به نام تنهاترین تنها
تو مراخواندی، بی آن که حتی به رویم بیاوری، من همان ام که همان چندساعت پیش ازخواندنت، به تو بی حرمتی کرده بودم. و بی حرمتی مگرجزنپذیرفتن حرف توست؟
مرا خواندی، آن قدر مهربانانه که دل من، خود من که دیگر می دانستم – ومی دانم – چه پرونده ای داشتم و دارم، سویت پرکشید، بی خجلت.
تو مرا با همان تراکت زمینه زرد خواندی. همان شب که من اولش خواستم از پیامبرهم حزب اللهی ترشوم و پولم را نریزم توی دهن وهابی ها!
همان شبی که آن رفیق سابق – که مرا یک نماز، دربین محراب و منبرپیامبر بده کارخودش کرد – راضیم کرد که بنویسم، با آن که من نمی خواستم.
همان شبی که با توشرط کردم مرا تنها نخوانی.
همان شبی که گفتم "لبیک" مرا "لبیک" ما کن، "لبیک" من و هم سرم. اصلا این را گذاشتم شرط نوشتنم، و شرط آمدنم...!
*
همین پنج شنبه که گذشت، هنوز انگار باورش نشده باشد به کجا خوانده ایش، مات مات نشسته بود آن گوشه. روحانی کاروان، اگرچه به شوخی می گفت کسی جوگیر نشود، اما یکی شده بود. همان موقع که داشتند به یاد "مسجد شجره"، "اللهم لبیک" می گفتند، یکی که همیشه با این لغت جوگیر مشکل دارد، مثل تمام این سال ها، ردیف آخر، آن گوشه...
غوغایی بود توی دلش. ازیک طرف حکایت عجیبی که آخرسررساندش به آن صندلی. حکایت مدارکی که آخرین ثانیه، با تلفن یک بزرگ وار ، یادش آمد و تحویل داد (و من، بیش تر این سفر را به او بده کارم. به یادآوری هایش، به کتاب ها و نوارها و سی.دی هایش. اصلا چقدر از این عمره مال من است؟؟) حکایت شناس نامه اش، حکایت شرطی که به خاطر برآورده نشدنش نمی خواست بیاید، وخوابش که راهیش کرد، یا شاید خواهد کرد، شاید...
و ازطرفی همان واژه لبیک. به خودش گفت اگربدتر از من شهامت لبیک گفتن دارد، چرا من نداشته باشم؟
خوب نگاه کرد، - که عادت ماست دیدن ظاهر و تصورباطن - نگاه کرد اما ازخودش بدترنیافت. پرونده اش را هزاربارمرورکرد. هزاربارتوی خواب وبیداری، هزاربارتوی نماز! هزاربار، موقع خوردن شیرینی عقد دوستش. هزار بار مرورکرد و ازخودش بدترندید، توی همان چند روز، یا چند هفته.
پرونده ی نگاه ها، پرونده ی شنیده ها، پرونده ی گفته ها، پرونده ی تمام اعمالی که به خیلی هاشان نمی شد با اطمینان نگاه کرد، پرونده ی زمان هایی که از دست رفت، نیت هایی که شاید بخشی از آن ها خالص نبود، پرونده ی یک زندگی، یک عمر...
*
تنها به حکم "فاما بنعمت ربک فحدث" می گویم، که جسارتم این قدرنیست. توهیچ را لایق همه کردی، وآن لایق را زندگی دادی. توهیچ را "من" کردی. ازنطفه ومضغه وعلقه، ازخاک. تومن را درصلب مرد مسلمان شیعه ی انقلابی، ورحم زن مسلمان شیعه ی انقلابی قراردادی. تومن را کامل و سالم آفریدی. تو، به آن هیچ، که حالا جرات من من دارد، دو خواهرسالم عفیفه دادی تا مبادا احساس تنهایی کند. تو سایه ی پدر و مادر را روی سرشان باقی گذاشتی. توبیماری را وفقررا ازخانه اشان راندی، و غربت را وبی خانمانی را.
توبه من شعوردادی دوستی انتخاب کنم که فردا مایه ی واحسرتایم نشود.
تو محبت دادی، عقل دادی، درد دادی، خشم و شادی و غم دادی، عشق و وفا دادی، فراموشی و نفرت دادی، هوش دادی، هنر، حسد، شهوت، کرامت، و هرچه که برای انسان بودن، و برای آدم شدن کافی ست.
چطوربشمرم که به قول سعدی؛ درهرنفس دونعمت است وبرهرنعمتی شکری واجب. ازدست وزبان که برآید، کزعهده ی شکرت به درآید....؟؟
اعتراف می کنم که نعمتت را برمن تمام کردی. اعتراف می کنم که هرخیری درزندگی من است ازتوست، وهرشری که هست، ازمن.....
*
سه شنبه ی دیگرپروازماست. سه شنبه، 15 ام مردادماه،3ام شعبان. سه شنبه من خواهم آمد.
من برای همیشه خواهم آمد. شاید همین فردا. اگرنه، پس فردا.
من خواهم آمد ومثل همه ی آمده ها، که برای مانده ها می شوند رفته ها، تبدیل خواهم شد به یک خاطره ی گنگ. درست مثل عکس های سیاه وسفید قدیمی، لای آلبوم رنگ ورورفته ی ذهن.
من می دانم که فاصله ها، خیلی زود حریف خاطره ها خواهند شد.
من خواهم آمد ونزدیک ترین دوستانم، بعد ازچهلم که می روند خانه وچندآیه ازانعام را می خوانند، شاید تا سال های سال مرا یادشان نیاید. تا سال ها بعد که آلبوم عکس های دیجیتالیشان را ورق بزنند، ولابلای آن همه خاطره، یک دفعه یکی بگوید"اِی، اینم فلانیه. یادتونه؟" وبقیه هم کمی نٌچ نٌچ کنند. شاید هم یک قطره اشک، وای کاش یک فاتحه، همین.
خواهم آمد وتمام آن چه ازمن خواهد ماند، تا زمانی ست که خواهرم – هرکدام که بیش تربماند – هرازچندگاهی بیاید بالای قبرم وچند قطره گلاب بریزد روی سنگ، ودست هایش را بمالد به خاک وگل ولجنی که روی بدن برادرش را گرفته اند. شاید هم – اگرداشته باشم – تا روزی که هم سرم، یا اگرتا آن وقت ها، بچه ها معرفت چنین کارهایی داشته باشند، یکی ازبچه هایم بیاید ونیم ساعتی کنارمزارم پتو پهن کند و فاتحه ای بخواند.
دنیا همین است دیگر. واین اصلا بی وفایی انسان ها نیست، که نعمت توست. این نعمت توست تا دنیا با این حقارت رقت انگیزش، فرزندان آدم را نشکند. نعمت تو: فراموشی...
تو مرا خوانده ای و من خواهم آمد. اگرچه بی آبرو، اگرچه خسته، اگرچه تنها و بدون کسی که نیت کرده بودم.
من عاقبت خواهم آمد. اصلا مرا با این جا چه کار؟ ما را با این جا چه کار....؟؟
*
چون هرسفری می تواند بی بازگشت باشد – وای کاش این یکی سفرم، این گونه باشد – عقل حکم می کند که من، فعلا، ونقدا ازهمین جا ازهمه حلالیت بطلبم.
ازرفقا، فامیل، خانواده، برادارها وخواهرهای دانشگاه و بسیج وجامعه، بچه های محل وهمه.
به خاطرحرف هایی که پیش ازفکرکردن ازدهنم درآمدند. به خاطرواژه هایی که گوشم شنید ونباید می شنید. به خاطرغیبتی که بهانه اش این بود که مطلب را هردویمان می دانیم، یاغیبتی که بهانه اش این بود که داریم برای مسئله ای استدلال می آوریم، یاغیبتی که بهانه اش این بود که داریم برای ازدواج، یا هرامرخیروخطیردیگری تحقیق می کنیم، یا غیبتی که ازدستمان درمی رفت، به خاطرهمه ی غیبت ها – که این مرض غیبت، مبتلا به بیش ترماست – مرا – چه اگردرجایی گوینده بوده ام و چه اگرجایی شنونده بوده ام – حلال کنید.
اگرجایی کم کاری یا تنبلی کرده ام، اگرقولی داده ام وعملی نشده، اگرکمکی ازدستم برمی آمده وانجام نداده ام مرا عفوکنید.
حلالم کنید بابت تمام بدی های عمدی وسهوی که امید من به کرامت است. به همان کرامتی که صفت خداست، وبالتبع، صفت هرکس که می خواهد خدایی شود. به همان کرامتی که فرمود: درهرکه نباشد اهل بهشت نیست...
حلالم کنید که فرمود: حرمت مومن ازخانه (کعبه) بالاتراست...
من هم – اگرچه بدترین بنده هایش هستم – به جان عزیز مادروپدرم، هیچ نکته ای ازکسی دردلم باقی نگذاشته ام...
ضمنا، هرجا برای دعا یا نمازیا نائب الزیاره بودن به کسی قولی داده ام – حتی توی ذهنم، بدون آن که به خود فرد بگویم – نوشته ام و انشاءالله فراموش نخواهم کرد.
نه این که چیزی بده کار نباشم، که زیاد بده کارم. اما فقط اگر برنگشتم، یکی جوان مردی کند و برایم نماز وحشت بخواند، همین.
یاعلی.

