم کریم یعنی کسی که منتظر سوال سائل نمی ماند، بلکه می گردد و نیازمند را پیدا می کند و کمکش می کند.

شب میلاد کریم اهل بیت(علیهم السلام)، خدا را به کریم اهل بیت(علیهم السلام) قسم بدهید که به اندازه ی کرمش بهمان عیدی بدهد، به همه ی همه مان.

مطمئن باشید کرم خدا خیلی خیلی بزرزگ تر از بزرگ ترین رویاها و آرزوهای ماست.

 

پی نوشت:

1- اون طرح زیارت برای حل مشکل، مربوط به من نبود. من گفتم یکی ازبچه های خوب دانشگاه شهرکرد مشکل داره، نه من!

تازه، اون بزرگ واری که خودش می دونه، حالا شما یه زیارت می خوندی، به فرض هم که برای رفع مشکل من بود. خسیس!

2- بقیش رو خودم می خونم، سایردوستان خسته میشن بیان توی طرح! البته اگه هنوز کسی قصد داره شرکت کنه وقت هست، تا اولین شب قدر.

3- اون بزرگ واری که گفته بودن بعد ازاین، یه طرح مشابه بذاریم واسه مشکل آقای فلانی، ظاهرا باید همین کار رو بکنیم. خدا رحم کنه بهمون.

هممون محتاج دعاییم، چون هممون محتاج باران رحمتشیم. بیاین ظرفمون رو از رو بگیریم، نه از پشت.

یاحق

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/25ساعت 11:7  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وقتی به خانه آمد سرباز

مادرگفت:« جامه دیگرکن»!

برادرت تیرخورده است

بیا تا او را درباغ چه بکاریم

سربازگفت:

« می دانم مادر!

خودم او را زده ام!

مرگ برآن که مرا به برادرکشی واداشت.»

 

از"علی موسوی گرمارودی"

 

 

پی نوشت:

یکی از بچه های خوب دانشگاه شهرکرد توی این سال های اخیر، یه مشکل پیدا کرده و حسابی التماس دعا داره.

می خوایم واسش نذر کنیم:۴۰ تا زیارت حضرت زهرا(س) و هر زیارت با ۴۰ تا صلوات خاصه ی اون حضرت.

تا حالا این دوستان اعلام آمادگی کردند که بخشی از اون ها به واسطه ی لطف نویسندگان بلاگ "پله پله تا ملاقات خدا" بوده.

1. سارا
2. سارا
3. الهام
4. الهه
5. اعظم
6. سمیه
7. مبینا
8. ساناز
9. سکینه
10. سودابه
11. سحر
12. صدیقه
13. شکوفه
14. پروانه
15. عالمه
16. مهناز
17. اکرم
18. کبری
19. سارا
20. خانم نکویی
21. داوود
22.الاحقر
23.یکی از دوستان جناب "الاحقر"(؟)

24.مهاجر

25.فاطمه

۲۶.اکرم

۲۷.محمد

۲۸.سیما مهاجر

۲۹.حسین

۳۰.مرضیه

۳۱.سمانه

32.شمع دل

33.نغمه

34.محمدی فارسانی.....منتظر

35.عطیه

36.زهرا

37.مشترک مورد نظر

و 38.خودم،صادق

یاحق.

-------------------

اولین فاتحه رو برای مغفرت بابای آقا محسن کوچکمون خوندم.....


 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 13:6  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 چندتایی از موهاش قاچاقی سیاه مونده بود، می شد مطمئن بود که هیچ کدوم از بچه هاش، افتخارنداشتن متولد قرن بیست ویکم باشن. داشت از بی وفایی دنیا و غریبه و آشنا و دوست ها وحتی بچه ها می گفت. آخر درد ودل هاشم به این ختم شد که: زمونه زمونه ی تنهاییه...

نگاهم افتاد به هم صحبتش. یه قطره ی کوچولوی عرق دوید روی پیشونیم. خدا به داد من و هم نسل هام برسه که بچه هامون، هم بچه های قرن نت و شبیه سازی و هوش مصنوعی خواهند بود، و هم فرزندان روزگار رپ و پاپ لیتل و کریستال و هزارویک کوفت دیگه.

خدا به داد نسل آینده ی مردم چین برسه که نه عمو و خاله دارن، نه دایی و عمه!

یا انیس من لا انیس له...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/09ساعت 22:45  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 پیش نویس:

به خاطر اشتباهی که در این پست مرتکب شده بودم، از همه ی خوانندگانم عذرخواهی می کنم.از همه ی دوستانی که تذکر دادند صمیمانه سپاس گذارم.

-------------------------

 همه ی شانه ها می لرزد، همه ی دست ها. "یا جوادا لا یبخل عمن رجا ثوابه"...

 

120 تا انسان، فرزند آدم ابوالبشر را ریخته اند پشت یک کامیون. 120 نفر، 120 جنس قاچاق، 120 می دانی یعنی چندتا؟ (۱)

 

هزینه ی همین رنگ و روغنی که هر روز در زندگیمان ضروری تر می شوند. هزینه ی همان رژهای لب و لپ! گاوهای ماده ی ایرلندشمالی چه کم از گاوهای نر و ماده ی ما و شما و ایشان دارند که نباید تا هزارپوند، برای آرایش مسابقه ی گاودختر شایسته، پول خرجشان شود؟ (۲)

 

یکی بود توی کاروان عمره که آمده بود برای چندروز ایران نبودن! خیلی جاهای دیگر نیز رفته بود. آن دفعه داشت برای رفقایش ازحال و حول تایلند می گفت، از دخترهایی که آن جا مثل کالا رویشان قیمت گذاشته می شود. از انسان های زنی که زن های انسان شده بودند تا شکم خانواده ی گرسنه اشان را سیرکنند. امشب، لحظه ای که مجری خبرها، لیست ثروت مندترین حکم رانان جهان را خواند، یک "خدایش هدایت کند" نثار هم کاروانیمان کردم. توی لیست نوشته بودند: ثروت مندترین حاکم جهان، پادشاه تایلند، با ثروتی بالغ بر 35 میلیارددلار. به پول خودشان صفرهایش از این هم بیش تر می شود. خیلی بیش تر.

 

مدینه شهر غربت زهراست.  نه از آن رو که تربت سرور بانوان هستی، از چشم هایی که داریم و نمی بینند پنهان است، که هرچه بیش تر بجویی، کم تر نشان زهرا(س) را خواهی یافت. و چه حضور غایبانه ای. همه جا عطرخاک پای فاطمه(س) پیچیده است.

درمکه اما، شانه های کعبه، با تمام عظمت و ابهت وصف ناشدنی اش، زیربار بی کسی مهدی فاطمه(عج) خم است. حتی چسبیده به مستجار، آن جا که توبه ی آدم(ع) پذیرفته شد و او، قول پذیرش توبه ی تمام فرزندانش در آن قطعه ی بهشتی را گرفت، آن جا که دیوارخانه شکافت و درب، سه روز تمام قفل شد، تا مولود کعبه بیاید؛ همان جا که لرزش شانه هایش را حس می کنی نیز.

 

و من نهایت هنرم همان است؛ "خدایا، هرگاه قلبم چراگاه شیطان گشت، مهلتم را به پایان برسان"...

 همین؟ 

 

پی نوشت:

1- نرسیده ام نیم فاصله را برای سیستمم تعریف کنم. و بدون آن چه تایپ زشتی دارم.

2- وظیفه نبوده و نیست. همه ی دوستانی که آمدند، یا خواهند آمد، زنگ زدند، یا زنگ خواهند زد، و یا پیامک دادند و خواهند داد؛ و همه ی آن ها که در دنیای مجازی به من لطف داشتند؛ همه اشان بزرگ واری کرده اند. "من لم یشکرالمخلوق..." را هنوز فراموش نکرده ام.

3- فقط چندتا عکس. فقط از مسجدالحرام ومسجدالنبی و پاره ی جداافتاده اش، بقیع. آن هم با یک دوربین 2مگاپیکسلی با رفرش 4. انشاءالله برای پست بعدی.

 

--------------------------------------------------

(۱) می گفت هر ۱۲۰ تا "افغانی"اند. همه ی آن ۱۲۰ تایی که ریخته بودند پشت کامیون تا قاچاق کنند. طفلک ها آدم نبوده اند لابد!

(۲) در جشن واره ای که برای انتخاب زیباترین گاو برگزار شود، باید هم برای آرایش هرگاو تا ۱۰۰۰ پوند هزینه شود، نباید؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 23:46  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

به نام تنهاترین تنها

 

  تو مراخواندی، بی آن که حتی به رویم بیاوری، من همان ام که همان چندساعت پیش ازخواندنت، به تو بی حرمتی کرده بودم. و بی حرمتی مگرجزنپذیرفتن حرف توست؟

مرا خواندی، آن قدر مهربانانه که دل من، خود من که دیگر می دانستم – ومی دانم – چه پرونده ای داشتم و دارم، سویت پرکشید، بی خجلت.

تو مرا با همان تراکت زمینه زرد خواندی. همان شب که من اولش خواستم از پیامبرهم حزب اللهی ترشوم و پولم را نریزم توی دهن وهابی ها!

همان شبی که آن رفیق سابق – که مرا یک نماز، دربین محراب و منبرپیامبر بده کارخودش کرد – راضیم کرد که بنویسم، با آن که من نمی خواستم.

همان شبی که با توشرط کردم مرا تنها نخوانی.

همان شبی که گفتم "لبیک" مرا "لبیک" ما کن، "لبیک" من و هم سرم. اصلا این را گذاشتم شرط نوشتنم، و شرط آمدنم...!

 

*

  

   همین پنج شنبه که گذشت، هنوز انگار باورش نشده باشد به کجا خوانده ایش، مات مات نشسته بود آن گوشه. روحانی کاروان، اگرچه به شوخی می گفت کسی جوگیر نشود، اما یکی شده بود. همان موقع که داشتند به یاد "مسجد شجره"، "اللهم لبیک" می گفتند، یکی که همیشه با این لغت جوگیر مشکل دارد، مثل تمام این سال ها، ردیف آخر، آن گوشه...

غوغایی بود توی دلش. ازیک طرف حکایت عجیبی که آخرسررساندش به آن صندلی. حکایت مدارکی که آخرین ثانیه، با تلفن یک بزرگ وار ، یادش آمد و تحویل داد (و من، بیش تر این سفر را به او بده کارم. به یادآوری هایش، به کتاب ها و نوارها و سی.دی هایش. اصلا چقدر از این عمره مال من است؟؟) حکایت شناس نامه اش، حکایت شرطی که به خاطر برآورده نشدنش نمی خواست بیاید، وخوابش که راهیش کرد، یا شاید خواهد کرد، شاید...

و ازطرفی همان واژه لبیک. به خودش گفت اگربدتر از من شهامت لبیک گفتن دارد، چرا من نداشته باشم؟

خوب نگاه کرد، - که عادت ماست دیدن ظاهر و تصورباطن - نگاه کرد اما ازخودش بدترنیافت. پرونده اش را هزاربارمرورکرد. هزاربارتوی خواب وبیداری، هزاربارتوی نماز! هزاربار، موقع خوردن شیرینی عقد دوستش. هزار بار مرورکرد و ازخودش بدترندید، توی همان چند روز، یا چند هفته.

پرونده ی نگاه ها، پرونده ی شنیده ها، پرونده ی گفته ها، پرونده ی تمام اعمالی که به خیلی هاشان نمی شد با اطمینان نگاه کرد، پرونده ی زمان هایی که از دست رفت، نیت هایی که شاید بخشی از آن ها خالص نبود، پرونده ی یک زندگی، یک عمر...

 

*

 

   تنها به حکم "فاما بنعمت ربک فحدث" می گویم، که جسارتم این قدرنیست. توهیچ را لایق همه کردی، وآن لایق را زندگی دادی. توهیچ را "من" کردی. ازنطفه ومضغه وعلقه، ازخاک. تومن را درصلب مرد مسلمان شیعه ی انقلابی، ورحم زن مسلمان شیعه ی انقلابی قراردادی. تومن را کامل و سالم آفریدی. تو، به آن هیچ، که حالا جرات من من دارد، دو خواهرسالم عفیفه دادی تا مبادا احساس تنهایی کند. تو سایه ی پدر و مادر را روی سرشان باقی گذاشتی. توبیماری را وفقررا ازخانه اشان راندی، و غربت را وبی خانمانی را.

توبه من شعوردادی دوستی انتخاب کنم که فردا مایه ی واحسرتایم نشود.

تو محبت دادی، عقل دادی، درد دادی، خشم و شادی و غم دادی، عشق و وفا دادی، فراموشی و نفرت دادی، هوش دادی، هنر، حسد، شهوت، کرامت، و هرچه که برای انسان بودن، و برای آدم شدن کافی ست.

چطوربشمرم که به قول سعدی؛ درهرنفس دونعمت است وبرهرنعمتی شکری واجب. ازدست وزبان که برآید، کزعهده ی شکرت به درآید....؟؟

اعتراف می کنم که نعمتت را برمن تمام کردی. اعتراف می کنم که هرخیری درزندگی من است ازتوست، وهرشری که هست، ازمن.....

 

*

  

   سه شنبه ی دیگرپروازماست. سه شنبه، 15 ام مردادماه،3ام شعبان. سه شنبه من خواهم آمد.

من برای همیشه خواهم آمد. شاید همین فردا. اگرنه، پس فردا.

من خواهم آمد ومثل همه ی آمده ها، که برای مانده ها می شوند رفته ها،  تبدیل خواهم شد به یک خاطره ی گنگ. درست مثل عکس های سیاه وسفید قدیمی، لای آلبوم رنگ ورورفته ی ذهن.

من می دانم که فاصله ها، خیلی زود حریف خاطره ها خواهند شد.

من خواهم آمد ونزدیک ترین دوستانم، بعد ازچهلم که می روند خانه وچندآیه ازانعام را می خوانند، شاید تا سال های سال مرا یادشان نیاید. تا سال ها بعد که آلبوم عکس های دیجیتالیشان را ورق بزنند، ولابلای آن همه خاطره، یک دفعه یکی بگوید"اِی، اینم فلانیه. یادتونه؟" وبقیه هم کمی نٌچ نٌچ کنند. شاید هم یک قطره اشک، وای کاش یک فاتحه، همین.

خواهم آمد وتمام آن چه ازمن خواهد ماند، تا زمانی ست که خواهرم – هرکدام که بیش تربماند – هرازچندگاهی بیاید بالای قبرم وچند قطره گلاب بریزد روی سنگ، ودست هایش را بمالد به خاک وگل ولجنی که روی بدن برادرش را گرفته اند. شاید هم – اگرداشته باشم – تا روزی که هم سرم، یا اگرتا آن وقت ها، بچه ها معرفت چنین کارهایی داشته باشند، یکی ازبچه هایم بیاید ونیم ساعتی کنارمزارم پتو پهن کند و فاتحه ای بخواند.

دنیا همین است دیگر. واین اصلا بی وفایی انسان ها نیست، که نعمت توست. این نعمت توست تا دنیا با این حقارت رقت انگیزش، فرزندان آدم را نشکند. نعمت تو: فراموشی...

تو مرا خوانده ای و من خواهم آمد. اگرچه بی آبرو، اگرچه خسته، اگرچه تنها و بدون کسی که نیت کرده بودم.

من عاقبت خواهم آمد. اصلا مرا با این جا چه کار؟ ما را با این جا چه کار....؟؟

 

*

  

   چون هرسفری می تواند بی بازگشت باشد – وای کاش این یکی سفرم، این گونه باشد – عقل حکم می کند که من، فعلا، ونقدا ازهمین جا ازهمه حلالیت بطلبم.

ازرفقا، فامیل، خانواده، برادارها وخواهرهای دانشگاه و بسیج وجامعه، بچه های محل وهمه.

به خاطرحرف هایی که پیش ازفکرکردن ازدهنم درآمدند. به خاطرواژه هایی که گوشم شنید ونباید می شنید. به خاطرغیبتی که بهانه اش این بود که مطلب را هردویمان می دانیم، یاغیبتی که بهانه اش این بود که داریم برای مسئله ای استدلال می آوریم، یاغیبتی که بهانه اش این بود که داریم برای ازدواج، یا هرامرخیروخطیردیگری تحقیق می کنیم، یا غیبتی که ازدستمان درمی رفت، به خاطرهمه ی غیبت ها – که این مرض غیبت، مبتلا به بیش ترماست – مرا – چه اگردرجایی گوینده بوده ام و چه اگرجایی شنونده بوده ام – حلال کنید.

اگرجایی کم کاری یا تنبلی کرده ام، اگرقولی داده ام وعملی نشده، اگرکمکی ازدستم برمی آمده وانجام نداده ام مرا عفوکنید.

حلالم کنید بابت تمام بدی های عمدی وسهوی که امید من به کرامت است. به همان کرامتی که صفت خداست، وبالتبع، صفت هرکس که می خواهد خدایی شود. به همان کرامتی که فرمود: درهرکه نباشد اهل بهشت نیست...

حلالم کنید که فرمود: حرمت مومن ازخانه (کعبه) بالاتراست...

من هم – اگرچه بدترین بنده هایش هستم – به جان عزیز مادروپدرم، هیچ نکته ای ازکسی دردلم باقی نگذاشته ام...

ضمنا، هرجا برای دعا یا نمازیا نائب الزیاره بودن به کسی قولی داده ام – حتی توی ذهنم، بدون آن که به خود فرد بگویم – نوشته ام و انشاءالله فراموش نخواهم کرد.

نه این که چیزی بده کار نباشم، که زیاد بده کارم. اما فقط اگر برنگشتم، یکی جوان مردی کند و برایم نماز وحشت بخواند، همین.

یاعلی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 15:44  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بخش (1)

 

پیش نوشت:

1- به قول این محمدمهدی عزیزغریبم، ما مردها چقدرمتواضعیم!

و مگرنه این که 99.99 درصد نوابغ! ونویسندگان! وشعرا! وهنرمندان! جهان، ازجنس جنیس (گمونم این صفته اختراع خودم باشه!) مردند؟!! پس این گونه است که این همه شعرومتن ومقاله ی علمی وادبی درباب کرامت ومقام زن ومادرزیادست ودرباب مرد وپدر، اندک. ولابد علی (ع)، ومقام وصف ناپذیرآن یگانه انسان نیز، قربانی همین تواضع بی حد وحصرما (خودمم قاطی مردها کردم!) مردها شده است!

روزپدر و مرد (احتمالا این روز مرد رو هم، خودمون بی جهت چسبوندیم دنبال روز پدر!)، ومهم ترازآن دو، سال روزمیلاد با سعادت مولی الموحدین، امیرالمومنین، امیرالزهرا(س)، علی (ع)؛ سال روزاولین وآخرین مرتبه ی شکافته شدن دیوارکعبه را، به خودم، پدر بزرگ وار و عزیزم و تمام موجودات، که ازبرکت وجود علی(ع) وفاطمه(س) وجود گرفته ایم، تبریک می گویم؛ هرچند کمی با تاخیر.

(منم واسه آخوند شدن – و نه الزاما روحانی شدن – استعداد دارما!!)

2- انشاءالله درآینده ی نزدیک، چند جمله اززیباترین و عجیب ترین بیانات حضرت امام خامنه ای(مد ظله العالی) را، پیرامون حضرت علی(ع) دروبلاگ خواهم آورد، انشاءالله.

 

خود مطلب!

درست بشو نیستم. اگربودم بعد از2ماه که پسرخاله ام را می دیدم، پس ازسلام واحوال پرسی معمول، ازاو نمی پرسیدم "یعنی دانشگاه های تهران این طورین؟!". تا بعد ازشاخ درآوردن خاله زاده مجبورشوم توضیح بدهم: "همین طوری دیگه. این جوری که این سریاله، ترانه ی مادری نشون میده. که پسرا ودخترا ازهمون روزاول این همه با هم راحت وگرم هستن، حتی پسرا ودخترای مذهبی ( مثلا همون دوپسر که فرت وفرت ازجمله ی مسخره وابتکاری احترام سال بالایی - ؟!! - استفاده می کنن، ریش دارن ویکی دوباراون ها درمسجد دانشگاه، درحال نمازخوندن دیدیم. یا مثلا همون دخترچادریه.) 24 ساعته با هم دیگه توی دانشگاه می چرخن؟!"

یک چیزیم می شود، چون زنگ می زنم به آن یکی پسرخاله ام وهمین سوال را درمورد دانشگاه کرمان می پرسم و...

 

  اگردرست بشو بودم کلی فکرنمی کردم که چرا وبلاگ .....، با آن که نه چیزی برای دنیا دارد ونه حرفی برای آخرت، آن همه مخاطب دارد و هرپنجره ی نظراتش با لااقل 100 نظرمعتبرآدرس دار پر شده. همان وبلاگ که مثلش کم نیست. وبلاگی که تویش نه کد به درد بخور، یا ترفندهای رایانه ای، یا آموزش هرمطلب علمی وعملی دیگری پیدا می شود، و نه 4 تا عکس ازخواننده ها و بازیگرها، وحتی عکس های لو رفته ی شخصی مردم! حتی مثل خیلی ها – که به روشنی چشم وبلاگ نویسان ارزشی، چقدرهم زیاد شده اند – با افتخارازکثافت کاری های جنسی اشان با زن هم سایه وعمه ی خودشان وحتی مادرشان چیزی ننوشته. نثرزیبا یا منحصربه فردی هم ندارد. وبلاگی که مثلا یکی ازپست هایش را دقیقا – و دقیقا –  این پایین نوشته ام وهمین پست درفاصله ای 10 روزه، 2834 بازدید داشته و 194 نظر!

ببینید:

"سلام.

امروزاصلاحوصله ندارم. نه حوصله نوشتن دارم نه حوصله ننوشتن. فقط اومدم ببینم کامنت جدید چی هست. حالام بای.

(شکلک بوسه و تمام!)"

یکی نیست به من بگوید به تو چه که می خواهی بفهمی اقبال به یک چنین رسانه ای چه سری دارد؟؟ 

 

من درست بشو نیستم چون هنوزهم وقتی می روم تا اولین نمازجماعتم را درمسجد امام خمینی (ره) فارسان – که قراراست یکی دوماه بشود مسجد محله امان – بخوانم، 70 دقیقه، بی خودی با پسر12، 13 ساله ای که هم سایه امان است ومثل من آمده برای نماز – ونمی دانم چرا چسبیده به من و ولم نمی کند! – حرف می زنم و دلم نمی آید برنجانمش.

هنوزازاین که نسبت به حفظ کردن اسامی افراد، به طرزعجیبی ضعیفم ناراحتم وکلی خلقیات مسخره ی دیگر!

به قول هاجرمان مرد زندگی نمی شوم!

به جای آن که یک گوشی بگذارم توی جیبم وکالایی را ازآن بگیرم وبه این یکی بدهم، یا نیروی کاررا ازآن بگیرم وبدهم به این وپولش را بریزم توی حساب بانکی و پزش را بکوبم توی کله ی این وآن، به یک کارتولیدی، یا یک کارخدماتی حقیقی – ونه دراسم، خدماتی –  فکرمی کنم.

 

  با این همه حق دارم دائم حسرت لحظه های رفته ورفتنی را بخورم. حسرت این همه کاربی خود، که نه دنیایم را ساخته اند و نه .....

حق دارم مطمئن باشم صدای آن موج (؟!) وبلاگی اعتراض به فیلم فتنه را، کسی خارج ازمجموعه ی وبلاگ نویسان زبان فارسی نشنیده است، وگمان کنم که طومار نتی اعتراض به گوگل هم، راه به جایی نبرده باشد.

حق دارم دائم درتکاپوی هرچند بی ثمرباشم برای کاری که باید کرد، وکاری که جایی را تکان بدهد. کاری که یکی ازمعادلات ناعادلانه ی جهان را به هم بزند، کاری که ذیل آیه ی"فمن یعمل مثقال ذره خیریره" بگنجد...!

 

نه! انگارقرارنیست ازاین خواب خرگوشی بیدارشوم.

انگارقرارنیست بفهمم –  به قول آن حاج آقای معروف مذهبی هم شهریمان – این ها جزء نیاززندگی اند. همین ها دیگر! مثلا وقتی تو یک تلویزیون 21 اینچ samsung داری و وام ضروری می گیری تا یک تلویزیون LCD 29 اینچ بخری؛ LCD 29 اینچ می شود نیاززندگی؛ یا وقتی هرطورشده، با کلی اقساط می روی note book 4 پردازنده را اضافه می کنی به جمع رایانه های خانه وبعد هم تا یک سال ونیم، دو سال بعد نمی روی سراغش، همان note book نیاززندگیت است دیگر!

اصلا ازشما چه پنهان، یکی ازدلایل این که این فقیرحقیرسراپا تقصیر(!) مدتی به دنبال مسئله ی اسغفرالله، نعوذ بالله، از، ده، واج، بودم، همین بود که بلکم! بیفتم توی زندگی و کله ام بخورد به یک سنگی، سرویس طلایی، مهریه ای، سور وسات عروسی ای، چیزی وخدا رحمی بکند وبفهمم این شعارها همه اش شعاراست ولاغیر!!

(ببینید، گفتم یکی ازدلایل، و الا مهم ترین دلایل، چیزهای دیگه ای هستن. فردا همین جمله شر نشه واسه ما!)

 

  و ازخلقیات بی خود، و آرزوها و توهمات عجیبم، یکی همین که دائم فکرمی کنم "ما باید انقلاب کنیم، یک انقلاب فرهنگی"!

خودم را زده ام به خواب تا نفهمم که ما همان یک انقلاب، بس 7 پشتمان بود!
خودم را به خواب زده ام تا خیلی چیزها را نفهمم.

انگار،،، انگارما خیلی چیزها نمی خواهیم که من نمی فهمم. نمی خواهیم دیگردرکنارهمه ی خیرهای دنیا وعقبی، برای فرزندانمان، وحتی برای خودمان، شهادت نیزبخواهیم. نمی خواهیم بگوییم ایها الناس، آن 4 دیپلمات ما که اسیررژیم صهیونیستی اند، همه اشان نورچشم ما بودند اما 3تایشان دیپلمات نبودند، پاسداربودند. نمی خواهیم یادمان بیاید که باغ قلهک متعلق به وطن وخاک ماست. نمی خواهیم بدانیم خیلی ازمراجعمان تلویزیون را به خاطربرخی سریال ها و برنامه هایش، برای خود وخانواده اشان قدغن کرده اند. نمی خواهیم یادمان بیفتد که به فتوای رهبرانقلاب، دلیل نمی شود که هرچیزی مجوزفرهنگ وارشاد اسلامی دارد، مباح باشد.

خیلی چیزها را دیگرنمی خواهیم. وخیلی چیزها را هنوزهم.

ما، گویا قرارنیست تکلیفمان را با خیلی چیزها روشن کنیم. مرزبندیمان را مشخص کنیم، وخیلی روشن ودقیق وبدون تعارف وترس، و بدون نگاه های متعصبانه ی جاهلانه، برای خودمان و اطرافیانمان معلوم کنیم، تا کجا مباح است و تا کجا نه.

گویا نمی خواهیم بفهمیم، اسلام ناب محمدی نه افراط می شناسد نه تفریط. مثل بعضی که نمی خواهند این همه تاییدات اغلب مراجع، وازهمه بالاتر، ولی فقیه را نسبت به سمت صحیح بسیاری هنرها و پدیده های مثبت ببینند. مثل آن ها که تنها برای دفع شهوت قمه زدنشان، به گفته ی خودشان 364 روزمقلد آقای بروجردی بودند و آن یک روز را...!

 

   و این طوراست که دیگران، شاید همان ها که ما به خودمان اجازه داده ایم، قشرخاکستریشان بنامیم، نمی خواهند خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند. نمی خواهند دردنیایی که هرروز، 4، 5 تا ازدخترهای دومین ابرقدرت اقتصادیش، ژاپن، قربانی تجاوزجنسی سربازان ینگه دنیا می شوند، دخترهای آن ها و ما امنیت داشته باشند وسروری. نمی خواهند کشورشان روی قیمت جهانی نفت تاثیربگذارد، نمی خواهند کودکان 10، 12 ساله اشان مجبور باشند برای دیدن عکس های مردمان برهنه، دست به دامان فیلترشکن ها شوند. اصلا دلشان می خواهد آزاد باشند. دلشان می خواهد برونم توی کاباره ها ودیسکوها و با ناموس مردم حال کنند و البته دلشان نمی خواهد آن قدرها هم آزادی باشد که دیگران بروند توی همان دیسکوها و با ناموس خودشان حال کنند!

 

ما شعارحکومت اسلامی، وانقلاب اسلامی، وفرهنگ اسلامی دادیم و برای رسیدن به آن کوتاهی کردیم. نتیجه این شد که همه ی کم کاری ما وپدرانمان به پای شعارها نوشته شد. نتیجه این می شود که خیلی ها فکرمی کنند آن مدینه ی فاضله ای که ازآن دم زدند وزدیم، همین است؛ و بعد، ازاین مدینه ی نافاضل عقشان می گیرد. وبعد خاطرخواه جامعه ی مدنی دوبی و آنتالیا و لس آنجلس می شوند. و بعد کاربه آن جا می رسد که ما موظف می شویم به انجام یک انقلاب فرهنگی دیگر. انقلابی که اگردیربشود.....

 

 

پی نوشت ها:

1- "انا للله وانا الیه راجعون".

"خسروشکیبایی"، با اون بیان بی نظیر و استثنایی ش، و با اون بازی های یک دست و زیبنده ش رفت. خسرو رفت و ازخودش – تا اون جا که من می دونم – حتی یه مورد خاطره ی تلخ، و رفتارغیراخلاقی، و حتی بازی مسئله دار باقی نذاشت. همین هاست که امثال خسرو را، و امثال قیصر رو دردل های این مردم جاودانه می کنه.

خبروفات خسرو را که شنیدم، یادم افتاد به اون لکنت زبان دوست داشتنی، که شکیبایی، استادانه ازاون به عنوان پله ای برای بهترگفتن بهره برده بود.

و یادم افتاد به این سکانس از یکی ازفیلم هاش دردادگاه خانواده، و این جمله ها که فقط با بیان مثال زدنی او می شن اون چه شدن:

"اون،، عشقمه، زندگیمه، زنمه.... من،، طلاقش، نمیدم...!"

(ای بابا، خب این توی ذهنم اومد، چه ربطی به جملات و موضوعشون داره؟!)

هرکس گفت این جمله ها ازکدوم فیلم مرحوم شکیبایی بودن، یه فیلم ازاون رو با فرمت 3gp هدیه خواهد داشت! (جدی گفتما)

 2- دنیاست دیگه. یه خوشیه و یه غم...

همه ی رفقایی که "مرا زخمی (!!) رها کردید و رفتید"، یا درشرفش هستین، انشاءالله حسابی به پای خانم هاتون پیربشین!

فقط خواهشا "درباغ تاهل را نبندید...!"، هرچند شما کاره ای نیستین!!

3- "محمدجواد راغ" رو که می شناسین؟! همین آقا که یه مدتی مسئول بسیج بود دیگه! ای بابا، همون که مطالبشو باید 40، 50 بار ویرایش می کردم تا قابل چاپ بشن! آره، همون. "محمدصادق صادقی" رو هم که می شناسین؟! آفرین، همون آقاهست که تا یکی ازمقامات لشکری وکشوری منو صدا می زد ومی گفت آقا صادق، ذوق می کرد وفکرمی کرد با اونن، خودشه.

4- کی گفته من همین جوری می پرونم که التماس دعا و التماس دعای دیگرون رو هم یادم نمی مونه؟

مثلا همین شب جمعه ی دوهفته پیش، جاتون خالی بعد اززیارت شهید میثمی و شهید خرازی وآقای ارباب وبرخی علمای دیگه (و ای کاش بفهمیم که "مدادالعلماء افضل من دماءالشهداء) وبعد ازدعای کمیل، همه ی ملتمسین دعا رو، چه smsی ها، چه emailی ها، چه commentی ها، چه تلفنی ها، چه رو در روها وچه همه رو دعا کردم. پس خیالتون راحت باشه که کارتون به زودی حل خواهد شد!!!

5- بی خود فکرنکنین دارین ازدست تا2باره راحت میشین. ازین خبرا نیست. من اگه شده نصفه شب برم دم خونه ی رئیس 110، یا رئیس عقیدتی ناجای استان اصفهان واز پسرشون نوت بوکش رو قرض بگیرم، این بلاگ رو آپ خواهم نمود!

اینا که گفتم معنیش این نیست که خدایی نکرده زبونم لال من توی بازداشت گاهما! معنیش اینه که من و رفقا با نیروی انتظامی (همش با هم!) هم سایه شدیم!

6- شرمنده، یادم رفت 3 رو تکمیل کنم! خب، اون آقایونی که گفتمو که یادتون هست؟؟ این بندگان خدا وبلاگ 2نفره زدن. آدرسشم لینک کردم و این جا هم هست. (جذبه، هرچند هنوز چیزی توش ننوشتن) به هرحال یه جورایی تحملشون کنید تا راه بیفتن! بچه ان دیگه، گناه دارن! (خب بچه هم می تونه متاهل بشه دیگه! یکی بیاد خواهشان اینو به مامانم اینا و مامانشون اینا و مامان هامون اینا و اینا و اونا بگه!!!)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 19:23  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

من،

که متولد آخرین روز پاییز، نه،

متولد یکی مانده به آخرم

خوب می دانم

دنیا جای آمدن ورفتن است؛

مثل آخرین روزپاییز که سال به سال می آید و می رود،

و گنجشککان صبح گاه درخت گیلاس،

که به عصرنمی کشند.

این جا چقدربرای من حقیرشده است؛

و برای گنجشک ها بزرگ.

بی چاره این جا که ازهزارن هزارسال پیش،

یا بیش تر،

از انفجاربزرگ،

- که هنوزهم اثبات نشده است -

دارد همین طورلحظه به لحظه انبساط می یابد؛

تا مگرمرا شامل شود.

بی چاره این جا

که هرچه توی آخرین خبرجار می زنند:

کهکشانی دارد،

چند میلیارد سال نوری دورتر،

خنده ازگوش انسان محونمی شود؛

و چشم ها هنوزبالادست را می نگرند.

بی چاره این جا،

که آخرخودش هم نمی فهمد،

چطورمی شود بارمرا تا ابدیت کشید

و نبُرید.

بی چاره این جا،

بی چاره این جا...

 

من،

آرزوهایم را درون جعبه اشان خواهم ریخت

و آردها را خواهم بیخت،

من،

که رود را کشیده ام تا دور

سنگ را با دست و پتک

نقش داده ام

شیرین ترازلیلی،

و حالا

عشق را بردوش خواهم نهاد

تا زمین فرو نرود،

و آسمان نشکند.

 

من،

دیگرنه ازرفتن جواد دلم می گیرد،

و نه ازشکستن تنها قاب عکس عمو؛

و نه حتی ازمرگ مهدی،

که کُما را هم پیچاند و برگشت.

چشم هایم را

دوباره خیس خواهند دید،

اما نه ازبیم فراموشی ...

من وحید را آن چنان به آغوش می فشارم

که قهقهه ی دختران ازدویست مترآن سو تر

شنیده شود،

بی خیال اززیرچوب ها می روم روی پل عابر

و افتتاح می کنمش،

اعتبارخطم را حراج می زنم

به قیمت لب خند خواهر،

و غرورم را

به پای قلب مادر.

 

من،

می خواهم هرچه را دارم و هرکه را،

قدربدانم؛

و فردا که درقبرمی گذارند

پاره های تنم را،

یاد شیرین لحظه هاشان بماند درمن

تا فردا....

 

تا فردا که من همه ام را،

با تمام دردها، لب خندها و آرزوهای جمع شده

- و اگرچه باورش سخت است -

با همه ی عشق،

بیابم؛

و آرام گیرم،

درابتدای رسیدن به اصل.

تا فردا که هم پدرِ پدربزرگ باشد

و هم نوه ی من،

و هم تمام تو

و تمام من،

و هادی و یاسرو احمد

و حتی بقیه...

تا فردا که برای آرامش بال بال نزنیم،

و ببینیم،

هم سر وشب وخانه،

اگر راه برفردایت نبندند آرامت خواهند ساخت،

و نیز اگرتو راه برفردایشان نبندی...

 

حالا

فقط یادم بماند،

تا وقتی زبانم ازگفتن "دوستت دارم" زخم نشود،

دلم را مرهم نگذارم.

فقط یادم بماند،

لب های کبود ازبوسیدن شن های مقبره،

زیباترند.

یادم بماند،

توی گوش بی عدالتی بخوابانم،

و دردهان مافیا بروم،

تا خاک پای مردمان اهل بشوم.

یادم بماند،

برای اندکی راحت ترنفس کشیدن،

کاری نکنم که این جهان تنگ،

مرا چون گنجشک ها حقیربیند،

وچون قارون، فقیر...

 

من،

همه را یادم خواهد ماند،

تا آن ثانیه که درخاطرم باشد:

دنیا محل ماندن ما نیست...

                                                    "من، اما نه آن من ای که شیطان است"

 

 

 

چقده من ازاین پی نوشت نوشتن خوشم اومده:
- من گفتم تیترمطلب بعدی اینه: "ما کی انقلاب خواهیم کرد؟". حالا مگه خلف وعده کردم؟ این که تیترنداره بی چاره!

- با این که من شاعرنیستم وبیش ترشعرهام هم شبیه نثره، اما خیلی زیاد نثرمیگم! به هرحال دلیل نمی شه که این جا رو پُر از اون ها کنم، فقط گاهی که یه حالی بهم میده!

- جناب آقای راغ؛ چقده گفتم صدای دمبل دیمبوی عروسیتو کم کن، گوش ندادی. بفرما، یه ساختمون 7 طبقه فروریخت!!

- بعله دیگه، این جانب، طرف دارسبک امپرسیونیسم می باشم. (واژش رو درست نوشتم؟ شرمنده، دیگه حال نداشتم برم توی کامنت های خصوصی وازکامنتتون کپ بزنم! حالا معنیش چیه؟!!)

- اگه وسط نمازعشاء باشید ویه دفعه شرکت برق هوس کنه توی محله ی شما صرفه جویی کنه، بعد، ازرکوع پاشید که هم راه جماعت برید ( BERID no BARID! ) به سجده ویه دفعه بفهمید که مهرتون – که مال خودتون هم هست که نه، بود! – دیگه نیست، چی کارمی کنید؟؟!

- این سریال پرستاران رو کی می بینه؟ به قول آبجیم این خارجی ها با هرنوع "فداکاری" و"ازخود گذشتگی" مخالفن! یعنی به یه هم چین کارهایی میگن "خودنمایی"، "قهرمان بازی"، یا چه می دونم؟ مگه من میگم؟!

 

  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 23:53  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روبه روی درب قدیمی وآهنی خانه ی پدربزرگ، توی همان طاق چه ی بزرگ که حالا چند سالی ست تنها یک قرآن ویک جانماز، ویک آینه ی کوچک 30.40 سانتی دارد، مدت ها عکس کاغذی بزرگی ازشهید مظلوم بهشتی بود. یک عکس بزرگ، آن قدرکه شاید 3/2 طاق چه را پوشانده بود. درست همان جا که این اواخر، پیش ازخلوت شدن خانه، یک عکس بزرگ کاغذی دیگرازامام خمینی (ره) چشم را نوازش می داد.

خوب یادم هست، آن وقت ها که ازامروزهم کوچک تربودم، بارها ازپدرپرسیده بودم که بابا، این حاج آقاهه کیه؟ اینم امامه؟!

وپدر – که به واسطه ی حضورخاصش درحزب جمهوری اسلامی، یکی دوباری ازنزدیک خدمت شهید بهشتی رسیده بود – مهربانانه توی چشم هایم نگاه می کرد ومی گفت: گل بابا این شهید بهشتیه. وبعد که من طبق عادت همیشگی می خواستم بیش تر بدانم، پدرهم مثل بیش ترمواقع، صبورانه توضیح می داد. می گفت و می گفت. یادم هست که آخرش به این ختم می شد که پسرم! وقتی بزرگ ترشدی، سعی کن این مرد را، ودوستان این مرد را بیش تربشناسی، وبعد ازشناختن می بینی چقدردوست داری مثل اون ها باشی...

 

سال ها گذشت وگذشته. حالا که من این یکی سفارش پدررا - مثل خیلی های دیگرشان - عمل نکرده ام، گاه یاد آن حرف ها می افتم وگاه...

واقعا چقدرخودمان را نزدیک به آن مردان بزرگ می بینیم؟

بهشتی را بخوان که وقتی آن گونه ناجوان مردانه برعلیه اش تبلیغ می کردند، چه کرد. چگونه بزرگ وارانه با مخالفانش برخورد می نمود. وچگونه معتقد بود بهترین دفاع ها عمل است، وچطوربه اعتقادش عمل کرد...

همین من من! نه من هیچ کس دیگر! همین یکی دوماه اخیربا آن بنده خدا که پشت سرپدرم حرف های راست ودروغ زده بود، چه کردم؟؟

یا،،، اصلا یادم افتاد به لحظه ای که تلفنی با آن عزیزحرف می زدم. گفت تومی خواهی دربرابراین حرکت آن ها چه کارکنی ومن -  که شاید آن دفعه ازدستم دررفته بود! - گفتم من توهین به خودم را بخشیدم، تمام! اما توهین به رفقایم را نه. وآن بنده خدا که البته بزرگ ماست چطوریک دفعه آشفته شد ومن...

برای همین است که ما همه امان می دانیم باید انقلاب کنیم ومی دانیم دارد برای انقلاب کردنمان دیرمی شود اما هیچ خبری نیست. نسل بهشتی ها اگرتوانستند انقلاب کند، برای این بود که یاد گرفتند برای لحظاتشان برنامه داشته باشند، ازتفریح سالم تا عبادت ومطالعه ومباحثه ومبارزه ی مسلحانه، وازعاشقانه با خانواده بودن تا هجرت به دیارغربت. برای لحظه هاشان برنامه داشتند وبرنامه اشان را اجرا کردند. آن وقت ما، اصلا بهترین های ما، دردرس وعبادت وسیاست نه من حقیر، زندگی هایمان دیدن دارد ونظممان مثال زدنی ست...!!

 

نمی دانم. چند وقتی ست که فکرمی کنم، اگرخواص نسل سوم  - که گویی درزمانی سرنوشت سازبه زمین پانهاده - دچارخمودگی گشته اند، برای آن است که فکرمی کنند اوضاع روبه راه است. فکرمی کنند دولتی هست که اسلامی ست ولابد کارها را باید انجام دهد ولابد کم کم هم که شده انجام می دهد. نمی دانم. فقط می دانم اگرچه دولت، اسلامی ست واگرچه کارها را – شکرخدا – کم کم هم که شده انجام می دهند اما بازهم ما باید انقلاب کنیم. مگرخمینی دوران نفرمود نهضت نرم افزاری؟ ومگرنفرمود انقلاب فرهنگی؟ ومگرنفرمود شما جوان ها برای تحول عمیق درفرهنگ، نباید منتظرنهادهای دولتی وحکومتی باشید. مگر......

 

 

 

۳تا پی نوشت خوب:

۱- اگه من واسه مطلب بعدیم یکی ازتیترهای "صلا" را با اندکی تغییربدزدم، کی می تونه جلوموبگیره؟! تیتربعدی انشاءالله اینه:

ما کی انقلاب می کنیم؟!

۲- این همه سروصدا و خرج وتبلیغ واتلاف وقت واسه پیدا کردن یه بازیگرخوشگل - واسه نقش حضرت یوسف (ع) - کردن، نتیجه ش این شد؟؟ بابا ازهمون اول یه حامدبهدادی، چه می دونم حتی امین حیایی ای، یا اصلا این پسره صادق الله بخشی رو می بردین که خوشگل ترازاین بودن!! تازه بازیگرحرفه ای هم بودن!!! خوشگلی هم دردسر شده ها!

۳- بعضیا خوب زرنگ شدن، یه دفعه غیبشون می زنه، میرن و یکی دوهفته خبرشون نمی شه. بعد زنگ می زنن میگن دوشنبه تشریف بیارین جشن ازدواج! بابا تو دیگه کی هستی رئیس اسبق!

ولی خوب داری عمره ی متاهلی رو می زنی به رگا، دست راستت روی سرمن!

ماماااااان!!!

داشت یادم می رفت بهت تبریک بگم.مبارک باشه،پشت تلفن که شنیدی چقده خوش حال شدم؟ به پای هم ۱۲۰ سال جوون بمونین و بعدش با هم شهید شین! 

اینو  - تابلووه که دیگه - بعدا اضافه کردم: شرمنده عزیزم، گلم! ((هرچند دیگه شما عزیز و گل عروس خانمی، نه عزیز و گل ما، اما مثل بعضی ها (؟!) نباش که بعد از ازدواجشون ما رو فراموش کردند)) شرمنده که نشد بیایم. آخه کارمون اصفهان تا ۵.۵ طول کشید. تقصیر ما هم نبود، یه بنده خدایی دیر اومد و دیگه طول کشید. بعدشم حساب کردیم دیدیم تا از اصفهان بیایم تهران - حتی با سمند - جشن شما تموم شده. اقلا جشنو تا ۱۱ بگیر، آخه تا ۹.۵ ؟؟

به هرحال مبارکت باشه عزیز. مسئول فرهنگیت و یه سری دوستان دیگه که هستن؟ خب همون فدات بشه!!!  

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 21:50  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وای مامان! اگه بدونی این چند روز، مخصوصا دیروز که روززن بود و روزمادرهم بود وتازه، روزمیلاد امام خمینی وازهمه ی اینا مهم تر، میلاد حضرت زهرا (س) بود، چقدربهم سخت گذشت. اگه بدونی با این که قدم دیگه بالای 183 سانتی متره و با همه ی لاغرمردنی بودنم 77 کیلوگرم وزن دارم، چقده دوست داشتم آغوش گرمت رو به روم بازکنی وتو عاشقونه صورتم روببوسی ومن عاشقونه ومتواضعانه دستت رو.

مامان، مادر، دا ! چه فرقی می کنه؟ دیروزروز تو بود، به برکت دختری که مثل دیروزی به دنیا اومد تا به همه نشون بده، کمال وجمال انسانی یعنی چی.

مامانی! دیروزپسرت با اون حالی که شبش پیدا کرده بود،،،، راستی بهت گفتم؟! پریشب خبرم کردن یکی ازرفقام بدحاله، حسابی. همون که قبلنا گفتم توی آموزشگاه امید آشنا شدیم. همون که توموربدخیم توی سرش بود، اِ اِ مامان. آها راستی خونه نیومده بود، می خواستم بگم همون که اون دفعه اومد خونمون دیگه! ...

مامان. دیدی چطوربا همون لبخند همیشگی مهربونت اومدی توی اتاق که واسم شربت بیاری ومن،، من ِچش سفید، چشاموازت دزدیمو حتی نگفتم تشکر؟؟ دیدی چطورمثلا خواستم غمت رو زیاد نکنم وعوضش بهت کم محلی کردم؟ می بینی چطورتو هنوز، بعد ازهمه ی این سال ها که منو، با همه ی خوبی هام والبته بدی هام می شناسی، حالا که دیگه واقعا ازدست بی نظمیم کلافه شدی، الان که گاهی می دونم چطوربه خاطروضعیت خاص درس هام، چشم هات بارونی واما لبت هنوزپرازلبخنده، هنوزپسرت رو، مثل دخترهات وهمسرت، عاشقانه دوست داری؟ می بینی مادر؟ تو، اصلا خودت رو می بینی؟؟

مادر، مادر .... مادر. چطورمی شه به خدا ایمان نیاورد وقتی اعجازی به روشنی تو توی خونه ست؟

و چطورمی شه دربرابرعظمت زهرای اطهرزانو نزد، وقتی تو – بی تعارف – کنیزحضرت هم نیستی؟

تو بزرگ ترین معجزه ی آفرینشی مادر. اعجازی به عظمت مادر!

 

مادر، 19هم  خرداد، من توی هول وولای کارهای گذرنامه و عمره، وامتحانات پایان ترم، و همین کارکذایی که 2ماهه دنبالش بودم  - راست راستی نون حلال درآوردنم سخته وا! - روزتولدت بود.

چه ساده گذشت روزتولد تو، بدون این که من حتی توی چشم هات نگاه کنم ویه تولدت مبارک خشک وخالی بگم.

چقدرتوی همین ماه، ازین روزها گذشت. 15ام، تولد دومین زن خونه ی ما وپیش ازاون، 4ام تولد سومین زن خونه. اگرچه اون دوتا به برکت وجود تو، ووجود پدر، یه طوردیگه گذشت. ودیروز، روززن، روزمادر...

خب. مامانی، ننه، آبجیا، عمه ها وخاله ها و زن عموها و زن دایی ها، و،،، و مامانی و،،، ( اِ اِ اِ، اون اولا یه نفرجا افتاده ...! خب اشکال نداره، این یکی روززن رو هم بدون اصل مطلب تبریک می گیم تا بعد! با خدا هرچیزی ممکن است.)

ای بابا، یادم رفت فعل جمله ی بالا روبذارم. خب ازاول: مامانی، ننه، آبجیا، عمه ها وخاله ها و زن عموها و زن دایی ها، و،،، و مامانی و،،، ( اِ اِ اِ، اون اولا یه نفرجا افتاده ...! خب اشکال نداره، این یکی روززن رو هم بدون اصل مطلب تبریک می گیم تا بعد! با خدا هرچیزی ممکن است.) روزتون مبارک!

شاه کارکردم نه؟!! واقعا زحمت کشیدم. مامانی بی زحمت بیا این قولنج منو بشکون!!

 

خیلی جالبه. یهودی ها درتوراتی که منحرفش هم کرده اند نوشتن ( خودشون نوشتن؟!) که خدا زن روازدنده ی چپ مرد آفرید، وبرای مرد. مسیحی ها هم که البته عهد عتیق روقبول دارن. خب شایدم زن برای مرد آفریده شده باشه! ولی تا جایی که اون حدیث قدسی فرمود وپیامبرما نقلش کرد، همه ی بشریت به خاطریک زن آفریده شد. تمام بشریت که هیچ، همه ی افلاک. فقط دقت باید کرد که به خاطراو و شاید نه برای او.

به صدقه سری او، به برکت وتهنیت وجود او، شاید برای شیرینی!

ای کاش ما این یگانه ی آفرینش روکمی، فقط کمی بهتر – که البته به سرحد کمال، هیچ کس نمی تونه – معرفی کنیم تا دخترها وحتی پسرهای جامعه، به جای این که عشقشون ورویاشون وزندگیشون، فلان بازیگرغربی یا شرقی، یا فلان خواننده، یا نهایتش، فلان استاد دانشگاه باشه،، ... ( می بخشید این جمله رو یه جوری کاملش کنید تا من برم دم درب حیاط و بیام!!)

 

به هرحال من چون درشناخت خانم ها تخصص دارم (!!!!!!!!!!) وتا حالا نشده درمورد احساسات، عکس العمل ها، برخوردها وحرف ها وحتی سکوت هیچ خانمی، خصوصا این خواهرمون که اخباررو به زبون ناشنوایان میگه!، اشتباه کنم!!!، یه دنیا حرف داشتم راجع به زن ومقام زن که الان موقتا یادم نمی آد چون می خوام بخوابم. آخا خوش انصافا، ازپریشب تا حالا من 2 الی 3 ساعت خوابیدم. دیروزم که 2 تا امتحان داشتم؛ 8.5 تا 11.5.   12 تا 2.5! هوف. فیل ازپا درمی آد، چه برسه به من!

یاعلی مددنا.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 19:38  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

حجه الاسلام جهانشاهی روحانی عدالتخواه سیرجانی، صبح روز ۱۹ هم خرداد، به منظور دادخواهی و اعتراض به زمین خواران سیرجان، پیاده عازم تهران شد. 

مطابق اخبار دریافتی توسط خبرنگار عدالت خانه، وی چندی پیش ازاین اقدام، اعتراض خود را اعلام کرده بود و طبق آخرین اخبار رسیده وی هم اکنون در حال طی مسیر با پای پیاده است.

در همین راستا دانشجویان عدالت خواه دانشگاه های پیام نور، آزاد و تکنولوژی سیرجان با انتشار بیانیه ای اعلام کرده بودند که پس از گذشت دو سال از مطالبات مردمی و عمومی شدن بحث زمین خواری های سیرجان، برخی مسوولین چنان سرمست و مغرور پست و مقام اند که خود را حاضر به جوابگویی در برابر مردم نمی بینند.

دانشجویان مذکور تاکید کردند: برخی مسوولین بجای خدمت به مردم و برخورد قاطعانه با دزدان بیت المال، افراد عدالتخواه را تهدید یا زندان می کنند، مفسدینی که خود ریسمان وحدت بین مردم و مسوولین را بریده اند و آنان که با آرامش هیچ خطری را متوجه خود نمی دانند و اموال مردمان محروم را غارت می کنند.

دانشجویان مذکور در این بیانیه تصریح کرده اند: اکنون که طلبه مبارز سیرجانی جهت دادخواهی، قصد حرکت به سمت تهران با پای پیاده را دارد از مسوولین می خواهیم عوامل مفسد را محاکمه و مجازات نمایند و به اطلاع عموم برسانند در غیر این صورت ما خود را موظف به حمایت از هر حرکت عدالتخواهانه در جهت احقاق حقوق مردم می دانیم. 

از دوستان وبلاگنویس تقاضا داریم که برای حمایت از این روحانی عدالتخواه این خبر را به نحوی که خود صلاح می دانند در صفحه اصلی وبلاگ هایشان انعکاس دهند و هر کدام حداقل از ۴ وبلاگ دیگر برای انعکاس این مطلب دعوت کنند.

 

وبلاگ حجت الاسلام جهانشاهی

 

بنده نیز به نوبه ی خود از  بلاگ های؛

صلا

وبلاگ بسیج دانشگاه

جاده ی اتظار

یا عباس (ع)

تک نوشته

یاد یاران

راه ناتمام

پله پله تا ملاقات خدا

 

دعوت می کنم به این حرکت بپیوندند.

با امید به آماده شدن ما برای ظهور آقا...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 16:6  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رقص با مرگ

مثل هذیان های یکی که درجه ی بدنش 39 است، مثل برای نگفتن.

 

 اگرجای من یکی دیگر، مثلا رحمت بود، حالا ازبوی گس این چسب دوقلو بالا آورده بود. خداراشکرکه من سال به سال حالم ازچیزی به هم نمی خورد، حتی وقتی دارم موزسلف سرویس را با ولع تمام گازمی زنم وهادی به داستان دم میمون خوردن چینی ها ادامه می دهد واشاره کنان به موزمن می گوید: عین این موزصادق!

 تند تند ساعدم را می کشم روی جای قطره های اشک تا کاغذ کاهی نم نخورد، هرچه باشد باید با آن یک جورهواپیما درست کنم. با این کاغذهای کاهی وآن کاغذ کادوی خیلی گران تومن! شاید هم موشک، مثل همان ها که با چند تای ساده می افتاد روی جریان هوا وبی کاریت را پروازمی داد تا اوج. البته دلم دوست دارد یک جوربال باشد برای پریدن.... با چسب دوقلو!

خب با چسب دوقلو هم می شود، چشمت را ببند ودماغت را بگیر. چرا یادم نیفتاد به مثال ماهی وماست؟ حتما به خاطراین که خودم همیشه با هم می خورمشان!

 راهش را می کشد سمت سنگ لاخ ومی گوید میان براست، خب معلوم است که آن یکی نمی تواند دلش را ازچشمک لامپ های گنده ی وسط اتوبان بکند، وازآن تابلوی سرعت ماکزیموم مجاز، 120. حتی اگریک اتوبان 200 کیلومتری باشد و20 تا عوارضی.

  تمام هنرت را، یا تمام تخصصت را، که به قول مهربد، معلم ریاضی امید وشوهرخاله ات، به جایش یک نان بربری هم نمی دهند، عمدا خط خطی کن، نه، نه فقط خط خطی، بگذارهنرت بوی پهن بدهد یا بوی زهرماری الکل، تا بلکه اسم تو هم برود قاطی هم بوهای شاملو و هدایت، واقلکن حالا که بربریت نمی دهند، اسمت ازبربری معروف ترشود. شاید هم بتوانی مثل آن بنده خدا که به مارک کتش می نازید وبرای تو و دوستت تعریف می کرد، هاکوپیان پوش شوی...

 دائم شاخه شاخه، پاراگراف به پاراگراف، خط به خط. نهایت ترحم ازبرای آن فریاد است که خودش می خواهد اززیرآب باشد. اگرچه ماهی اگرچه تنها درآب می تواند نفس بکشد، اما تنها ماهی ست که می تواند درآب نفس بکشد. اگرچه من شاید دلم بخواهد 10 تا اگرچه ی پشت سرهم بیاورم.

 پشت تمام شعارهای فقط شعرکه جدی...؟ چی...؟! و چه؟ وپشت ازسوختنت ترسیدن وتوی تنورت خواندن، یعنی ذره ای احساس پاک نیست؟ کمی دل خوش کنک؟

 بگذاربه جزآن یکی، تمام مادرهایی که خرما نذرکرده اند، فقط برای قبولی کنکورپسرخودشان دعا کنند واززیرخاکیشان بخواهند خدا پسرشان را هرگززیرخاک نخواهد، حتی سرخ. من شهید را دوست دارم اما دوست ندارم خواهرم 2 سال بعد ازازدواجش سیاه پوش هم سرش شود و.... بگذریم. شیرینی ات را بردارتا همه اش را این مردک حریم نشناس ازپشت پرده نقاپیده. گمانم اما ته مانده اش را بشود ساعتی بعد توی دهان من چلاند تا من خفه شوم وبه آرزویم برسم.

 یعنی تا مرا خبرکردند که حال مهدی حسابی خراب شده، سرطان پهلوان ما را می زند زمین؟ من که باورم نمی شود. حتی با وجود زخم هایی که درزندگی هست وروح را مثل خوره می خورد. دیدی همه چیزرا هم نمی شود با چسب دوقلو به هم چسباند؟ مثلا دل هایی که سرشان ازهم دورست، یا سرهایی که دلشان. مثلا من وناامید شدن ازبرداشت اولم. ومثلا مهدی ودنیا را...

 

فقط کمی مهم:

این درست که خیلی چرت و پرت و گنگ نوشتم اما اگه قرار به فهمیدن باشه، بالاخره یه کسی می فهمه!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/26ساعت 23:25  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

 

اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 17:59  توسط صادق الله بخشي فارسانی 

  بسم الله الرحمن الرحیم

 

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

 

گاهی اگر در چاه مانند پدر ، آه

اندوه مادر را حکایت کرده باشی

 

گاهی اگر زیر درختــــــــــــان مدینه

بعد از زیارت استراحت کرده باشی

 

گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تو

آیینه ای را غرق حیرت کرده باشـــی

 

در سال های سال دوری و صبـــــــــــوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

 

حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

 

یا در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حدیثی را روایت کرده باشی

 

یا در میان کوچه های تنگ و خسته

نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی

 

پس بوده ای و هستی و می آیی از راه

تا حــــــــق دل ها را رعایت کرده باشی

 

پس مردمک هــــای نگاه ما عقیمــــند

تو حاضری، بی آنکه غیبت کرده باشی...

------------------------------------------------------------------------------------

چقدر سعی کردم اون عکس رو، و فقط اون عکس رو بزارم واسه این پست، نشد.

همین طور حیرون توی رایانه که این شعر رو توی آخرین اسناد دیدم، خواهرم از وبلاگ شخصی به نام "جوجه اردک زشت" کپی کرده. رضایتشو گرفتیم شما بخونید، حتی اگه به نظرتون ربطی به این ساعت های تلخ نداشت!

التماس دعا.....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 18:57  توسط صادق الله بخشي فارسانی  | 

بسم الله

پدر بزرگ وار حاج احمد متوسلیان، سردار سرافراز سپاه اسلام؛ به فرزند شهیدش و امام شهدا پیوست.

همین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 22:46  توسط صادق الله بخشي فارسانی  |