X
تبلیغات
تا دوباره

به نام تنهاترین تنها

 

  تو مراخواندی، بی آن که حتی به رویم بیاوری، من همان ام که همان چندساعت پیش ازخواندنت، به تو بی حرمتی کرده بودم. و بی حرمتی مگرجزنپذیرفتن حرف توست؟

مرا خواندی، آن قدر مهربانانه که دل من، خود من که دیگر می دانستم – ومی دانم – چه پرونده ای داشتم و دارم، سویت پرکشید، بی خجلت.

تو مرا با همان تراکت زمینه زرد خواندی. همان شب که من اولش خواستم از پیامبرهم حزب اللهی ترشوم و پولم را نریزم توی دهن وهابی ها!

همان شبی که آن رفیق سابق – که مرا یک نماز، دربین محراب و منبرپیامبر بده کارخودش کرد – راضیم کرد که بنویسم، با آن که من نمی خواستم.

همان شبی که با توشرط کردم مرا تنها نخوانی.

همان شبی که گفتم "لبیک" مرا "لبیک" ما کن، "لبیک" من و هم سرم. اصلا این را گذاشتم شرط نوشتنم، و شرط آمدنم...!

 

*

  

   همین پنج شنبه که گذشت، هنوز انگار باورش نشده باشد به کجا خوانده ایش، مات مات نشسته بود آن گوشه. روحانی کاروان، اگرچه به شوخی می گفت کسی جوگیر نشود، اما یکی شده بود. همان موقع که داشتند به یاد "مسجد شجره"، "اللهم لبیک" می گفتند، یکی که همیشه با این لغت جوگیر مشکل دارد، مثل تمام این سال ها، ردیف آخر، آن گوشه...

غوغایی بود توی دلش. ازیک طرف حکایت عجیبی که آخرسررساندش به آن صندلی. حکایت مدارکی که آخرین ثانیه، با تلفن یک بزرگ وار ، یادش آمد و تحویل داد (و من، بیش تر این سفر را به او بده کارم. به یادآوری هایش، به کتاب ها و نوارها و سی.دی هایش. اصلا چقدر از این عمره مال من است؟؟) حکایت شناس نامه اش، حکایت شرطی که به خاطر برآورده نشدنش نمی خواست بیاید، وخوابش که راهیش کرد، یا شاید خواهد کرد، شاید...

و ازطرفی همان واژه لبیک. به خودش گفت اگربدتر از من شهامت لبیک گفتن دارد، چرا من نداشته باشم؟

خوب نگاه کرد، - که عادت ماست دیدن ظاهر و تصورباطن - نگاه کرد اما ازخودش بدترنیافت. پرونده اش را هزاربارمرورکرد. هزاربارتوی خواب وبیداری، هزاربارتوی نماز! هزاربار، موقع خوردن شیرینی عقد دوستش. هزار بار مرورکرد و ازخودش بدترندید، توی همان چند روز، یا چند هفته.

پرونده ی نگاه ها، پرونده ی شنیده ها، پرونده ی گفته ها، پرونده ی تمام اعمالی که به خیلی هاشان نمی شد با اطمینان نگاه کرد، پرونده ی زمان هایی که از دست رفت، نیت هایی که شاید بخشی از آن ها خالص نبود، پرونده ی یک زندگی، یک عمر...

 

*

 

   تنها به حکم "فاما بنعمت ربک فحدث" می گویم، که جسارتم این قدرنیست. توهیچ را لایق همه کردی، وآن لایق را زندگی دادی. توهیچ را "من" کردی. ازنطفه ومضغه وعلقه، ازخاک. تومن را درصلب مرد مسلمان شیعه ی انقلابی، ورحم زن مسلمان شیعه ی انقلابی قراردادی. تومن را کامل و سالم آفریدی. تو، به آن هیچ، که حالا جرات من من دارد، دو خواهرسالم عفیفه دادی تا مبادا احساس تنهایی کند. تو سایه ی پدر و مادر را روی سرشان باقی گذاشتی. توبیماری را وفقررا ازخانه اشان راندی، و غربت را وبی خانمانی را.

توبه من شعوردادی دوستی انتخاب کنم که فردا مایه ی واحسرتایم نشود.

تو محبت دادی، عقل دادی، درد دادی، خشم و شادی و غم دادی، عشق و وفا دادی، فراموشی و نفرت دادی، هوش دادی، هنر، حسد، شهوت، کرامت، و هرچه که برای انسان بودن، و برای آدم شدن کافی ست.

چطوربشمرم که به قول سعدی؛ درهرنفس دونعمت است وبرهرنعمتی شکری واجب. ازدست وزبان که برآید، کزعهده ی شکرت به درآید....؟؟

اعتراف می کنم که نعمتت را برمن تمام کردی. اعتراف می کنم که هرخیری درزندگی من است ازتوست، وهرشری که هست، ازمن.....

 

*

  

   سه شنبه ی دیگرپروازماست. سه شنبه، 15 ام مردادماه،3ام شعبان. سه شنبه من خواهم آمد.

من برای همیشه خواهم آمد. شاید همین فردا. اگرنه، پس فردا.

من خواهم آمد ومثل همه ی آمده ها، که برای مانده ها می شوند رفته ها،  تبدیل خواهم شد به یک خاطره ی گنگ. درست مثل عکس های سیاه وسفید قدیمی، لای آلبوم رنگ ورورفته ی ذهن.

من می دانم که فاصله ها، خیلی زود حریف خاطره ها خواهند شد.

من خواهم آمد ونزدیک ترین دوستانم، بعد ازچهلم که می روند خانه وچندآیه ازانعام را می خوانند، شاید تا سال های سال مرا یادشان نیاید. تا سال ها بعد که آلبوم عکس های دیجیتالیشان را ورق بزنند، ولابلای آن همه خاطره، یک دفعه یکی بگوید"اِی، اینم فلانیه. یادتونه؟" وبقیه هم کمی نٌچ نٌچ کنند. شاید هم یک قطره اشک، وای کاش یک فاتحه، همین.

خواهم آمد وتمام آن چه ازمن خواهد ماند، تا زمانی ست که خواهرم – هرکدام که بیش تربماند – هرازچندگاهی بیاید بالای قبرم وچند قطره گلاب بریزد روی سنگ، ودست هایش را بمالد به خاک وگل ولجنی که روی بدن برادرش را گرفته اند. شاید هم – اگرداشته باشم – تا روزی که هم سرم، یا اگرتا آن وقت ها، بچه ها معرفت چنین کارهایی داشته باشند، یکی ازبچه هایم بیاید ونیم ساعتی کنارمزارم پتو پهن کند و فاتحه ای بخواند.

دنیا همین است دیگر. واین اصلا بی وفایی انسان ها نیست، که نعمت توست. این نعمت توست تا دنیا با این حقارت رقت انگیزش، فرزندان آدم را نشکند. نعمت تو: فراموشی...

تو مرا خوانده ای و من خواهم آمد. اگرچه بی آبرو، اگرچه خسته، اگرچه تنها و بدون کسی که نیت کرده بودم.

من عاقبت خواهم آمد. اصلا مرا با این جا چه کار؟ ما را با این جا چه کار....؟؟

 

*

  

   چون هرسفری می تواند بی بازگشت باشد – وای کاش این یکی سفرم، این گونه باشد – عقل حکم می کند که من، فعلا، ونقدا ازهمین جا ازهمه حلالیت بطلبم.

ازرفقا، فامیل، خانواده، برادارها وخواهرهای دانشگاه و بسیج وجامعه، بچه های محل وهمه.

به خاطرحرف هایی که پیش ازفکرکردن ازدهنم درآمدند. به خاطرواژه هایی که گوشم شنید ونباید می شنید. به خاطرغیبتی که بهانه اش این بود که مطلب را هردویمان می دانیم، یاغیبتی که بهانه اش این بود که داریم برای مسئله ای استدلال می آوریم، یاغیبتی که بهانه اش این بود که داریم برای ازدواج، یا هرامرخیروخطیردیگری تحقیق می کنیم، یا غیبتی که ازدستمان درمی رفت، به خاطرهمه ی غیبت ها – که این مرض غیبت، مبتلا به بیش ترماست – مرا – چه اگردرجایی گوینده بوده ام و چه اگرجایی شنونده بوده ام – حلال کنید.

اگرجایی کم کاری یا تنبلی کرده ام، اگرقولی داده ام وعملی نشده، اگرکمکی ازدستم برمی آمده وانجام نداده ام مرا عفوکنید.

حلالم کنید بابت تمام بدی های عمدی وسهوی که امید من به کرامت است. به همان کرامتی که صفت خداست، وبالتبع، صفت هرکس که می خواهد خدایی شود. به همان کرامتی که فرمود: درهرکه نباشد اهل بهشت نیست...

حلالم کنید که فرمود: حرمت مومن ازخانه (کعبه) بالاتراست...

من هم – اگرچه بدترین بنده هایش هستم – به جان عزیز مادروپدرم، هیچ نکته ای ازکسی دردلم باقی نگذاشته ام...

ضمنا، هرجا برای دعا یا نمازیا نائب الزیاره بودن به کسی قولی داده ام – حتی توی ذهنم، بدون آن که به خود فرد بگویم – نوشته ام و انشاءالله فراموش نخواهم کرد.

نه این که چیزی بده کار نباشم، که زیاد بده کارم. اما فقط اگر برنگشتم، یکی جوان مردی کند و برایم نماز وحشت بخواند، همین.

یاعلی.

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در دوشنبه 1387/05/07 و ساعت 15:44 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

بخش (1)

 

پیش نوشت:

1- به قول این محمدمهدی عزیزغریبم، ما مردها چقدرمتواضعیم!

و مگرنه این که 99.99 درصد نوابغ! ونویسندگان! وشعرا! وهنرمندان! جهان، ازجنس جنیس (گمونم این صفته اختراع خودم باشه!) مردند؟!! پس این گونه است که این همه شعرومتن ومقاله ی علمی وادبی درباب کرامت ومقام زن ومادرزیادست ودرباب مرد وپدر، اندک. ولابد علی (ع)، ومقام وصف ناپذیرآن یگانه انسان نیز، قربانی همین تواضع بی حد وحصرما (خودمم قاطی مردها کردم!) مردها شده است!

روزپدر و مرد (احتمالا این روز مرد رو هم، خودمون بی جهت چسبوندیم دنبال روز پدر!)، ومهم ترازآن دو، سال روزمیلاد با سعادت مولی الموحدین، امیرالمومنین، امیرالزهرا(س)، علی (ع)؛ سال روزاولین وآخرین مرتبه ی شکافته شدن دیوارکعبه را، به خودم، پدر بزرگ وار و عزیزم و تمام موجودات، که ازبرکت وجود علی(ع) وفاطمه(س) وجود گرفته ایم، تبریک می گویم؛ هرچند کمی با تاخیر.

(منم واسه آخوند شدن – و نه الزاما روحانی شدن – استعداد دارما!!)

2- انشاءالله درآینده ی نزدیک، چند جمله اززیباترین و عجیب ترین بیانات حضرت امام خامنه ای(مد ظله العالی) را، پیرامون حضرت علی(ع) دروبلاگ خواهم آورد، انشاءالله.

 

خود مطلب!

درست بشو نیستم. اگربودم بعد از2ماه که پسرخاله ام را می دیدم، پس ازسلام واحوال پرسی معمول، ازاو نمی پرسیدم "یعنی دانشگاه های تهران این طورین؟!". تا بعد ازشاخ درآوردن خاله زاده مجبورشوم توضیح بدهم: "همین طوری دیگه. این جوری که این سریاله، ترانه ی مادری نشون میده. که پسرا ودخترا ازهمون روزاول این همه با هم راحت وگرم هستن، حتی پسرا ودخترای مذهبی ( مثلا همون دوپسر که فرت وفرت ازجمله ی مسخره وابتکاری احترام سال بالایی - ؟!! - استفاده می کنن، ریش دارن ویکی دوباراون ها درمسجد دانشگاه، درحال نمازخوندن دیدیم. یا مثلا همون دخترچادریه.) 24 ساعته با هم دیگه توی دانشگاه می چرخن؟!"

یک چیزیم می شود، چون زنگ می زنم به آن یکی پسرخاله ام وهمین سوال را درمورد دانشگاه کرمان می پرسم و...

 

  اگردرست بشو بودم کلی فکرنمی کردم که چرا وبلاگ .....، با آن که نه چیزی برای دنیا دارد ونه حرفی برای آخرت، آن همه مخاطب دارد و هرپنجره ی نظراتش با لااقل 100 نظرمعتبرآدرس دار پر شده. همان وبلاگ که مثلش کم نیست. وبلاگی که تویش نه کد به درد بخور، یا ترفندهای رایانه ای، یا آموزش هرمطلب علمی وعملی دیگری پیدا می شود، و نه 4 تا عکس ازخواننده ها و بازیگرها، وحتی عکس های لو رفته ی شخصی مردم! حتی مثل خیلی ها – که به روشنی چشم وبلاگ نویسان ارزشی، چقدرهم زیاد شده اند – با افتخارازکثافت کاری های جنسی اشان با زن هم سایه وعمه ی خودشان وحتی مادرشان چیزی ننوشته. نثرزیبا یا منحصربه فردی هم ندارد. وبلاگی که مثلا یکی ازپست هایش را دقیقا – و دقیقا –  این پایین نوشته ام وهمین پست درفاصله ای 10 روزه، 2834 بازدید داشته و 194 نظر!

ببینید:

"سلام.

امروزاصلاحوصله ندارم. نه حوصله نوشتن دارم نه حوصله ننوشتن. فقط اومدم ببینم کامنت جدید چی هست. حالام بای.

(شکلک بوسه و تمام!)"

یکی نیست به من بگوید به تو چه که می خواهی بفهمی اقبال به یک چنین رسانه ای چه سری دارد؟؟ 

 

من درست بشو نیستم چون هنوزهم وقتی می روم تا اولین نمازجماعتم را درمسجد امام خمینی (ره) فارسان – که قراراست یکی دوماه بشود مسجد محله امان – بخوانم، 70 دقیقه، بی خودی با پسر12، 13 ساله ای که هم سایه امان است ومثل من آمده برای نماز – ونمی دانم چرا چسبیده به من و ولم نمی کند! – حرف می زنم و دلم نمی آید برنجانمش.

هنوزازاین که نسبت به حفظ کردن اسامی افراد، به طرزعجیبی ضعیفم ناراحتم وکلی خلقیات مسخره ی دیگر!

به قول هاجرمان مرد زندگی نمی شوم!

به جای آن که یک گوشی بگذارم توی جیبم وکالایی را ازآن بگیرم وبه این یکی بدهم، یا نیروی کاررا ازآن بگیرم وبدهم به این وپولش را بریزم توی حساب بانکی و پزش را بکوبم توی کله ی این وآن، به یک کارتولیدی، یا یک کارخدماتی حقیقی – ونه دراسم، خدماتی –  فکرمی کنم.

 

  با این همه حق دارم دائم حسرت لحظه های رفته ورفتنی را بخورم. حسرت این همه کاربی خود، که نه دنیایم را ساخته اند و نه .....

حق دارم مطمئن باشم صدای آن موج (؟!) وبلاگی اعتراض به فیلم فتنه را، کسی خارج ازمجموعه ی وبلاگ نویسان زبان فارسی نشنیده است، وگمان کنم که طومار نتی اعتراض به گوگل هم، راه به جایی نبرده باشد.

حق دارم دائم درتکاپوی هرچند بی ثمرباشم برای کاری که باید کرد، وکاری که جایی را تکان بدهد. کاری که یکی ازمعادلات ناعادلانه ی جهان را به هم بزند، کاری که ذیل آیه ی"فمن یعمل مثقال ذره خیریره" بگنجد...!

 

نه! انگارقرارنیست ازاین خواب خرگوشی بیدارشوم.

انگارقرارنیست بفهمم –  به قول آن حاج آقای معروف مذهبی هم شهریمان – این ها جزء نیاززندگی اند. همین ها دیگر! مثلا وقتی تو یک تلویزیون 21 اینچ samsung داری و وام ضروری می گیری تا یک تلویزیون LCD 29 اینچ بخری؛ LCD 29 اینچ می شود نیاززندگی؛ یا وقتی هرطورشده، با کلی اقساط می روی note book 4 پردازنده را اضافه می کنی به جمع رایانه های خانه وبعد هم تا یک سال ونیم، دو سال بعد نمی روی سراغش، همان note book نیاززندگیت است دیگر!

اصلا ازشما چه پنهان، یکی ازدلایل این که این فقیرحقیرسراپا تقصیر(!) مدتی به دنبال مسئله ی اسغفرالله، نعوذ بالله، از، ده، واج، بودم، همین بود که بلکم! بیفتم توی زندگی و کله ام بخورد به یک سنگی، سرویس طلایی، مهریه ای، سور وسات عروسی ای، چیزی وخدا رحمی بکند وبفهمم این شعارها همه اش شعاراست ولاغیر!!

(ببینید، گفتم یکی ازدلایل، و الا مهم ترین دلایل، چیزهای دیگه ای هستن. فردا همین جمله شر نشه واسه ما!)

 

  و ازخلقیات بی خود، و آرزوها و توهمات عجیبم، یکی همین که دائم فکرمی کنم "ما باید انقلاب کنیم، یک انقلاب فرهنگی"!

خودم را زده ام به خواب تا نفهمم که ما همان یک انقلاب، بس 7 پشتمان بود!
خودم را به خواب زده ام تا خیلی چیزها را نفهمم.

انگار،،، انگارما خیلی چیزها نمی خواهیم که من نمی فهمم. نمی خواهیم دیگردرکنارهمه ی خیرهای دنیا وعقبی، برای فرزندانمان، وحتی برای خودمان، شهادت نیزبخواهیم. نمی خواهیم بگوییم ایها الناس، آن 4 دیپلمات ما که اسیررژیم صهیونیستی اند، همه اشان نورچشم ما بودند اما 3تایشان دیپلمات نبودند، پاسداربودند. نمی خواهیم یادمان بیاید که باغ قلهک متعلق به وطن وخاک ماست. نمی خواهیم بدانیم خیلی ازمراجعمان تلویزیون را به خاطربرخی سریال ها و برنامه هایش، برای خود وخانواده اشان قدغن کرده اند. نمی خواهیم یادمان بیفتد که به فتوای رهبرانقلاب، دلیل نمی شود که هرچیزی مجوزفرهنگ وارشاد اسلامی دارد، مباح باشد.

خیلی چیزها را دیگرنمی خواهیم. وخیلی چیزها را هنوزهم.

ما، گویا قرارنیست تکلیفمان را با خیلی چیزها روشن کنیم. مرزبندیمان را مشخص کنیم، وخیلی روشن ودقیق وبدون تعارف وترس، و بدون نگاه های متعصبانه ی جاهلانه، برای خودمان و اطرافیانمان معلوم کنیم، تا کجا مباح است و تا کجا نه.

گویا نمی خواهیم بفهمیم، اسلام ناب محمدی نه افراط می شناسد نه تفریط. مثل بعضی که نمی خواهند این همه تاییدات اغلب مراجع، وازهمه بالاتر، ولی فقیه را نسبت به سمت صحیح بسیاری هنرها و پدیده های مثبت ببینند. مثل آن ها که تنها برای دفع شهوت قمه زدنشان، به گفته ی خودشان 364 روزمقلد آقای بروجردی بودند و آن یک روز را...!

 

   و این طوراست که دیگران، شاید همان ها که ما به خودمان اجازه داده ایم، قشرخاکستریشان بنامیم، نمی خواهند خودشان برای خودشان تصمیم بگیرند. نمی خواهند دردنیایی که هرروز، 4، 5 تا ازدخترهای دومین ابرقدرت اقتصادیش، ژاپن، قربانی تجاوزجنسی سربازان ینگه دنیا می شوند، دخترهای آن ها و ما امنیت داشته باشند وسروری. نمی خواهند کشورشان روی قیمت جهانی نفت تاثیربگذارد، نمی خواهند کودکان 10، 12 ساله اشان مجبور باشند برای دیدن عکس های مردمان برهنه، دست به دامان فیلترشکن ها شوند. اصلا دلشان می خواهد آزاد باشند. دلشان می خواهد برونم توی کاباره ها ودیسکوها و با ناموس مردم حال کنند و البته دلشان نمی خواهد آن قدرها هم آزادی باشد که دیگران بروند توی همان دیسکوها و با ناموس خودشان حال کنند!

 

ما شعارحکومت اسلامی، وانقلاب اسلامی، وفرهنگ اسلامی دادیم و برای رسیدن به آن کوتاهی کردیم. نتیجه این شد که همه ی کم کاری ما وپدرانمان به پای شعارها نوشته شد. نتیجه این می شود که خیلی ها فکرمی کنند آن مدینه ی فاضله ای که ازآن دم زدند وزدیم، همین است؛ و بعد، ازاین مدینه ی نافاضل عقشان می گیرد. وبعد خاطرخواه جامعه ی مدنی دوبی و آنتالیا و لس آنجلس می شوند. و بعد کاربه آن جا می رسد که ما موظف می شویم به انجام یک انقلاب فرهنگی دیگر. انقلابی که اگردیربشود.....

 

 

پی نوشت ها:

1- "انا للله وانا الیه راجعون".

"خسروشکیبایی"، با اون بیان بی نظیر و استثنایی ش، و با اون بازی های یک دست و زیبنده ش رفت. خسرو رفت و ازخودش – تا اون جا که من می دونم – حتی یه مورد خاطره ی تلخ، و رفتارغیراخلاقی، و حتی بازی مسئله دار باقی نذاشت. همین هاست که امثال خسرو را، و امثال قیصر رو دردل های این مردم جاودانه می کنه.

خبروفات خسرو را که شنیدم، یادم افتاد به اون لکنت زبان دوست داشتنی، که شکیبایی، استادانه ازاون به عنوان پله ای برای بهترگفتن بهره برده بود.

و یادم افتاد به این سکانس از یکی ازفیلم هاش دردادگاه خانواده، و این جمله ها که فقط با بیان مثال زدنی او می شن اون چه شدن:

"اون،، عشقمه، زندگیمه، زنمه.... من،، طلاقش، نمیدم...!"

(ای بابا، خب این توی ذهنم اومد، چه ربطی به جملات و موضوعشون داره؟!)

هرکس گفت این جمله ها ازکدوم فیلم مرحوم شکیبایی بودن، یه فیلم ازاون رو با فرمت 3gp هدیه خواهد داشت! (جدی گفتما)

 2- دنیاست دیگه. یه خوشیه و یه غم...

همه ی رفقایی که "مرا زخمی (!!) رها کردید و رفتید"، یا درشرفش هستین، انشاءالله حسابی به پای خانم هاتون پیربشین!

فقط خواهشا "درباغ تاهل را نبندید...!"، هرچند شما کاره ای نیستین!!

3- "محمدجواد راغ" رو که می شناسین؟! همین آقا که یه مدتی مسئول بسیج بود دیگه! ای بابا، همون که مطالبشو باید 40، 50 بار ویرایش می کردم تا قابل چاپ بشن! آره، همون. "محمدصادق صادقی" رو هم که می شناسین؟! آفرین، همون آقاهست که تا یکی ازمقامات لشکری وکشوری منو صدا می زد ومی گفت آقا صادق، ذوق می کرد وفکرمی کرد با اونن، خودشه.

4- کی گفته من همین جوری می پرونم که التماس دعا و التماس دعای دیگرون رو هم یادم نمی مونه؟

مثلا همین شب جمعه ی دوهفته پیش، جاتون خالی بعد اززیارت شهید میثمی و شهید خرازی وآقای ارباب وبرخی علمای دیگه (و ای کاش بفهمیم که "مدادالعلماء افضل من دماءالشهداء) وبعد ازدعای کمیل، همه ی ملتمسین دعا رو، چه smsی ها، چه emailی ها، چه commentی ها، چه تلفنی ها، چه رو در روها وچه همه رو دعا کردم. پس خیالتون راحت باشه که کارتون به زودی حل خواهد شد!!!

5- بی خود فکرنکنین دارین ازدست تا2باره راحت میشین. ازین خبرا نیست. من اگه شده نصفه شب برم دم خونه ی رئیس 110، یا رئیس عقیدتی ناجای استان اصفهان واز پسرشون نوت بوکش رو قرض بگیرم، این بلاگ رو آپ خواهم نمود!

اینا که گفتم معنیش این نیست که خدایی نکرده زبونم لال من توی بازداشت گاهما! معنیش اینه که من و رفقا با نیروی انتظامی (همش با هم!) هم سایه شدیم!

6- شرمنده، یادم رفت 3 رو تکمیل کنم! خب، اون آقایونی که گفتمو که یادتون هست؟؟ این بندگان خدا وبلاگ 2نفره زدن. آدرسشم لینک کردم و این جا هم هست. (جذبه، هرچند هنوز چیزی توش ننوشتن) به هرحال یه جورایی تحملشون کنید تا راه بیفتن! بچه ان دیگه، گناه دارن! (خب بچه هم می تونه متاهل بشه دیگه! یکی بیاد خواهشان اینو به مامانم اینا و مامانشون اینا و مامان هامون اینا و اینا و اونا بگه!!!)

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در شنبه 1387/04/29 و ساعت 19:23 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

من،

که متولد آخرین روز پاییز، نه،

متولد یکی مانده به آخرم

خوب می دانم

دنیا جای آمدن ورفتن است؛

مثل آخرین روزپاییز که سال به سال می آید و می رود،

و گنجشککان صبح گاه درخت گیلاس،

که به عصرنمی کشند.

این جا چقدربرای من حقیرشده است؛

و برای گنجشک ها بزرگ.

بی چاره این جا که ازهزارن هزارسال پیش،

یا بیش تر،

از انفجاربزرگ،

- که هنوزهم اثبات نشده است -

دارد همین طورلحظه به لحظه انبساط می یابد؛

تا مگرمرا شامل شود.

بی چاره این جا

که هرچه توی آخرین خبرجار می زنند:

کهکشانی دارد،

چند میلیارد سال نوری دورتر،

خنده ازگوش انسان محونمی شود؛

و چشم ها هنوزبالادست را می نگرند.

بی چاره این جا،

که آخرخودش هم نمی فهمد،

چطورمی شود بارمرا تا ابدیت کشید

و نبُرید.

بی چاره این جا،

بی چاره این جا...

 

من،

آرزوهایم را درون جعبه اشان خواهم ریخت

و آردها را خواهم بیخت،

من،

که رود را کشیده ام تا دور

سنگ را با دست و پتک

نقش داده ام

شیرین ترازلیلی،

و حالا

عشق را بردوش خواهم نهاد

تا زمین فرو نرود،

و آسمان نشکند.

 

من،

دیگرنه ازرفتن جواد دلم می گیرد،

و نه ازشکستن تنها قاب عکس عمو؛

و نه حتی ازمرگ مهدی،

که کُما را هم پیچاند و برگشت.

چشم هایم را

دوباره خیس خواهند دید،

اما نه ازبیم فراموشی ...

من وحید را آن چنان به آغوش می فشارم

که قهقهه ی دختران ازدویست مترآن سو تر

شنیده شود،

بی خیال اززیرچوب ها می روم روی پل عابر

و افتتاح می کنمش،

اعتبارخطم را حراج می زنم

به قیمت لب خند خواهر،

و غرورم را

به پای قلب مادر.

 

من،

می خواهم هرچه را دارم و هرکه را،

قدربدانم؛

و فردا که درقبرمی گذارند

پاره های تنم را،

یاد شیرین لحظه هاشان بماند درمن

تا فردا....

 

تا فردا که من همه ام را،

با تمام دردها، لب خندها و آرزوهای جمع شده

- و اگرچه باورش سخت است -

با همه ی عشق،

بیابم؛

و آرام گیرم،

درابتدای رسیدن به اصل.

تا فردا که هم پدرِ پدربزرگ باشد

و هم نوه ی من،

و هم تمام تو

و تمام من،

و هادی و یاسرو احمد

و حتی بقیه...

تا فردا که برای آرامش بال بال نزنیم،

و ببینیم،

هم سر وشب وخانه،

اگر راه برفردایت نبندند آرامت خواهند ساخت،

و نیز اگرتو راه برفردایشان نبندی...

 

حالا

فقط یادم بماند،

تا وقتی زبانم ازگفتن "دوستت دارم" زخم نشود،

دلم را مرهم نگذارم.

فقط یادم بماند،

لب های کبود ازبوسیدن شن های مقبره،

زیباترند.

یادم بماند،

توی گوش بی عدالتی بخوابانم،

و دردهان مافیا بروم،

تا خاک پای مردمان اهل بشوم.

یادم بماند،

برای اندکی راحت ترنفس کشیدن،

کاری نکنم که این جهان تنگ،

مرا چون گنجشک ها حقیربیند،

وچون قارون، فقیر...

 

من،

همه را یادم خواهد ماند،

تا آن ثانیه که درخاطرم باشد:

دنیا محل ماندن ما نیست...

                                                    "من، اما نه آن من ای که شیطان است"

 

 

 

چقده من ازاین پی نوشت نوشتن خوشم اومده:
- من گفتم تیترمطلب بعدی اینه: "ما کی انقلاب خواهیم کرد؟". حالا مگه خلف وعده کردم؟ این که تیترنداره بی چاره!

- با این که من شاعرنیستم وبیش ترشعرهام هم شبیه نثره، اما خیلی زیاد نثرمیگم! به هرحال دلیل نمی شه که این جا رو پُر از اون ها کنم، فقط گاهی که یه حالی بهم میده!

- جناب آقای راغ؛ چقده گفتم صدای دمبل دیمبوی عروسیتو کم کن، گوش ندادی. بفرما، یه ساختمون 7 طبقه فروریخت!!

- بعله دیگه، این جانب، طرف دارسبک امپرسیونیسم می باشم. (واژش رو درست نوشتم؟ شرمنده، دیگه حال نداشتم برم توی کامنت های خصوصی وازکامنتتون کپ بزنم! حالا معنیش چیه؟!!)

- اگه وسط نمازعشاء باشید ویه دفعه شرکت برق هوس کنه توی محله ی شما صرفه جویی کنه، بعد، ازرکوع پاشید که هم راه جماعت برید ( BERID no BARID! ) به سجده ویه دفعه بفهمید که مهرتون – که مال خودتون هم هست که نه، بود! – دیگه نیست، چی کارمی کنید؟؟!

- این سریال پرستاران رو کی می بینه؟ به قول آبجیم این خارجی ها با هرنوع "فداکاری" و"ازخود گذشتگی" مخالفن! یعنی به یه هم چین کارهایی میگن "خودنمایی"، "قهرمان بازی"، یا چه می دونم؟ مگه من میگم؟!

 

  

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در سه شنبه 1387/04/11 و ساعت 23:53 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

روبه روی درب قدیمی وآهنی خانه ی پدربزرگ، توی همان طاق چه ی بزرگ که حالا چند سالی ست تنها یک قرآن ویک جانماز، ویک آینه ی کوچک 30.40 سانتی دارد، مدت ها عکس کاغذی بزرگی ازشهید مظلوم بهشتی بود. یک عکس بزرگ، آن قدرکه شاید 3/2 طاق چه را پوشانده بود. درست همان جا که این اواخر، پیش ازخلوت شدن خانه، یک عکس بزرگ کاغذی دیگرازامام خمینی (ره) چشم را نوازش می داد.

خوب یادم هست، آن وقت ها که ازامروزهم کوچک تربودم، بارها ازپدرپرسیده بودم که بابا، این حاج آقاهه کیه؟ اینم امامه؟!

وپدر – که به واسطه ی حضورخاصش درحزب جمهوری اسلامی، یکی دوباری ازنزدیک خدمت شهید بهشتی رسیده بود – مهربانانه توی چشم هایم نگاه می کرد ومی گفت: گل بابا این شهید بهشتیه. وبعد که من طبق عادت همیشگی می خواستم بیش تر بدانم، پدرهم مثل بیش ترمواقع، صبورانه توضیح می داد. می گفت و می گفت. یادم هست که آخرش به این ختم می شد که پسرم! وقتی بزرگ ترشدی، سعی کن این مرد را، ودوستان این مرد را بیش تربشناسی، وبعد ازشناختن می بینی چقدردوست داری مثل اون ها باشی...

 

سال ها گذشت وگذشته. حالا که من این یکی سفارش پدررا - مثل خیلی های دیگرشان - عمل نکرده ام، گاه یاد آن حرف ها می افتم وگاه...

واقعا چقدرخودمان را نزدیک به آن مردان بزرگ می بینیم؟

بهشتی را بخوان که وقتی آن گونه ناجوان مردانه برعلیه اش تبلیغ می کردند، چه کرد. چگونه بزرگ وارانه با مخالفانش برخورد می نمود. وچگونه معتقد بود بهترین دفاع ها عمل است، وچطوربه اعتقادش عمل کرد...

همین من من! نه من هیچ کس دیگر! همین یکی دوماه اخیربا آن بنده خدا که پشت سرپدرم حرف های راست ودروغ زده بود، چه کردم؟؟

یا،،، اصلا یادم افتاد به لحظه ای که تلفنی با آن عزیزحرف می زدم. گفت تومی خواهی دربرابراین حرکت آن ها چه کارکنی ومن -  که شاید آن دفعه ازدستم دررفته بود! - گفتم من توهین به خودم را بخشیدم، تمام! اما توهین به رفقایم را نه. وآن بنده خدا که البته بزرگ ماست چطوریک دفعه آشفته شد ومن...

برای همین است که ما همه امان می دانیم باید انقلاب کنیم ومی دانیم دارد برای انقلاب کردنمان دیرمی شود اما هیچ خبری نیست. نسل بهشتی ها اگرتوانستند انقلاب کند، برای این بود که یاد گرفتند برای لحظاتشان برنامه داشته باشند، ازتفریح سالم تا عبادت ومطالعه ومباحثه ومبارزه ی مسلحانه، وازعاشقانه با خانواده بودن تا هجرت به دیارغربت. برای لحظه هاشان برنامه داشتند وبرنامه اشان را اجرا کردند. آن وقت ما، اصلا بهترین های ما، دردرس وعبادت وسیاست نه من حقیر، زندگی هایمان دیدن دارد ونظممان مثال زدنی ست...!!

 

نمی دانم. چند وقتی ست که فکرمی کنم، اگرخواص نسل سوم  - که گویی درزمانی سرنوشت سازبه زمین پانهاده - دچارخمودگی گشته اند، برای آن است که فکرمی کنند اوضاع روبه راه است. فکرمی کنند دولتی هست که اسلامی ست ولابد کارها را باید انجام دهد ولابد کم کم هم که شده انجام می دهد. نمی دانم. فقط می دانم اگرچه دولت، اسلامی ست واگرچه کارها را – شکرخدا – کم کم هم که شده انجام می دهند اما بازهم ما باید انقلاب کنیم. مگرخمینی دوران نفرمود نهضت نرم افزاری؟ ومگرنفرمود انقلاب فرهنگی؟ ومگرنفرمود شما جوان ها برای تحول عمیق درفرهنگ، نباید منتظرنهادهای دولتی وحکومتی باشید. مگر......

 

 

 

۳تا پی نوشت خوب:

۱- اگه من واسه مطلب بعدیم یکی ازتیترهای "صلا" را با اندکی تغییربدزدم، کی می تونه جلوموبگیره؟! تیتربعدی انشاءالله اینه:

ما کی انقلاب می کنیم؟!

۲- این همه سروصدا و خرج وتبلیغ واتلاف وقت واسه پیدا کردن یه بازیگرخوشگل - واسه نقش حضرت یوسف (ع) - کردن، نتیجه ش این شد؟؟ بابا ازهمون اول یه حامدبهدادی، چه می دونم حتی امین حیایی ای، یا اصلا این پسره صادق الله بخشی رو می بردین که خوشگل ترازاین بودن!! تازه بازیگرحرفه ای هم بودن!!! خوشگلی هم دردسر شده ها!

۳- بعضیا خوب زرنگ شدن، یه دفعه غیبشون می زنه، میرن و یکی دوهفته خبرشون نمی شه. بعد زنگ می زنن میگن دوشنبه تشریف بیارین جشن ازدواج! بابا تو دیگه کی هستی رئیس اسبق!

ولی خوب داری عمره ی متاهلی رو می زنی به رگا، دست راستت روی سرمن!

ماماااااان!!!

داشت یادم می رفت بهت تبریک بگم.مبارک باشه،پشت تلفن که شنیدی چقده خوش حال شدم؟ به پای هم ۱۲۰ سال جوون بمونین و بعدش با هم شهید شین! 

اینو  - تابلووه که دیگه - بعدا اضافه کردم: شرمنده عزیزم، گلم! ((هرچند دیگه شما عزیز و گل عروس خانمی، نه عزیز و گل ما، اما مثل بعضی ها (؟!) نباش که بعد از ازدواجشون ما رو فراموش کردند)) شرمنده که نشد بیایم. آخه کارمون اصفهان تا ۵.۵ طول کشید. تقصیر ما هم نبود، یه بنده خدایی دیر اومد و دیگه طول کشید. بعدشم حساب کردیم دیدیم تا از اصفهان بیایم تهران - حتی با سمند - جشن شما تموم شده. اقلا جشنو تا ۱۱ بگیر، آخه تا ۹.۵ ؟؟

به هرحال مبارکت باشه عزیز. مسئول فرهنگیت و یه سری دوستان دیگه که هستن؟ خب همون فدات بشه!!!  

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در جمعه 1387/04/07 و ساعت 21:50 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

وای مامان! اگه بدونی این چند روز، مخصوصا دیروز که روززن بود و روزمادرهم بود وتازه، روزمیلاد امام خمینی وازهمه ی اینا مهم تر، میلاد حضرت زهرا (س) بود، چقدربهم سخت گذشت. اگه بدونی با این که قدم دیگه بالای 183 سانتی متره و با همه ی لاغرمردنی بودنم 77 کیلوگرم وزن دارم، چقده دوست داشتم آغوش گرمت رو به روم بازکنی وتو عاشقونه صورتم روببوسی ومن عاشقونه ومتواضعانه دستت رو.

مامان، مادر، دا ! چه فرقی می کنه؟ دیروزروز تو بود، به برکت دختری که مثل دیروزی به دنیا اومد تا به همه نشون بده، کمال وجمال انسانی یعنی چی.

مامانی! دیروزپسرت با اون حالی که شبش پیدا کرده بود،،،، راستی بهت گفتم؟! پریشب خبرم کردن یکی ازرفقام بدحاله، حسابی. همون که قبلنا گفتم توی آموزشگاه امید آشنا شدیم. همون که توموربدخیم توی سرش بود، اِ اِ مامان. آها راستی خونه نیومده بود، می خواستم بگم همون که اون دفعه اومد خونمون دیگه! ...

مامان. دیدی چطوربا همون لبخند همیشگی مهربونت اومدی توی اتاق که واسم شربت بیاری ومن،، من ِچش سفید، چشاموازت دزدیمو حتی نگفتم تشکر؟؟ دیدی چطورمثلا خواستم غمت رو زیاد نکنم وعوضش بهت کم محلی کردم؟ می بینی چطورتو هنوز، بعد ازهمه ی این سال ها که منو، با همه ی خوبی هام والبته بدی هام می شناسی، حالا که دیگه واقعا ازدست بی نظمیم کلافه شدی، الان که گاهی می دونم چطوربه خاطروضعیت خاص درس هام، چشم هات بارونی واما لبت هنوزپرازلبخنده، هنوزپسرت رو، مثل دخترهات وهمسرت، عاشقانه دوست داری؟ می بینی مادر؟ تو، اصلا خودت رو می بینی؟؟

مادر، مادر .... مادر. چطورمی شه به خدا ایمان نیاورد وقتی اعجازی به روشنی تو توی خونه ست؟

و چطورمی شه دربرابرعظمت زهرای اطهرزانو نزد، وقتی تو – بی تعارف – کنیزحضرت هم نیستی؟

تو بزرگ ترین معجزه ی آفرینشی مادر. اعجازی به عظمت مادر!

 

مادر، 19هم  خرداد، من توی هول وولای کارهای گذرنامه و عمره، وامتحانات پایان ترم، و همین کارکذایی که 2ماهه دنبالش بودم  - راست راستی نون حلال درآوردنم سخته وا! - روزتولدت بود.

چه ساده گذشت روزتولد تو، بدون این که من حتی توی چشم هات نگاه کنم ویه تولدت مبارک خشک وخالی بگم.

چقدرتوی همین ماه، ازین روزها گذشت. 15ام، تولد دومین زن خونه ی ما وپیش ازاون، 4ام تولد سومین زن خونه. اگرچه اون دوتا به برکت وجود تو، ووجود پدر، یه طوردیگه گذشت. ودیروز، روززن، روزمادر...

خب. مامانی، ننه، آبجیا، عمه ها وخاله ها و زن عموها و زن دایی ها، و،،، و مامانی و،،، ( اِ اِ اِ، اون اولا یه نفرجا افتاده ...! خب اشکال نداره، این یکی روززن رو هم بدون اصل مطلب تبریک می گیم تا بعد! با خدا هرچیزی ممکن است.)

ای بابا، یادم رفت فعل جمله ی بالا روبذارم. خب ازاول: مامانی، ننه، آبجیا، عمه ها وخاله ها و زن عموها و زن دایی ها، و،،، و مامانی و،،، ( اِ اِ اِ، اون اولا یه نفرجا افتاده ...! خب اشکال نداره، این یکی روززن رو هم بدون اصل مطلب تبریک می گیم تا بعد! با خدا هرچیزی ممکن است.) روزتون مبارک!

شاه کارکردم نه؟!! واقعا زحمت کشیدم. مامانی بی زحمت بیا این قولنج منو بشکون!!

 

خیلی جالبه. یهودی ها درتوراتی که منحرفش هم کرده اند نوشتن ( خودشون نوشتن؟!) که خدا زن روازدنده ی چپ مرد آفرید، وبرای مرد. مسیحی ها هم که البته عهد عتیق روقبول دارن. خب شایدم زن برای مرد آفریده شده باشه! ولی تا جایی که اون حدیث قدسی فرمود وپیامبرما نقلش کرد، همه ی بشریت به خاطریک زن آفریده شد. تمام بشریت که هیچ، همه ی افلاک. فقط دقت باید کرد که به خاطراو و شاید نه برای او.

به صدقه سری او، به برکت وتهنیت وجود او، شاید برای شیرینی!

ای کاش ما این یگانه ی آفرینش روکمی، فقط کمی بهتر – که البته به سرحد کمال، هیچ کس نمی تونه – معرفی کنیم تا دخترها وحتی پسرهای جامعه، به جای این که عشقشون ورویاشون وزندگیشون، فلان بازیگرغربی یا شرقی، یا فلان خواننده، یا نهایتش، فلان استاد دانشگاه باشه،، ... ( می بخشید این جمله رو یه جوری کاملش کنید تا من برم دم درب حیاط و بیام!!)

 

به هرحال من چون درشناخت خانم ها تخصص دارم (!!!!!!!!!!) وتا حالا نشده درمورد احساسات، عکس العمل ها، برخوردها وحرف ها وحتی سکوت هیچ خانمی، خصوصا این خواهرمون که اخباررو به زبون ناشنوایان میگه!، اشتباه کنم!!!، یه دنیا حرف داشتم راجع به زن ومقام زن که الان موقتا یادم نمی آد چون می خوام بخوابم. آخا خوش انصافا، ازپریشب تا حالا من 2 الی 3 ساعت خوابیدم. دیروزم که 2 تا امتحان داشتم؛ 8.5 تا 11.5.   12 تا 2.5! هوف. فیل ازپا درمی آد، چه برسه به من!

یاعلی مددنا.

 

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1387/04/05 و ساعت 19:38 |

بسم الله الرحمن الرحیم

حجه الاسلام جهانشاهی روحانی عدالتخواه سیرجانی، صبح روز ۱۹ هم خرداد، به منظور دادخواهی و اعتراض به زمین خواران سیرجان، پیاده عازم تهران شد. 

مطابق اخبار دریافتی توسط خبرنگار عدالت خانه، وی چندی پیش ازاین اقدام، اعتراض خود را اعلام کرده بود و طبق آخرین اخبار رسیده وی هم اکنون در حال طی مسیر با پای پیاده است.

در همین راستا دانشجویان عدالت خواه دانشگاه های پیام نور، آزاد و تکنولوژی سیرجان با انتشار بیانیه ای اعلام کرده بودند که پس از گذشت دو سال از مطالبات مردمی و عمومی شدن بحث زمین خواری های سیرجان، برخی مسوولین چنان سرمست و مغرور پست و مقام اند که خود را حاضر به جوابگویی در برابر مردم نمی بینند.

دانشجویان مذکور تاکید کردند: برخی مسوولین بجای خدمت به مردم و برخورد قاطعانه با دزدان بیت المال، افراد عدالتخواه را تهدید یا زندان می کنند، مفسدینی که خود ریسمان وحدت بین مردم و مسوولین را بریده اند و آنان که با آرامش هیچ خطری را متوجه خود نمی دانند و اموال مردمان محروم را غارت می کنند.

دانشجویان مذکور در این بیانیه تصریح کرده اند: اکنون که طلبه مبارز سیرجانی جهت دادخواهی، قصد حرکت به سمت تهران با پای پیاده را دارد از مسوولین می خواهیم عوامل مفسد را محاکمه و مجازات نمایند و به اطلاع عموم برسانند در غیر این صورت ما خود را موظف به حمایت از هر حرکت عدالتخواهانه در جهت احقاق حقوق مردم می دانیم. 

از دوستان وبلاگنویس تقاضا داریم که برای حمایت از این روحانی عدالتخواه این خبر را به نحوی که خود صلاح می دانند در صفحه اصلی وبلاگ هایشان انعکاس دهند و هر کدام حداقل از ۴ وبلاگ دیگر برای انعکاس این مطلب دعوت کنند.

 

وبلاگ حجت الاسلام جهانشاهی

 

بنده نیز به نوبه ی خود از  بلاگ های؛

صلا

وبلاگ بسیج دانشگاه

جاده ی اتظار

یا عباس (ع)

تک نوشته

یاد یاران

راه ناتمام

پله پله تا ملاقات خدا

 

دعوت می کنم به این حرکت بپیوندند.

با امید به آماده شدن ما برای ظهور آقا...

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در پنجشنبه 1387/03/30 و ساعت 16:6 |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

رقص با مرگ

مثل هذیان های یکی که درجه ی بدنش 39 است، مثل برای نگفتن.

 

 اگرجای من یکی دیگر، مثلا رحمت بود، حالا ازبوی گس این چسب دوقلو بالا آورده بود. خداراشکرکه من سال به سال حالم ازچیزی به هم نمی خورد، حتی وقتی دارم موزسلف سرویس را با ولع تمام گازمی زنم وهادی به داستان دم میمون خوردن چینی ها ادامه می دهد واشاره کنان به موزمن می گوید: عین این موزصادق!

 تند تند ساعدم را می کشم روی جای قطره های اشک تا کاغذ کاهی نم نخورد، هرچه باشد باید با آن یک جورهواپیما درست کنم. با این کاغذهای کاهی وآن کاغذ کادوی خیلی گران تومن! شاید هم موشک، مثل همان ها که با چند تای ساده می افتاد روی جریان هوا وبی کاریت را پروازمی داد تا اوج. البته دلم دوست دارد یک جوربال باشد برای پریدن.... با چسب دوقلو!

خب با چسب دوقلو هم می شود، چشمت را ببند ودماغت را بگیر. چرا یادم نیفتاد به مثال ماهی وماست؟ حتما به خاطراین که خودم همیشه با هم می خورمشان!

 راهش را می کشد سمت سنگ لاخ ومی گوید میان براست، خب معلوم است که آن یکی نمی تواند دلش را ازچشمک لامپ های گنده ی وسط اتوبان بکند، وازآن تابلوی سرعت ماکزیموم مجاز، 120. حتی اگریک اتوبان 200 کیلومتری باشد و20 تا عوارضی.

  تمام هنرت را، یا تمام تخصصت را، که به قول مهربد، معلم ریاضی امید وشوهرخاله ات، به جایش یک نان بربری هم نمی دهند، عمدا خط خطی کن، نه، نه فقط خط خطی، بگذارهنرت بوی پهن بدهد یا بوی زهرماری الکل، تا بلکه اسم تو هم برود قاطی هم بوهای شاملو و هدایت، واقلکن حالا که بربریت نمی دهند، اسمت ازبربری معروف ترشود. شاید هم بتوانی مثل آن بنده خدا که به مارک کتش می نازید وبرای تو و دوستت تعریف می کرد، هاکوپیان پوش شوی...

 دائم شاخه شاخه، پاراگراف به پاراگراف، خط به خط. نهایت ترحم ازبرای آن فریاد است که خودش می خواهد اززیرآب باشد. اگرچه ماهی اگرچه تنها درآب می تواند نفس بکشد، اما تنها ماهی ست که می تواند درآب نفس بکشد. اگرچه من شاید دلم بخواهد 10 تا اگرچه ی پشت سرهم بیاورم.

 پشت تمام شعارهای فقط شعرکه جدی...؟ چی...؟! و چه؟ وپشت ازسوختنت ترسیدن وتوی تنورت خواندن، یعنی ذره ای احساس پاک نیست؟ کمی دل خوش کنک؟

 بگذاربه جزآن یکی، تمام مادرهایی که خرما نذرکرده اند، فقط برای قبولی کنکورپسرخودشان دعا کنند واززیرخاکیشان بخواهند خدا پسرشان را هرگززیرخاک نخواهد، حتی سرخ. من شهید را دوست دارم اما دوست ندارم خواهرم 2 سال بعد ازازدواجش سیاه پوش هم سرش شود و.... بگذریم. شیرینی ات را بردارتا همه اش را این مردک حریم نشناس ازپشت پرده نقاپیده. گمانم اما ته مانده اش را بشود ساعتی بعد توی دهان من چلاند تا من خفه شوم وبه آرزویم برسم.

 یعنی تا مرا خبرکردند که حال مهدی حسابی خراب شده، سرطان پهلوان ما را می زند زمین؟ من که باورم نمی شود. حتی با وجود زخم هایی که درزندگی هست وروح را مثل خوره می خورد. دیدی همه چیزرا هم نمی شود با چسب دوقلو به هم چسباند؟ مثلا دل هایی که سرشان ازهم دورست، یا سرهایی که دلشان. مثلا من وناامید شدن ازبرداشت اولم. ومثلا مهدی ودنیا را...

 

فقط کمی مهم:

این درست که خیلی چرت و پرت و گنگ نوشتم اما اگه قرار به فهمیدن باشه، بالاخره یه کسی می فهمه!!

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در یکشنبه 1387/03/26 و ساعت 23:25 |
 

اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم...

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1387/03/22 و ساعت 17:59 |
  بسم الله الرحمن الرحیم

 

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی

از ما اگر پیشش شکایت کرده باشی

 

گاهی اگر در چاه مانند پدر ، آه

اندوه مادر را حکایت کرده باشی

 

گاهی اگر زیر درختــــــــــــان مدینه

بعد از زیارت استراحت کرده باشی

 

گاهی اگر بعد از وضو مکثی کنی تو

آیینه ای را غرق حیرت کرده باشـــی

 

در سال های سال دوری و صبـــــــــــوری

چشم انتظاری را شفاعت کرده باشی

 

حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند

گاهی نمازی را امامت کرده باشی

 

یا در لباس ناشناسی در شب قدر

از خود حدیثی را روایت کرده باشی

 

یا در میان کوچه های تنگ و خسته

نان و پنیر و عشق قسمت کرده باشی

 

پس بوده ای و هستی و می آیی از راه

تا حــــــــق دل ها را رعایت کرده باشی

 

پس مردمک هــــای نگاه ما عقیمــــند

تو حاضری، بی آنکه غیبت کرده باشی...

------------------------------------------------------------------------------------

چقدر سعی کردم اون عکس رو، و فقط اون عکس رو بزارم واسه این پست، نشد.

همین طور حیرون توی رایانه که این شعر رو توی آخرین اسناد دیدم، خواهرم از وبلاگ شخصی به نام "جوجه اردک زشت" کپی کرده. رضایتشو گرفتیم شما بخونید، حتی اگه به نظرتون ربطی به این ساعت های تلخ نداشت!

التماس دعا.....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در شنبه 1387/03/18 و ساعت 18:57 |
بسم الله

پدر بزرگ وار حاج احمد متوسلیان، سردار سرافراز سپاه اسلام؛ به فرزند شهیدش و امام شهدا پیوست.

همین...

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در پنجشنبه 1387/03/16 و ساعت 22:46 |

بسم رب الزهرا

انیس خاطر زهرا(س) سرت سلامت باد

زداغ این شب یلدا سرت سلامت باد

 

عزا گرفته ام امشب برای شال عزایت

یتیم گشته ای آقا سرت سلامت باد

 

برای مادرت "امن یجیب" می خواندی

برای مادرت اما سرت سلامت باد

 

من ونگاه به دریا، به یاد دامن لطفت

تو و دوچشم، دو دریا سرت سلامت باد

 

من ودلی که برای بقیع می سوزد

تویی وگریه درآن جا سرت سلامت باد

 

امان زجامه ی سرخی که روی بسترماند

امان زدخترتنها... سرت سلامت باد

 

امان زقطره ی خونی که ریخت ازتابوت

به روی شانه ی بابا..... سرت سلامت باد

 

بیا که با توببینم شبی ازین هیئت

دوباره کرب وبلا را سرت سلامت باد...

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1387/03/15 و ساعت 18:46 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

یادم است یک جایی، بعد ازاین که نظراتم را راجع به موضوعی دادم، گفتم این حرف ها نتیجه ی یک ساعت ازهمان تفکری ست که گفته اند ازهفتاد سال عبادت برتراست! یعنی نه مطالعه، نه تجربه ونه کشف وشهود!! و گفتم حالا عرضه اشان کردم برای 2 چیز: اول این که نقد شوند تا بدانم کدام درست است وکدام نادرست. دوم آن که اگردرست اند دیگران استفاده کنند، وسوم (؟!) آن که اگرنادرست بودند، اصلاح شوند. (لابد به این شق سوم چندان معتقد نبوده ام که گفته ام 2 چیز، یعنی امکان ندارد که اشتباه زبانی باشد؟؟!!)

طرف را یادم است که چقدرخندید، نه به خاطراین 2 و 3، که بیشترما پای منافع نفسانیمان که می شود، 2و3 که هیچ، 2و 3000 را هم یکی می کنیم، بل به خاطراین که درمسئله ای به آن مهمی، حاصل فکرم را عرضه می کردم!! من اما بهم برنخورد، تقصیرخودم بود که حرف پیامبرم را بی عمل گذاشتم...

 

1- مدیراسلامی باشیم: مدیراسلامی باشیم نه مدیرامریکایی یا ژاپنی. مدیراسلامی یعنی همان 10 سال حکومت پیامبر(ص) درمدینه، همان 5سال غریبانه ومظلومانه ی علی(ع)، ویعنی مدیریت امثال همت ومتوسلیان وزین الدین ودیگران درجنگ. چون این را یک بارگفته ام به همین بسنده می کنم.

 

2- جوان گرای حقیقی باشیم: جوان گرایی یعنی آن چه توی جنگ 8ساله اتفاق افتاد. مثل آن جا که به باکری گفتند برویک تیپ تشکیل بده، وبعد هم گفتند بروتیپت را لشکرکن! یعنی خودمان ازپشت سر، جوان را حمایت کنیم – البته نه درجاهایی که باید خطررا به جان بخریم – وجوان را بیندازیم جلو. این یکی را هم عرض کردم، پس تمت.

 

3- درطراحی یکی باشیم ودراجرا مستقل: این درست نیست که مسئول مثلافرهنگی، اگرطرح خوبی درزمینه ی کارمسئول سیاسی به ذهنش می رسد بیان نکند یا بالعکس. تقسیم وظایف نباید حوزه ها را ازنظرات و ابتکارات اعضای یک دیگرمحروم کند، بلکه تنها باید حیطه ی وظایف افراد را برای تصمیم گیری نهایی واجرا مشخص کند.

 

4- هم عمیق شویم وهم وسیع: ازآفات ما وخیلی های دیگر، این است که یا می شویم اقیانوسی وسیع وکم عمق ازرشته ها، علوم، واخلاقیات گوناگون، ویا دریاچه ای عمیق ازیک رشته ی خاص. باید دانست که می توان، ضمن داشتن سررشته ای هرچند کوتاه ازجمیع جهات، دریک یا دوجهت خاص نیزبه تبحررسید. فی المثل، شخصی درحوزه ی سیاسی باید، ضمن آن که درهمه ی مسائل ازجمله فرهنگی، اطلاعات اقتصادی واجتماعی، و مسائل مهم ومورد نیازروزعلمی، آگاهی ای سطحی به دست می آورد، درزمینه ی تخصصی خود، یعنی مسائل سیاسی، عمیق شود.

 

5- خودسازی، دیگرسازی ومراقبت دائمی ازخود ودوستان را فراموش نکنیم: شاید این را بتوان به نحوی درمورد شماره ی 4 هم آورد. اگرهدف نهاییمان قرب الله است، باید دائما مراقب حالات اخلاقی ونفسانی خود ودوستانمان باشیم. خودسازی نباید فراموش شود. این خیلی زشت است که هروقت 4.5 نفرکه به عنوان نوابغ سیاسی بچه مذهبی ها شناخته می شوند، دورهم جمع می شوند، ضمن آن که توی حرف هایشان غیبت وشوخی های ممنوعه رسوخ می کند، معمولا بین ساعت ها گفت وگو، کوچک ترین نکته ی اخلاقی را به یک دیگریادآورنشوند وبعد هم، همگی تا 3 یا 4 بعدازنیمه شب بیداربمانند، به شکلی نمازصبحشان لب طلایی شود و... زشت نیست؟ و آیا همین غفلت ازخودسازی ومراقبه ی دائم نسبت به خود ودیگران نیست که گاهی ما را ازهدف اصلی واولیه امان دورمی کند تا جایی که برخی شیفتگان خدمت می شوند تشنگان قدرت؟؟

 

6- برنامه هایمان را به دسته های مختلف تقسیم کرده و...: (این تیتررو چطورباید کامل می کردم؟!) برنامه هایمان را باید ازنظرمدت زمان، به 3 دسته ی بلندمدت، متوسط وکوتاه مدت،، وازمنظرگروه هدف، به دسته های متفاوتی هم چون؛ گروه مذهبی بی تفاوت سیاسی، گروه مذهبی مخالف سیاسی، گروه بی تفاوت مذهبی بی تفاوت سیاسی، گروه بی تفاوت مذهبی مخالف سیاسی، گروه غیرمذهبی بی تفاوت سیاسی (گروه غالب) و... تقسیم کنیم. حتی باید به سمتی برویم که برنامه ها ازنظرشدت تاثیرگذاری، نوع تاثیرگذاری (مثلا تاثیرمستقیم، غیرمستقیم، موج تبلیغاتی و...) تقسیم کنیم. البته رسیدن به نهایت این سمت، نیازمند زمان وامکانات بیشتراست، اما حرکت به این سمت همواره ممکن.

 

7- برای سال های پس ازتحصیل اعضایمان برنامه داشته باشیم: این حرف کوچکی نیست که رهبرانقلاب بارها فرموده اند که دانشجوی سرخ زمان تحصیل، نباید بعد ازفراغت، سیاه شود. این یعنی باید این دغدغه به وجود بیاید، باید برنامه ریزی شود. من فقط یک مثال کوچک می زنم: فرض کنید دریک دوره ی 4ساله ی یک تشکل، جمعا 15 نیروی قبراق (غلط املایی؟؟!) وپرانرژی، که اطلاعات سیاسی وفرهنگی کافی داشته، به ابزارهای روز، مثل نت آشنایند، اهل مطالعه بارآمده، دغدغه ی دین ووطن دارند، اهل خودسازی وتذکرند، و... به بارنشسته باشد.

یک طرف قصه را بگیرید وضعیتی که ما اکنون داریم، یعنی رها شدن این نیروها وجدایی بینشان وازدست دادن تجربه واستعداد وفکرآن ها، ویک سوی دیگررا – تنها ازباب مثال – بگیرید این که هریک ازاین 15 نفر، حداقل یک وبلاگ فعال داشته باشد، به نحوی که این 15 بلاگ با یک دیگرمرتبط بوده، به هم خط دهی وتغذیه دائمی فکری داده، یک دیگررا تبلیغ کنند. به صورت شبکه ای با دیگران لینک شوند، و...! مثلا اگرهر1 نفر، تنها با 4نفردیگرلینک شود، می توان یک گروه ۷۵ نفره داشت، با ۷۵ رسانه ی هرچند، کوچک. خواهیم دید که می توان با یک برنامه ریزی درست، بعد ازچندسال، یک گروه قوی وفراگیرداشت. حتی می توان دست به ایجاد موج های تبلیغاتی زد. البته این تنها یک مثال بود، زمینه های بسیاردیگری نیزهست.

 

8- برای پست های خاص وحساس، نیروهای خاص تربیت کنیم: دردآوراست که بین بچه مذهبی ها، این قدردربرخی زمینه ها قحط الرجال است. دردآوراست که ما درسینما، درتئاتر، درموسیقی، اندکی درشعر، درورزش های قهرمانی، ودربسیاری عرصه های دیگر، صحنه را به کل خالی کرده ایم. دربسیاری مناصب حکومتی نیزاین چنین است؛ برای شخص بنده بسیاردردناک وتعجب آوربود (ولی نیست) که ازآن همه دانش آموخته ی قوی، شجاع، متدین، متخصص وسیاست شناس رشته ی حقوق همین دانشگاه خودمان، هیچ کدامشان حاضرنبودند – وگمانم نباشند – دنبال شغل قضاوت باشند، آن هم درشرایطی که این همه کم بود قاضی خوب آزارمان می دهد. یادم نمی رود بحث 3 ساعته ام را با آقای .... که آخرش به نتیجه نرسید، یا با آن یکی آقای ....! راستی .... کجایی؟ ببین تا من یک اس.ام.اس ندهم، تو یک حالکی ازما می پرسی خوش مرام؟؟!

یا مثلا چرا ما همه ازریاست صداوسیما می نالیم اما، هیچ کدام ازتشکل هایمان، یک گروه مثلا 10 نفره را با هدف تصدی صندلی های مهم این سازمان تربیت نمی کند؟؟ البته، به قول مولایمان علی(ع)، آفت ریاست غروراست، ویادمان باشد که غرور وعزت نفس چه اندازه متفاوتند. قدرت طلب شدن را نیزنباید فراموش کرد، وخدایی ناکرده، گرفتن خوی کاخ نشینی دراثرکاخ نشینی. تذکردائمی ومراقبه برای همین جاهاست... اصلا من نمی دونم کی مجوزاین طورسطح بالا زندگی کردن ها رو داده؟ ها؟ ازموضوع پرت شدم؟؟ زیادی پرانتززدم؟؟ بی خیال...!

 

 

اون ها روفعلا داشته باشیم تا همین جا. خب، آقای وحیدکاظم نادی! درچه حالی؟! عجب شبی بود پریشب، روی اون تپه ی سرسبزوخوش آب وهوا، زیرنورماه وستاره ها، وسط درخت وگل های خوش نقش اردوگاه، و جلوه ی قشنگ شهر واون کهکشون راه کعبه، توی آسمون. نمی دونم چرا تا نوشتم جامعه ی اسلامی دانشجویان، یادم افتاد به پریشب! یادت نره دا! (مثلا خواستم سه ده ای بگم!)

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در شنبه 1387/03/11 و ساعت 22:10 |

بسم الله الرحمن الرحیم

بخش (2)

 

نگارنده مدعی ست، زن حقیقی، اگرقراربرالگوگیری ازحضرت زهرا(س) باشد، این است که زن، مظهرتام وتمام جمال ولطف الهی درمیان خانواده باشد واین، کاملا با تلقی اززن، به عنوان یک ربات شوینده و پزنده و دوزنده، ویک انسان خانه نشین محض متفاوت است.

ازسوی دیگر، تلاش زن برای نزدیک شدن هرچه بیشتربه نقش های مردانه، ضمن آن که حاکی ازنگاهی توهین آمیزبه زن است که زن را دربرابرمرد حقیردیده، وخواهان شبیه شدنش به مرد است، موجب کم رنگ شدن زن حقیقی دروجود زن می گردد واین هردو خلاف الگوی زن کامل اند.

زن مسلمان باید دردوران نوجوانی به گونه ای رشد کرده باشد که آمادگی پذیرش هرنقشی، ومواجهه با هرمسئله ومشکلی را داشته باشد اما این به آن معنا نیست که زن، دائما به دنبال بازپس دادن تمام آن چه که آموخته است باشد وباید دانست، بخش بزرگی ازتجربیات، تنها برای روزهای مبادا هستند، نه همیشه. مثلا دخترمسلمان باید کارکردن با سلاح گرم وحتی سرد را تا حدودی بداند، شاید برای روزمبادا، اما نتیجه ی این آموزش نباید آن باشد که زن، تمام زندگیش را وقف استفاده ازمهارتش کند! این البته گویای یک مسئله ی مهم دیگرنیزهست (که درمورد مردان هم صادق است)، وآن این که، دانش وتجربه باید درخدمت زندگی وهدف فرد باشند نه زندگی فرد درخدمت دانشش.

نگارنده مدعی ست، برپایه ی الگوگیری ازاهل بیت عصمت وطهارت، اولویت اول زن ومرد برای کاروخدمت وتلاش، خانواده است وسپس جامعه. وشاید نقش زن دردرون خانواده بیش ازمرد اهمیت داشته باشد، چه آن که به طورطبیعی، وظیفه ی ابتدایی مرد، یعنی تامین معاش و امنیت خانواده اش، بخش اعظم وقت او( ونه الزاما همه ی آن) را صرف خارج ازخانه خواهد کرد، درحالی که وظیفه ی ابتدایی زن دربرابرخانواده، یعنی تبدیل خانه به محل انس ویگانگی اهل آن، واولین وبهترین کانون پرورش روح وجسم، ایجاب می کند که بخش اعظم وقت زن ( ونه الزاما همه ی آن)، دردرون خانه بگذرد. این به معنای نفی تلاش زن درعرصه ی جامعه ویا رفع مسئولیت ازمرد دردرون خانه نیست، بلکه مدعی این مطلب است که نقش آفرینی زن درخارج ازخانه، باید به گونه ای باشد که به نقش محوری وحساس وی دردرون خانه لطمه نزند، هم چنان که مسئولیت مرد درداخل منزل، نباید مزاحم وظیفه ی اصلی او گردد.

البته مسلم است که وظایف انسان ها بسته به شرایط خاص زمانی ومکانی می تواند متفاوت گردد. شاید حداکثروظیفه ی یک بانوی تحصیل کرده ی محقق درقابل جامعه اش، دربرهه ای، تدریس آموخته هایش به شاگردان وپرداختن بیشتربه تحقیقات باشد ودربرهه ای دیگروظیفه پیدا کند، برای احقاق حقی که می داند ازعهده ی کس دیگری، به خصوص مردان، برنمی آید، برود ونماینده ی مجلس شود وبیشتر وقتش را درآن مقطع، درخارج ازخانه بگذراند. یا ممکن است وظیفه ی اصلی مردی، با وجود وظایف سنگین وزمان برخارج ازخانه، به خاطرشرایطی، حضوردرمنزل بشود.

ازاین گونه درزندگی ائمه نیزبوده، مثل آن مقطع اززندگی حضرت زینب کبری (س) که همسروخانه را به خاطروظیفه ی بزرگ تر رها کرده، همراه با برادربزرگ وارشان راهی کربلا شدند. البته مسلم است که شناخت شرایط زمان ومکان، وشناخت وظیفه ی فرد درقبال شرایطش، خود کارساده ای نیست.

 

به رسم مد روز، پی نوشت ها:

1- نمی دونم چرا مطلب توی ذهنم خیلی بلندتروقشنگ تروپخته تربود، اما هرکاری کردم نتونستم روی رایانه هم، همون طوربیارمش، چرا؟ یعنی ازترس بود؟!!

2- اعتراف می کنم که تیترمطلب، بیشتر(نه همش) به خاطرجذب مخاطب بود که ظاهرا موثرهم نیفتاد! این هم ازعوارض حرفه ای شدن. مگه "صلا"ی شماره ی 7 رونخوندین؟ خط آخرتیتر1 اون شماره میگه: ما ازهرحرفه ای حرفه ای تریم. خب، این روبذارین کناراون مقاله ی شهید آوینی درمورد تفاوت حرفه ای ها وغیرحرفه ها تا حرفم روبگیرید. مقاله رومی تونید درویژه نامه ی صلا برای ششمین جشنواره ی مطبوعات غیرحرفه ای پیدا کنید. خود ویژه نامه رو هم اگه دیدین، سلام منم برسونین!

3- این همه برای 3خرداد میگن اما کسی مثل تو به انتهای افق فکرنمی کنه، وکسی هم نمی خواد یادش بیاد اسم عملیات آزادسازی خرمشهر، "الی بیت المقدس" بود نه "بیت المقدس". تو چقدرتنهایی حاج احمد متوسلیان، مثل مولات علی (ع).

4- ای بابا، اصلا من دوست دارم پی نوشت هام ازخود مطلب بیشتروبلندتربشن!

5- بعدازقرعه کشی عمره ی دانشجویی، این جا خطاب به رب العالمین نوشتم: تومی خواهی مرا دیوانه کنی.

حالا که انگارمسئله روزبه روزداره پیچیده ترمیشه، دارم مطمئن میشم که درست به زبونم اومده، به قول خواجه حافظ:

خمی که ابروی شوخ تودرجهان انداخت                           به قصد جان من زارناتوان انداخت...

دیوونم کن...

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در جمعه 1387/03/03 و ساعت 15:21 |
ما مردیم.

 

یکی ما را خاک کند.

فقط نزدیک آن مقبره نباشد، تا شاید بوی تعفن بی غیرتیمان...

برای مرگمان ۴ تا سوت بلبلی بزنید، و یک دقیقه سکوت.

شما بادبادک هایتان را هوا کنید.

دست هم بزنید لطفا.

این جا هنوز فاطمیه نشده است.

یک سیلی هم توی گوش مادرمان...

دستتان درد نکند.

بگو آن طرف صورتش را هم...

ای وای...

این جا موش ها شیر شده اند،

و ما سوسک.

این هم کار فرهنگی روان شناسانه،

یا اصلا پروژه ی علمی...

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در سه شنبه 1387/02/31 و ساعت 22:17 |

بسم الله الرحمن الرحیم

بخش(1)

 

   فاطمه ی زهرا (س) ازانسان هایی ست که به بالاترین مقام انسانیت رسیده است، کمال نهایی انسان. وبی شک، ایشان سرورهمه ی ما و بهترین الگوی زنان جهان است. الگویی که با مطالعه ی دقیق زندگانی ایشان ورفتاربراساس نمونه های به دست آمده، می توان امیدواربه نجات ورستگاری حقیقی بود.

  آن چه درمورد ائمه ی اطهارمایه ی تاسف است، ضعف عمل کرد ما درتبیین وتشریح جنبه های مختلف زندگانی این بزرگان است. به خصوص، جنبه های زندگانی بیشتراهل بیت (ع)، تنها ازسال ها وچه بسا ماه های پایانی ، وفقط مقاطعی خاص اززندگانی ایشان بررسی شده وسایرایام پربارحیات ایشان، به شدت مهجورمانده است. به عنوان نمونه، بیشترما ازقریب یک دهه امامت حضرت سیدالشهدا (ع)، ونزدیک به 60 سال زندگیشان، تنها یکی دوماه آخرآن، یعنی ازسفربه مکه به قصد حج، تا ورود به کربلا وسپس شهادت مظلومانه درمسیرحق را خوانده یا شنیده ایم ودیگرهیچ.

  درمورد حضرت فاطمه (س) نیزهمین گونه است. حتی بسیاری ازدختران و زنان متدین ما، 90 درصد اطلاعاتشان ازحضرت صدیقه ی کبری (س)، مربوط به ایام دردناک شهادت پیامبر (ص) وچندماه پس ازآن، تا شهادت حضرت زهرا (س)است. حضرت زینب کبری (س) نیزبه همین شکل.

  معرفی ضعیف این دوبزرگوار، علاوه برتاثیرات منفی ای که درعدم شناساندن سایرائمه ی اطهار(ع) نیزرخ می دهد، یک نتیجه ی بسیارخطرناک برای جامعه ی اسلامی دارد وآن، غفلت درمعرفی کامل بهترین الگو برای جامعه ی زنان است. مسئله هنگامی بغرنج می گردد که بدانیم، ایام پایانی زندگانی این دوبزرگوار، روزهایی ست که درآن ها شرایط خاصی برقراربوده و معمولا اهمیت بسیاراین شرایط خاص، به ما اجازه نداده است تا همه ی جنبه های زندگانی ایشان را، حتی درهمان روزهای معدود مطالعه نماییم.

  تذکراین نکته خالی ازوجه نیست که درروزهای پس ازشهادت رسول الله(ص)، حضرت زهرا (س) به عنوان تنها، یا یکی ازاندک سربازان ویاران ولایت بودند. برخی اقدامات که ازحضرت زهرا(س) دراین روزها سرزد، با توجه به این حقیقت بود که درآن مقطع، اگرایشان خود دست به آن اعمال نمی زدند، هیچ فرد دیگری نبود که بخواهد، یا بتواند به جای ایشان، این وظیفه ی خطیررا به عهده بگیرد. مثلا ماجرای خطبه خواندن حضرت درمسجد برای مردم. نعوذ بالله مسئله این نیست که این کاردرحالت کلی صحیح است یا غلط ، چه آن که اهل بیت (ع) ازهرگونه خطایی مصون بودند وبی شک، هراقدامی که ازآن عالی جنابان سرزده محکوم به صحت است، اما، مسئله این جاست که آیا بررسی والگوبرداری ازاقدامات ائمه اطهار(ع)، ودراین مورد خاص، حضرت زهرا(س)، همراه با کلی نگری جزئی بینی هم زمان، وجمع بندی تمامی شرایط بوده است یا خیر؟ آیا اگرپس ازشهادت حضرت ختمی مرتبت(ص)، کارها طبق دستورات الهی پیش رفته و ولایت به امام علی(ع) می رسید، بازهم حضرت صدیقه ی فاطمه(س) درمسجد برای عموم مردم خطابه می نمودند یا شاید چنین فعالیت هایی ازایشان، منحصربه خانم ها می گشت؟؟

آیا اگرشرایط آن روزها چنین مسئولیتی را برای حضرت ایجاب نکرده بود، بازهم – مثلا درمورد ماجرایی که مرد یا مردانی برای انجام آن کاروجود می داشت – حضرت، خودشان راه می افتادند دورخانه های مردم، تا به آن ها عهدشان درغدیررا یادآوری نمایند؟؟ دقت کنید، این جا صحبت ازاین نیست که راه درست کدام است وغلط کدام، می خواهیم این را بگوییم که باید شرایط زمان ومکان را به دقت سنجید.

  بیایید ازیک زاویه ی دیگربه موضوع نگاه کنیم؛ همه ی ما شنیده ایم که حضرت زینب کبری(س)، هنگام خواستگاری پسرعمویشان، شرط نمودند که باید درسفرهای امام حسین(ع) همراه ایشان باشند، درست؟ آیا فلسفه ی این شرط ، تنها علاقه ی شدید حضرت زینب(س) به برادرشان – که البته این علاقه ستودنیست – بود؟ یا وجود این شرط ، به خاطراطمینان حضرت زینب(س) ازهمراهی برادرشان درآخرین سفر، وانجام رسالت الهی خویش بود؟ آیا تا به حال تحقیق کرده ایم تا بدانیم، حضرت درسایرسفرهای برادرشان (اگرداشته اند) با ایشان همراهی کرده اند یا خیر؟ اصلا تا کنون ازخودمان پرسیده ایم، این زینبی که شرط کرده بود تا برادرش می رود سفر، خانه وزندگی وهمسررا رها کند وبیفتد دنبال برادرش، دربرابرهمسرش چگونه رفتارمی کرده و مسئولیت پذیری او درقبال خانواده وفرزندانش به چه شکل و درچه حدی بوده است؟؟ عجیب است که مجبوریم بگوییم نه! واین جاست که ما بزرگ ترین وکامل ترین الگوهای زن را ازدست داده ایم.

   ما چند روز(بنا برنقلی،40 روزاسارت) وچند ماه(بنابرقولی، پس ازواقعه ی عاشورا، حضرت زینب(س) تنها 4ماه زنده بوده اند) را می بینیم وبقیه را نمی بینیم! صبربی نظیرزینب(س) برمصائب ومشکلات، حیا وعفت کامل ایشان، حتی درشرایط اسارت وحتی درلحظه هایی که – آقا معذرت می خواهم – چادرازسرایشان کشیدند، سخن وری وقدرت بیان علی گونه اشان درکوفه وشامات، شجاعت وشهامت بزرگ مردانه شان درتمام طول این سفررا می بینیم، آن هم ناقص، حتی گاهی آن طورکه خودمان می خواهیم. اما مگرتمام زینب(س) همین هاست؟ یا تمام فاطمه(س)؟

   برای شخص من جالب است که تقریبا همه امان ماجرای به میدان فرستاده شدن فرزندان حضرت زینب(س)، توسط خود ایشان را، وآن حرکت عجیب که برای دیدن جنازه ی فرزندانشان حتی ازخیمه بیرون نیامدند مبادا برادرشان خجالت زده شوند می دانیم، اما گمان نکنم حتی چند کلمه راجع به نحوه ی تربیت فرزندان، زمانی که ایشان صرف این تربیت کرده اند، محبت، صبروایثاری که درراه پرورش فرزندان برومندشان داشته اند بدانیم. همان طورکه همه امان داستان آن شرط با عبدالله را می دانیم اما، شاید حتی خوشمان نیایید دررابطه با آیین همسرداری زینب کبری(س)، وهرآن چه یک زن لازم دارد درمورد رفتارش درخانه بداند، چیزی بشنویم. اشتباه نشود، این ضعف را آقایان نیزدربرابرمردان ائمه واهل بیت دارند، اما اکنون بحث حضرت زهرا(س) است وخانم های جامعه.

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

* یا حماقت! پسردایی ام که هنگام به روزکردن وبلاگ کنارم نشسته این را می گوید واضافه می کند؛ مگه میخوای تا ابد این جوری بمونی؟! بعد نصیحتی خردمندانه می کند که من هم گوش می دهم وآن این است که؛ مطلبو 2بخش کن، اگه دیدی اوضاع خیته، بخش 2رو بی خیال شو!!

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در یکشنبه 1387/02/29 و ساعت 18:30 |

بسم الله.

هر چند من همیشه گفته ام که به نظرم در کارهای فرهنگی و سیاسی، موازی کاری و تکرار بی معناست و هر چیزی باید آن قدر تکرار و تکرار و تکرار بشود تا.....

اما،،،

روزهای نزدیک به روز جهانی قدس پارسال، شبکه ی ۱ مستندی پخش می کرد که اسمش رافراموش کردم!

یکی از بخش هایی که از آن مستند در ذهنم ماند و من را به شدت به فکر فرو برد این بود:

یک زن و شوهر جوان صهیونیست، در همان روزهای ابتدای زندگیشان، رفته بودند توی یکی از مناطق عرب نشین فلسطین ( درست یادم نیست کدام منطقه، اما یک منطقه ی تقریبا بیابانی و سنگلاخ و بدون امکانات بود) و با کم ترین امکانات، شروع به ساختن یک خانه کردند، در دل دشمن! جایی که حتی آب آشامیدنی لوله کشی و برق هم نبود!

رفتند تا هم زمان با گذراندن دوران عاشقانه ی ماه عسلشان، خانه ی امید آینده اشان را بسازند. رفتند تا در جایی که اگر یکی شان بیمار می شد، تا رسیدن به پزشک معلوم نبود چه بر سرش بیاید، پرچمی باشند برای حکومت یهود بر سرزمین های اعراب. رفتند تا شاید پرچم خودشان را در انتهای افق نصب کنند...

البته اسلحه داشتند. اعراب هم گاه و بیگاه می آمدند و سنگ پرتاب می کردند و سر و صدایی و اعتراضی. آخر مگر آن همه شهرک صهیونیست نشین را ازشان گرفته بودند که حالا رفته بودند آن جا، وسط بیابانی که مال اعراب بود، برای زندگی.....؟!

نمی دانم چرا یادم افتاد به همت، حاج محمد ابراهیم همت که به زن برادرش گفت، برایش همسری بیابد که هر لحظه حاضرباشد زندگیش را بریزد پشت یک وانت و با او تا فلسطین هم برود. و یادم افتاد به حاج احمد متوسلیان...

و سپس، یادم افتاد به امام علی (ع) که فرمود: ببینید آن ها چگونه در راه باطلشان استوارند و شما چگونه در راه حقتان سست عنصر...

و باز هم یادم افتاد، به پسر و دخترهایی که دوران تجردشان را در اوج آرمان خواهی می گذرانند و تازه هم فکر هم هستند اما،،،،، اما کمی پس از ازدواج گویی فراموش می کنند تا همین چند وقت پیش، چه چیزهایی را فریاد می کرده اند. به خیلی از رفقای خودم، و شاید به آینده ی خودم اندیشیدم که چطور، می افتیم توی زندگی و خانه ی چند متری و خودرو ارتقا دادن و مبلمان عوض کردن و خیلی هنرمند باشیم، تمام دغدغه امان می شود سرویس مدرسه ی فرزندمان.....

زندگی آرمان خواهانه دیگر کجا یافت می شود؟ همت و متوسلیان را دیگربار خواهیم دید؟ و همسرانشان را ...؟(البته سردار رشید اسلام،حاج احمد متوسلیان،متاسفانه همسری ندارند)

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در پنجشنبه 1387/02/26 و ساعت 20:1 |

بسم الله الرحمن الرحیم

(این حرف ها را برای مخاطب احتمالی ای می نویسم که شاید، کمی کم ترازمن نگران باشد، وگرنه مخاطب های دائم این وبلاگ، همگی استاد وسرور منند.)

 

   زادروززینب کبری (س) است. نمایشگاه حجاب باید دیگرافتتاح شده  باشد. من که امروزعصرامتحان میان ترم دارم، ازشنبه ظهرتا حالا، 3 بارکتاب "رازیک فریب"، اثر"یوسف غلامی" را خوانده ام. توی دلم رخت می شورند. گل دخترآینده ام – که پدرش قربانش برود! – را می بینم، که اگرچه به لطف مادرش، محجب وعفیف است اما، نه امنیتی دارد ونه امید به داشتن همسری مومن ووفاداروعاشق. نگاهم دائم می چرخد به رایانه ی هندلیم. گاه احساس می کنم، "دن کیشوت" عصرجدیدم. با همان حماقت دوست داشتنی، آن هم بدون نوکروخرش!  اگرچه این اولین میان ترمی ست که من، شاخ غول را شکسته ام وجزوه ی رفیقم را یک بارکامل خوانده ام، اما خوب می دانم خیلی خیلی مسئله کم حل کرده ام. نمی توانم روی تحلیل تنش ها وخمش ها تمرکزکنم. پاوررایانه را فشارمی دهم. من دن کیشوت نمی شوم. یعنی حتی یک نفر، حتی خواهرخودم هم این مطلب را نمی خواند؟ یعنی حتی خودم هم هیچ تاثیرمثبتی نمی گیرم؟ وهیچ کدام ازذهنیت های اشتباهم را نمی توانم درست کنم؟ اصلا بگذاردن کیشوت شوم، لااقل شهامت اعتراض را دن کیشوت وارداشته باش پسر...

 

   ازیک چیزی ترس برداشته ام. شاید هم خسته ام. نه، این حدیث نفس نیست. می خواهید بگویم با چند تا ازآقایان همین بسیج، یا چه فرقی می کند، جادانشگاه خودمان حرف زده ام وهمین احساس را یافته ام؟ اسم بیاورم؟ جامعه دارد روزبه روزبه سمت فرهنگ غرب پیش می رود و درنتیجه ی آن، امنیت دارد روزبه روزکم تروکم ترمی شود. وقتی این همه زن ودختربرهنه و ارزان، توی کوچه وخیابان یافت می شود، چطورمی توان ازمردها توقع داشت به همسرانشان وفاداربمانند؟ اصلا چطورمی شود انتظارداشت، مردها وحتی زن ها، زیربارمسئولیت ازدواج بروند؟

   وقتی یک عده با فیلم وماهواره ومجله ها وداستان هایشان، وبا زن ودخترهای خیابانی، این همه دارند به تحریک جوانان می پردازند، چطورمی شود نگذاشت کسی حریص شود؟ من دارم درد می کشم ازاین که جامعه را یک عده ی دیگردارند ناامن می کنند، آن وقت دودش دارد به چشم همه امان می رود. من درد می کشم ازاین که حین رانندگی هم جرات نمی کنم درست به جلویم نگاه کنم، مبادا آدمکی بیاید جلو وبرای لحظه ای حتی، پیامبرهم اگرباشم، ذهنم آشفته شود وغریزه ام تحریک. من درد می کشم ازاین که مادرهای جامعه امان را، به بهانه ی برابری یا پیشرفت، مستخدم شرکت ها وفروشگاه ها وکارخانجاتشان کنند وبچه هایمان، کودکی را درمهدها به نوجوانی برسانند وتازه، حقوق زن را به بهانه های واهی، کم ترازمردان بپردازند. من درد می کشم ازاین که توی همین فروشگاه کفش .... شهرکرد، 2تا دخترلیسانسیه ی زبان انگلیسی، با دست مزد ماهیانه ی 40 هزارتومان کارکنند تا هم فروش برود بالا(؟!) وهم دست مزد کم تری داده شود، وهم زن ها به استقلال وبرابری با مردان برسند، ودرنهایت، فرصت اشتغال یک مرد سرپرست خانواده نیز...

   ما درد می کشیم وگویا کاری نمی توانیم بکنیم. بزرگ ها وکاردرست هایمان، بعد ازآن همه پرورش خود که برای امربه معروف ضعف نشان ندهند، تازه می بینند همین یک قلم هم دیگرچندان سودی ندارد، چرا که تاثیرنمی گذارد ودرنتیجه، حتی وظیفه هم نیست، وامثال من، دلشان به این خوش است که 2ساعت پیرامون حجاب گفت وگوکنند ودرنهایت، معلوم نشود آن گفت وگو به گوش چند نفررسیده است، وحتی معلوم نشود چقدرازآن گفت وگودرست بوده وچقدرغلط.

به قول نویسنده ی این کتاب، گوهری که باید مردها، آن هم آن ها که درکار و زندگی ومسئولیت وایمان مرد شده اند، آشکارا خواستگاریش کنند تا بلکه روی خوش نشان دهد، دارد بازیچه ی کودکان وهوس بازان می شود، واگرکاربه همین صورت پیش رود، درفردای ما مثل امروزغرب، باید کنارجاده ای به انتظاربایستد تا عابری نظرتوجهی به اوکند وبرای چندروزی، ازاوبرای نشاندن عطش شهوتش استفاده کند.

   واین میان، روزبه روزکار مردان، و به خصوص، زنان عفیف، سخت ترمی شود. این جا دیگرخشک وتربا هم خواهند سوخت و ما هنوزپی به عمق فاجعه نبرده ایم.

ما سنگربه سنگرکوتاه می آییم. مذهبی هامان به دلایلی وغیرمذهبی ها هم که مشخص است...

 

   یادم هست اردویی بود وما درحرم حضرت عبدالعظیم حسنی (ع). اواسط بهاربود وهوا گرم وآفتاب هم وسط آسمان. ورودی حرم ایستاده بودیم، زیرآسمان خدا. تابش خورشید داشت ذله امان می کرد. چندتا پسربودیم که امانمان بریده بود. ودخترها که زیرآن آفتاب، با چادرمشکی اشان ایستاده بودند. با یکی ازپسرها حرف می زدیم وازگرما شکایت می کردیم که نگاهمان افتاد به صف خواهرها، آن ها ازما خیلی مردتربودند...

 

   دیگرباید جدی ترروی حجاب   آن هم به مفهوم واقعیش که تنها شامل پوشش نیست، و رفتارو گفتاررا نیزدربرمی گیرد – کارکرد، خیلی جدی تر. حالا به خواهرهای خونی ودینی ام می گویم، ضمن این که حجاب، دوطرفه است وآقایان هم باید عفیف ومحجب باشند، اگرچه ما هرگز نخواهیم توانست سختی استقامت درچنین روزگاری را آن گونه که شما می دانید بچشیم، اگرچه همه ی ما، درصنعت و هنرو دانشگاه وحوزه، درمورد حجاب کم کاری کرده  یا حتی بد کارکرده ایم، و اگرچه امثال من هنوزهم نمی دانند دقیقا چه کاری می توانند وباید انجام دهند اما، شما استواربمانید. و یادتان باشد، نه تنها زن می تواند به جایگاهی چون مقام زینب کبری (س) برسد، که تا ابد، ازدامن زن مرد به معراج رود...

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در یکشنبه 1387/02/22 و ساعت 14:4 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

  فکرمی کنم کاردیگری نمی توانیم بکنیم. شکایت به نظام پزشکی وبعد هم، رفتن توی مطب آقای دکترفوق تخصص وکمی سروصدا کردن! البته می توانستم یقه اش را هم بگیرم وبزنم توی گوشش ولی دیدم یک کمی کظم غیظ هم بد نیست! اتفاقا جناب هم حسابی ترسیده بود. حقش بود. عوض ترسی که با اشتباهش به ما داد. فوق تخصصی که فراموش کند داروی الف وب درکنارهم می توانند تبدیل به سم شوند باید هم بترسد.

برمی گردم توی بیمارستان، همان جا که از2 شب پیش، دختربی چاره را بستری کردیم تا ظرف این 2 روز، 2بار معده اش را شستشودهند. به مرگش هم راضی شده بودیم، ازترس آسیب مغزی. خدایا شکرت. من یکی که ازتشکرت عاجزم.

رسید را می گیرم ومی روم برای حساب وکتاب وترخیص. وقتی می آیم توی بخش اورژانس زنان برای بردن بیمار، مادرازدیدن رسید خنده اش می گیرد، تلخ ترین خنده ای که تا حالادیده ام. می خواند ؛ "هزینه ی ویزیت آقای دکترفلانی – که اتفاقا هم شهری ماست – درنوبت اول 86400 ریال، هزینه ی ویزیت آقای دکترفلانی – که اتفاقا هم شهری ماست – درنوبت دوم 62400 ریال، هزینه ی خدمات پرستاری 760۰ ریال!" وتعریف می کند: "آقای دکترفلانی – که اتفاقا هم شهری ماست – ظرف این 2روز، یه باربیشترنیومد. اون یه دفعه هم، بدون این که دست هاش روازجیبش دربیاره، توی اتاق 8 بیماره یه چرخی زد وبه پیرزنی که ازدرد شکایت داشت گفت خوب میشی، مطمئن باش، خوب میشی! و رفت!! اون وقت این پرستارهای بنده خدا، 12 ساعت تمام شیفت، معده شستشو بده، رگ پیدا کن، سرم بزن، آمپول بزن، غرولند بشنو.....!"  وخاموش می شود.

رسید هزینه ها را یک باردیگرنگاه می کنم، خستگی توی صورت پرستاری که آمده تا سرنگ سرم را بکشد موج می زند. خداقوت خانم پرستار، حتی شما پرستارکم حوصله! لااقل به خاطرروزپرستارکه دارد می رسد. وجناب عالی،،، خسته نباشی آقای دکترفلانی که اتفاقا هم شهری مایی! وخسته نباشید آقایان بی عدالت نفسم می گیرد...!!

البت،، خانم دکترفلانی هم یک نمونه اش. چقدردقیق، چقدرخوش برخورد ومتواضع، چقدربا حوصله... آن هم یک جورویزیت کردن است، ویک جورتخصص. خدا خیرش بدهد مادرها پشت سرش هست وباد.

 

***

 

  این همه سروصدا می کنند برای کتاب! تخفیف 50 درصد تا 90 درصد. کتاب هم شهری، بهارکتاب، کتاب سفر...

خب من هم حالا که یک کتاب به دردبخورخوانده ام، می خواهم معرفیش کنم. البته، 2 سال پیش، یا بیشتر، موقع اولین نشرکتاب، یکی ازداستان هایش را با عنوان "من به یک لیلی محتاجم"، توی یک مجله خواندم ولذتی بردم وصف شدنی! هرچند به آن داستان کمی نقد داشتم ودارم. دیروزاما کل کتاب را دردفتربسیج پیدا کردم وبا استفاده ازرانت، پیش ازبرگزاری نمایشگاه حجاب ( واقعا حجاب، نمایشگاهی ست؟) کتاب را خریداری نموده، توی اتوبوس های واحد (که قربانشان بروند، بیشترازنیم ساعت توی ایست گاه ها نمی ایستند) نصفش را خواندم.

به نظرم کتاب مفیدی ست. حرف جدیدی ندارد اما مفیدست. چرا که بسیاری ازما حرفی را می دانیم اما انگارنمی دانیم! وفقط وقتی تکانکی می خوریم که با یک ماجرای حقیقی، همان حرف را، غیرمستقیم بشنویم. به نظرم خواندنش برای بچه های شرقی کم مذهبی (!) مناسب است. برای مذهبی ها هم می تواند تذکری غیرمستقیم باشد برغفلت های گاه وبی گاه. تذکربه رعایت حدود روابط محرم ونامحرم. چه بسا ما با وجود حسن نیت، گاه ازروی غفلت، یا عادت، فراموش می کنیم مزاح هرچند بسیارکوچک با نامحرم، به خصوص درگفت وگوی رودررو، وبه خصوص هنگامی که تنهاییم، بسیارحساس وخطرناک است. من نمونه اش را دررفتارخود ودوستان، زیاد دیده ام. هم چنین، گاه توی جلسات همگانیمان، مزاح ها را ازحد می گذرانیم واین یکی هم بسیاراتفاق می افتد.

هرچند تقریبا هیچ یک ازداستان های کتاب، مبتلابه بچه مذهبی ها وامثال من ودوستانم نیست، اما بازهم می گویم، یک تذکراست به غفلت های گاه وبیگاه.

اما بیش ازآن، برای زدودن برخی باورهای عوام مردم خوب است. مثلا این باورکه خیانت یک فرد متاهل به همسرش را، تنها درایجاد رابطه ی جنسی با فرد سوم بدانند وداشتن روابط عاطفی ومانند آن با نامحرم، هنوزخیانت محسوب نشود! یا این که خیلی هامان هنوزباورنداریم، یک نگاه نابه جا به ناموس دیگران، می تواند نوعی خیانت باشد.

به هرحال هرکه مثل من دیروز، هنوزاین کتاب را نخوانده، یک بارخواندنش بد نیست. "غیرقابل چاپ"، اثر"سید مهدی شجاعی".

 

***

 

  ای بابا! حالا که علی رغم میل باطنی، بازهم این جا حدیث نفس کردم، بذارکاملش کنم؛

تا پیش از9 اسفند، روزتدفین شهدای گم نام دردانشگاه، گمونم تعداد کل "زیارت عاشورا"هایی که من خونده بودم، نزدیک به 100 بود. ضمن این که هیچ وقت – اگه درست یادم باشه – فاصله ی بین 2 زیارت عاشورام، کم تراز3 یا 4 هفته نشده بود. به همین خاطر، تقریبا هیچ چیزازتاثیرعجیب این زیارت نمی دونستم. تا این که توسط یکی ازدوستان بزرگ وار، درجریان طرح 40 شب "زیارت عاشورا"ی پشت سرهم، به نیت این که 40 امین را درکربلا بخونند وبخونیم – انشاءالله – قرارگرفتم وبه برکت شهدا وارد طرح شدم. بعد، کم کم دیدم این زیارت عجب زیارتیه! روزبه روزبرزائرش تاثیرمثبت می گذاره. این رو حالا می گم که بازهم بین آخرین زیارت عاشورام، بیش از4 هفته فاصله افتاده. حالا که می بینم دوباره دارم تبدیل به همون آدم بی خاصیت سابق می شم. پس، فقط به حکم ان الذکرتنفع المومنین (شاید اندکی هم به نیت ریا!) خودم وشما روبه استمراردر"زیارت عاشورا" دعوت می کنم. (شبیه خطبه های نمازجمعه شد، نه این که امروزجمعه ست!)

درست، یکی ازدلایل این که ما به هم دیگه تذکرنمیدیم اینه که ازتذکرشنیدن بدمون میاد. نمونه ش خود من، با این همه شعاری که میدم، چرا یکی دوهفته پیش، ازتذکریک غریبه بدم اومد؟؟ آدم شو پسر...

 

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در جمعه 1387/02/20 و ساعت 12:41 |
 

کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

که هر که بی هنرافتد نظر به عیب کند...

 

 

ودیگرهیچ!

(لطفا ادامه ی مطلب را ببینید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1387/01/21 و ساعت 0:37 |
بسم الله الرحمن الرحیم

لکه های سیاه توی مغرم رژه می روند، یک، دو، سه، چهار. یک، دو، سه، چهار. خیال کنم راست راستی یک چیزیم هست. این همه تصویرهای پراکنده چرا؟

 بی خیال آب ونان وپول شارژ، بی خیال غصه های تکراری لباسی که برای دومین عروسی بپوشند یا نه، انگاریک خبرهای دیگریست. این جا سر عدالت، امنیت، آزادی وعشق دعواست.آری، یک خبرهاییست.

  هرکس گلیم خودش را ازآب بکشد بیرون هنرکرده، شاید آن پسرک 18 ساله که روز دوم فروردین، 1ساعت کنارخیابان ماند تا ازخون ریزی مرد، گلیم کسی نبود.

 برای همین است که الان، تمام بچه مسلمان های نه اسمی دنیا دارند فریاد می زنند "هلند را تحریم کنید" ومن گلویم را برای پرسپولیس پاره می کنم. آن هم نه پرسپولیسی که همین امسال، وقتی برای دومین باردیدمش، 3ساعت تمام محسورشدم ومغرور.

   حتی نتوانسته ام بفهمم توی آن فیلم 7.8 دقیقه ای چه خبربوده است، هرچند، آن قدرآدم عاقل به موهن بودنش رای داده اند که ...

  "مرگ براسرائیل"، اگرازهمه ی مردم دنیا هم بپرسند، اکثریت با همین تفکراست، که چه؟ من تا 2 نصفه شب، توی گوگل عکس ماشین دوست داشتنیم را سرچ می کنم و وقت ندارم درطرح حمله ی کلیپی به آن سایت موهن ومبتذل شرکت کنم. چقدرهم به خودم می بالم که به جای بنز، دنبال مرسده نیستم!

  راست می رویم ومی آییم. یادمان رفته که نردبان پله پله. فقط حواسمان باشد، اگر امتی غیرتش را فروخت... حتی یک بچه مسلمان،،، یک نگاهی به بعضی وبلاگ ها بینداز.

به قول آن برادرفهمیده ام که نفهمیدمش، اگرهمان روز، حکم الهی درمورد رشدی اجرا می شد...

خدا خیربدهد به این بنده خدا که یادم انداخت: یک حرکت مجازی که دیگر، نه خرج دارد و نه ترس.

توی پیوندهای روزانه هم هست، پیوند روزانه ی "حرکت وبلاگی درواکنش به فتنه افکنی فیلم موهن به قرآن کریم."(ساخته ی دست یکی از نمایندگان مجلس هلند) 

 

 

پست پایینی هم به مکان خودش منتقل شد. آدرسش اینه:

http://khaterat-e-to.blogfa.com

حالا، اگه دیدید بده، بعدا عوضش کنید و به ما هم اطلاع بدید.

اطلاعات بیشترهمون جا. توی پیوندهای روزانه هم هست: "گروه تدوین خاطرات تدفین."

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در پنجشنبه 1387/01/15 و ساعت 16:30 |
بسم الله الرحمن الرحیم

1- دیروز، بعد ازحدود 9 ساعت رانندگی پشت سرهم، همین طورکه هنوزداشتم با گازوکلاچ ورمی رفتم، به این فکرمی کردم که بعضی ازنوشته های این چند روز، حیفند وبایس توی بلاگ ازشون استفاده کنم. وبه این که به خودم قول دادم 5ام یا 7ام راجع به فراخوان خاطرات تدفین یه کارایی بکنم، واین که میلاد پیامبر(ص) وامام صادق(ع) هم هست و این که چطور همه ی این ها رو بچینم تنگ هم؟

بابا هم که ول کن نبود. هی می گفت "پسر، بالای 80 تا نرو، جاده شلوغه." بعدشم تا ازم قول نگرفت که به سرعت مطمئنه وفاداربمونم، نخوابید. یکی دوبارمی خواستم بگم "ای کلک! دایی که بهم گفته چطوربا اون ماشین غراضه، مسجد سید تا هنرستان سروش رو 4 دقیقه ای می گازوندین!" که دیگه حیا کردم.

همه ی این ها به کنار، بد جورتوی چشام چرت اومده بود. گمونم یه 30 کیلومتری رو درحالت لالا طی فرمودم که یه دفعه صدای نخراشیده ی مسج گوشیم بیدارم کرد! آخه دیگه بهش حساس شدم. خلاف دوم رومرتکب شدم ومسج رونگاه کردم، خسرو بود، رفیق زرتشتی آموزش گاه امید. میلاد حضرت محمد (ص) رو بهم تبریک گفته بود و تولد امام صادق (ع) رو. یخ کردم. یه قطره ی گنده ی عرق ازروی پیشونیم سرخورد توی عینکم. تازه غصه ی اصلی شروع شد: حالا واسه حضرت چی بنویسم....؟

توی پمپ بنزین، یه نفرازتوی ماشین کناری، داشت با موبایل، بلند بلند به دوستش می گفت: "خلاصه عزیزم، تولدت مبارک باشه. جای منم خالی کنین" به گوش برادری که صدای خواهرمونو شنیدم یادم افتاد که ای دل غافل، تولد منم هست. مگه خودش به حضرت نفرمود "لولاک لما خلقت الافلاک"؟ دست بردم به گوشی وتولد خسرو رو بهش تبریک گفتم. هرچند دقیقا نمی دونم چرا، اما تقریبا مطمئنم اگه می شد محمد (ص)، همین محمد باشه، بدون این که من وتو باشیم، خدا حتما فقط محمد (ص) رو می آفرید. مگه دردسرزیادی خوش داشته؟! اگه می شد محمد (ص) بدون اون که رحمه للعالمین باشه، بدون اون که اون قدربرای هدایت مردم سختی بکشه ومشتاق باشه که خدا بهش بگه مواظب باش، خودتو داغون کردی بس که واسه اینا حرص خوردی، و بدون اون همه تعامل قشنگش با مردم، بشه محمد (ص)، مطمئنم که خدا اون رو بدون ما می آفرید...

تولد محمد(ص) تولد همه ی ماست، چرا که اگه محمد (ص) نبود، هیچ کدوم ازما نبودیم، نه من، نه تو، نه صاحبان ظاهری اون دهن های کثیف، که به محمد(ص) اهانت می کنند، هیچ کدوم...

 

2- میشه فعلا یکی ازدست نوشته های این چند روز رو بچپونم این وسط؟؟

آبادان، جزیره ی مینو

دخترک، آدامسش را توی دهانش جا به جا کرد. چادرعربیش را کشید جلوتر، روی آن 7.8 تار مویی که بیرون مانده بود. آب دهانش را دوباره قورت داد  و گفت: "یعنی بوای مُو ام این جا شِهید شده؟" نیازی به لهجه اش نبود. ازقیافه ی سبزه اش هم می شد حدس زد ازبچه های بندراست. جناب سرهنگ، ازته گودالی که به قول خودش، هدیه ی راکت های عراقی بود برای نمازشب بچه ها، به دخترنگاه کرد و با هیجان پرسید: "مگه بابات شهید شده دخترم؟ کجا؟ کدوم عملیات؟" نفس ها حبس شد. حالا دیگرهمه ی نگاه ها به آن سمت بود، "کجاشه نمی دونُم، اما عملیات کربلای 4" و بعد کارسرهنگ را راحت کرد: "اَ بچه های ناوتیپ کوثر بود، غواص بود" نتوانست بغضش را بخورد، "مفقود شد..." جناب سرهنگ ازگودال آمد بالا، اشک چشم هایش برق می زد، این چه کاریست که می کنی جناب سرهنگ؟؟

حالا دیگرجناب سرهنگ روبروی دختر، روی زانو نشسته و دارد گوشه ی چادرش را به چشم می کشد. صدای گریه ی جمعیت بلند می شود، یکی برای بابایش، یکی برای غربت و بی چارگی خود، و آن دیگری، به غربت و مظلومیت بچه های کربلای 4، فرزندان مینو، غواص هایی که بازهم ازاروند گذشتند....

 

3- اولین دفعه اش پیش دانشگاهی بودم. زمستون 80. دوباره رفته بودم توی یه عالمی و صورتم رو گرفته بودم رو به آسمون، رو به بارون آخرسال. اگه درست یادم باشه داشتم یه چیزکی می خوندم، ترانه بود یا تواشیح یا قرآن نمی دونم. یه دفعه صدای سلمان، ازرفقای سابق، ازتوی یکی ازمغازه های کنارخیابون، نگاهم رو چرخوند به اون سمت. رفتم داخل، سلام وتعارف معمول، سلمان با صدای گرفته گفت: "ما باید واسه آقای اسلامی یه کارخاص نمادین بکنیم، یه چیزی که توی مراسم، ارادتمونو نشون بدیم..." سلمان داشت می گفت ومن، هاج و واج نگاه می کردم. مگه آقای اسلامی چی شده...؟! تازه فهمیدم که اولین لیسانسیه ی ریاضی فارسون، معلم دل سوز و دوست داشتنیمون، توی آخرین سال کارش سکته کرده وبه  رحمت خدا رفته. همه می گفتند ازبس به خاطربچه های پیش دانشگاهی حرص خورده، و برای آیندشون. به هرحال، ما حرکت نمادینمون رو انجام دادیم؛ توی مراسمی که اگه بگم بیش از10 هزارنفرشرکت کرده بودند گزافه نگفتم، یکی ازبچه ها متنی رو که من نوشته بودم خوند و البته بعد از 8.9 تا متن دیگه که ده ها نفرازشاگردان ومریدان مرحوم داده بودند، و ما دسته جمعی رفتیم سرمزارمرحوم و گلایول های غم زده رو تقدیم کردیم، و اشک...

بعد، نوبت خانم حیدرزاده بود، همین چند ماه قبل. شاید به جرات بشه گفت همه ی زن ها و دخترهای شهر، گریون بودند. با این که اون بزرگ زن، متولد و بزرگ شده ی شهردیگه ای بود و به اصطلاح، درفارسون غریب.

و بعد ازاون، آقای عزیزی، دبیر زبان خارجه که چه تلخ وناگهانی رفت. و همون ماتم همگانی...

امروزهم شنیدم که 27 تا ازفرهنگیان استان تصادف کردند. چه شبی و توی چه راهی. نمی دونم چی باید گفت وچی میشه گفت. قرآن رو بازکردم به نیت گل های معلم وپاسداری که پرزدند، و هم راهانشون: "وما ارسلناک الا مبشرا ونذیرا * قل ما اسئلکم علیه من اجرالا من شاء ان یتخذ الی ربه سبیلا..."

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در سه شنبه 1387/01/06 و ساعت 17:53 |
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

نه حال نوشتن دارم و نه انگیزشو.

اومدم توی بخش مدیریت، گفتم لااقل به آقا بگم هنوز - اقلا - اسمم مسلمونه.

به قول اون بنده خدا: هنوز اون قدر نمک به حروم نشدم، گمونم.

گمونم...

آقا، سال روز میلادتون مبارک باشه...

همین.

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در دوشنبه 1387/01/05 و ساعت 23:37 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

خیلی نمی شه سرت روبکشی بیرون، بس که بوی تازگی می زنه تا ته دماغت. بازی چشم هات می گه اون بیرون یه خبرهاییه. اگه دخترباشی که بتونی موهاتو، حتی اگه شونه نکرده هستن، زیریه روسری قایم کنی، یا مثل بعضی پسرها کم مو باشی، به خودت جرات می دی ودست گیره رومی چرخونی، نسیم خنک می پیچه توی ماشین و همه رومست می کنه، اون وقت همه جرات می کنن زلف هاشون روبسپرن دست باد.

  اونی روکه روی سروگوش وچشم هات می وزه ، با تمام وجودت نفس می کشی، قلبت روبا ریتم باد تنظیم می کنی وبه قول سهراب، ریه را ازابدیت پروخالی بکنی...

اگه می شد تمام چشم های نامحرم دنیا روبست، تکمه های پیراهن یکی یکی بازمی شد ونسیم، آروم می پیچید درتمام زیروبم وجود...

  انگار، واقعا خبری هست. بوی خاک خیس خورده دوباره قل قلکت می ده. حیاط روبا جاروی نم دارنوازش می کنی وشکوفه های گیلاس رو، که مثل چندتا داداش وآبجیِ زیرکرسی جمع شده می مونند، با احترام بدرقه می کنی، بدرقه تا گام به گام ضرباهنگ زندگیت...

  بوی عید میاد. بوی بوسه های آب دارمادربزرگ، که مجبورت می کنه دزدکی صورتت رو پاک کنی، بوی همون صد تومنی تا نخورده، که فقط دست های پدربزرگ می تونه ازلای اون قرآن خطی بیرون بکشه، و اون شاه نامه ی گُنده، همون که روی رحل جا خوش می کرد و تو تحریک می شدی با آوازبخونیش: منم بنده ی خاک پاک نبی. شاه نامه با دسرحافظ، چه شود.

  دوباره ازبالا تا پایین اطاق، یه صف 17.18 نفری بسته می شه برای اون 5 تا ریگ صیقل گِرد، عمه ها، عموها، دختراون یکی عمه، وپسرهای این عمو، همه منتظرمی مونند تا کِی دوباره نوبتشون بشه، برای یه قل دوقل. و چه صف وانتظارشیرینی، برعکس صف های 6.7 نفره ی دست شویی! که اصلا خوشایند نیست، و تو هنوزنمی دونی که یک روز، ازاین که دعا کردی دیگه مجبورنباشی توی این صف بایستی، پشیمون خواهی شد.

  بی خیال می پری توی بغل دایی، وفرصت بچگی کردن روغنیمت می شمری، دست هات دورگردن دایی حلقه می شن، وپاهات دورکمرش، ودایی یه ذره ازسنش کمک نمی گیره تا بفهمه اگه اون قدربچرخه که سرخودش گیج بره، سر تو هم گیج می ره. وخاله رو دوباره اذیت می کنی، یا اون تورو، وقتی با اون لهجه ی به قول خودش، شیرین وحال به هم زن اصفهانی بهت می گه لری بدبخت! و دوتاییتون هروهرکنان، ازسوابق تاریخی تون می گین...

بازهم همین بوی تازه ی نم ناک. این قدربا این آفتابه ی مسی، دورتا دورحیاط خاکی رو آب می پاشن، که تو مست بشی و 4 نفرآدم عاقل هم نتونن بگیرنت، وهی دورتا دورحیاط بدوی والاغ سواری کنی، بدوی والاغ سواری کنی.

  وقتش می رسه که مشدی غلام علی رو با پسرعموی مادرش آشتی بدیم، و اون دوتا جاری فراموش کنن که همین چند وقت پیش، سراین که اون یکی برای شام مهمونی این یکی، فقط مرغ پخته بود، با هم قهرکرده بودن. وقتشه که اهل محل بدهی 20 هزارتومنی اکبررو بدن تا باجناغش راحت ترحلالش کنه وشب عیدی تو روی هم لبخند بزنن وپشت هم خیال باطل نداشته باشن، وقتشه که واسه جهازسیمین، یه تخته فرش 3.2 بخرن ویه گاز3 شعله ویه تخت خواب، تا یه زندگی عاشقونه سریع ترشروع بشه، به خصوص که حاج مرتضی هم، واسه اون دوتا اطاق کنارحیاط، یه آش پزخونه ی مستقل ساخته، تا عروسش مجبورنشه حرف زن ها رو یواشکی بشنوه که اون نسبت به بقیه ی دخترها، قناعت کم تری داره!

  بوی عید دیگه کارخودش رو کرده، و تو ازرفتن زمستون، فقط نگران برف بازی های همیشگی هستی، ونگران اون کرسی چوبی، که انگارتا 20 نفرهم می تونست دورخودش جمع کنه. ونگران قصه های پدربزرگ، که درترکیب با گرمای کرسی، مثل مرفین خوابت می کرد...

 

  بوی عید می وزه. یادت می آد اهل مکتبی هستی که می گه؛ به کسی که بهت بدی کرده خوبی کن، با کسی که باهات قطع رابطه کرده، دوباره پیوند برقرارکن، برای همه، چیزی روبخواه که برای خودت می خوای، واگه چیزی روواسه خوت نخواستی، برای دیگرون هم...

یادت می آد انگاری خیلی حرف های این علم پوسیده ی روان شناسی، به درد لای دیوار خشت وگلی خونه ی مادربزرگه می خوره، وانگاری نصف حرف وحدیث های دهن بدتراز دروازه ی مردم، سست ترازخونه ی عنکبوته. آخ عنکبوت، نصف سقف اطاقت تارعنکبوته. 

  عید نزدیکه. باید فراموش کنی دلت، پرشده ازدرد مردم زمونه، دردی که اگرچه درد مردم زمونه نیست، درد مردم زمونست. باید ازغصه ی فرزندان قیصر، فعلا فقط یه فاتحه برداری تا جا برای غصه های دیگرون بمونه. باید زنبیل پیرزن هم سایه رو، تا دم درخونه بیاری، واسه نشستن بزرگ ترها بلند شی، وخیلی کارهای مهم دیگه!

باید بدونی که اگرچه خیلی سخته ولی ممکنه، ممکنه که توی دلت یحیی باشی وروی لب عیسی.  

  بهارداره می رسه. بَده که دیگرون تنها به ظاهرنو بشن، اما چه باک؟! من و تو فهمیدیم، فلسفه ی جوانه های سیب، اینه که بدونیم، بعد از یه زمستون بلند هم میشه دوباره میوه داد، دوباره به اوج رسید.

میوه هات رو زود عمل بیار، کسی چه می دونه؟ شاید امسال، باغبون، خودش اومد توی باغ دل...

.

.

.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در سه شنبه 1386/12/28 و ساعت 17:19 |
بسم الله

گاهی فکر می کنم بین همه ی این ها یه رابطه ای هست.

بین اون خلیفه ی عباسی - که من حتی اسمش یادم نیست - که امام حسن عسگری (ع) رو عطشان خواست،

با این وهابی های دین ندار ناجوان مرد، که حرمین عسگریین رو به اون حال انداختند،

و صهیونیسم بین الملل، جانیان نژاد پرست قرن ما.

فکر می کنم یه رابطه ای بین همه ی اون ها هست،،

و بهایی هایی که رسما به اسرائیل کمک مالی می کنند، و جوون هامون رو اون طور به فساد می کشونند.

فکر می کنم یه رابطه ی کثیفه،

بین این همه افریقای ای که از گرسنگی می میرند،

با بعضی زن های آسیای شرقی و چین وهند، وحتی همین ایران خودمون،

که به امید یه درآمد خوب می کشونندشون به سرزمین های دیگه، و ازشون سوءاستفاده می کنند.

و گاهی مطمئن میشم که حتما یه رابطه ای هست.

مگه میشه توی کشوری که تا همین سال ۲۰۰۰، بیشترین درآمد سالیانه رو داشت، همین شیطان بزرگ خودمون، نزدیک به ۵ میلیون فاضلاب خواب وجود داشته باشه؟ اون هم بدون یه رابطه ی شوم و کثیف...

می بینم فقرای فرانسوی رو که توی زباله ها دنبال غذا می گردند،

و بی چاره های چچن رو که دارن قتل عام میشن و کسی حتی صداشون رو نمی شنوه،

و مسلمون های چین و هنوستان که انگار از بدو تولد، بی شناس نامه به دنیا اومدند.

می شنوم،

اون همه زمین رو در مثلث طلایی و هلال طلایی - و چه اسم بی مسمای زشتی - که می تونستند پر از گندم باشن و پر از خشخاشن،

و لابراتوارهای اروپا و ایالات متحد، که یادشون نیست بزرگت ترین بیماری عصر حاضر، ایدزه نه کم بود آمفتامین.

گاهی حسابی خیال می کنم یه رابطه ای هست،

وقتی یادم میاد که چطور مادر سادات رو، جلوی چشم فرزند ارشدش سیلی...

و چطور توی گرماگرم المپیک آتن، از خجالت حرم علی (ع) در اومدند.

آره، حتما یه رابطه ای هست...

تا این جاش زیاد واسم سخت نیست،

اما گاهی فکر می کنم منم توی این رابطه ام،

وقتی چند روز پشت سر هم،

با وقاحت به امامم دروغ میگم که انی سلم لمن سالمکم،

و حرب لمن حاربکم.....

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در یکشنبه 1386/12/26 و ساعت 16:10 |
بسم الله الرحمن الرحیم

- نه جان حاج آقا، عمرا اگه بذارم. تا علمای اسلام هستن نمی شه که ما بریم جلو، حالا درسته پرفسوردکتریم ولی نه، نه. ما اومدیم واسه سخن رانی حاج آقا، نه واسه پیش نمازشدن، بفرما.

الله اکبر، برادریالله، نیت کن. 4رکعت نمازمغرب می خوانیم الله اکبر...!

 

- ایول خوب شد، عین جنسه! اون گوشه روهم روتوش کن، آفرین. حالا دماغشواون جوری کن. نه بابا، اون جوری، مردها دیگه زن با دماغ این جوری دوست ندارن، اون جوریش کن، دمت گرم...

 

- واااای، جونم. به جون مادرم من به همین رای میدم، به جون تو. عزززییییییزمه. آره 2تا دیگه ازکارت هاش بده ببرم خونه. میگم خودتون کارت ندارین؟! طوری نیس، پشت همین برگهه شماره موبایل خودتم بنویس، قرررربون تو! لب هاتم خیلی قشنگه، تبلیغ کن، تبلیغ کن...!!

 

- خاک برسردولت کنم! این همه امیرکبیردوران توی همین شهرما اومدن به میدان، نمیاد ورچینه ببره یه جایی به کاربندازتشون. تو فقط فکرشو بکن، توی حوزه ی ما که این همه باشه، تو تهرون چه خبره دیگه!

 

- آی خوشم میاد، آی خوشم میاد... تازه فهمیدم چقده داداش وپسرخاله داشتم ونمی دونستم. اصلا کلی واسه خودم کسی ام. ندیدی چجوری آقا دکترهاوایی بغلم کرده بود؟ ناکس پسرخاله ی دخترعموی ننه ام بوده، تا حالا جواب سلامم رو هم نمی داد!

 

- بابا هی مسج نده، زنگ بزن. گفتم که من گوشیم مسج رومعطل می کنه، تا بیاد بهت برسونه شام پریده. آره، امشب بیا این ور، ازاون ورخیلی چرب تره، پاشو بیا، بدو.

 

- نامردم اگه فقروریشه کن نکنم، شما به من رای بدین، ببین چه ها که نمی کنم. اصن همین علی که بنرامو این وراون ورمی زنه به درودیوار، اگه نذاشمش سرکارکه جهازآبجیشو جورکنه، حالا ببین. چی بنرا؟ تبلیغات؟ بابا حالا یه عده ای ازطرف دارای ما هوس کردن میلیون میلیون خرج تبلیغات کنن، توروسننه؟ ارث باباشه، شاید دوست داشته باشه بریزه دور، حالا آبجی علی یه 2.3 ماه دیگه صبرکنه تا من برم مجلس، آسمون که نمیاد روزمین که.

 

- نه داداش، فرق نمی کنه، دکترهاوایی باشه یا مافوق لیسانس پی.اچ.دی بعد ازاین کِی بابا خالی بندیه. هرکی بیاد همینه، اگه باهاشون هم تیمی نباشی نمی تونی کاری بکنی. این پرفسورما هم نه این که ازاوناست، یعنی ازاینا نیست، نتونست کاری بکنه، والا به جون توربطی به لیاقت واینا نداره جون تو. چی؟ نمی تونه پس نیاد کاندیدا بش...؟ صدات نمیاد جان برادر، آقا ساکت شین بینیم دادشمون چی می پرسه. اَ اَ اَ اَه، خب ساکت شین دیگه...

 

- نه جانم. عمدا سعی کردم فقط زشتی ها روبنویسم. قشنگشم هست. فقط کافیه چشماتو بازکنی. فقط کافیه خوب نگاه کنی تا دوباره شهید مدرس روببینی، وشهید عباس پوررو، وشهید استکی رو، وشهید، چیز، دکترحداد رو، ودکترنا ومسئول ارتباطنا، الشیخ دکترعلی لاریجانی رو! واصلا همین عارف که انصراف داد، یا ....( به جون خودم تبلیغ غیرقانونی نکردم، ای بابا، این دوتا که هویجوریشم خودشون رای میارن، نمیارن؟ اذیت نکن دیگه قلبم ضعیفه) نه دیگه، می خوای خرم کنی اسم کاندیداهای منطقه روبیارم؟! شرمنده، ازاون جا که ازصبح امروزهرگونه تبلیغات ممنوع شده، وضمنا، مطالب این بلاگ تاثیرشگرفی برنتایج انتخابات منطقه خواهد داشت، ازبردن هرگونه نام معذورم. با عرض شرمندگی ازفامیل های وابسته.

 

- مگه تقصیرمنه؟ آخه با این همه درد میشه طنزنوشت؟ حالا فرضا که منم طنزنویس بودم، نمی شه اصلا، آدم قات می زنه. مگه همه مث اینن که عین خیالش نباشه؟ دکتره، با اون ژستش که یعنی منم ناراحتم داشت می گفت: "واقعا متاسفم، هیچ درمان قطعی ای واسه این بیماری نیست، باید تا آخرعمرباهاش سرکنین." اونم هی لبخند تحویل می داد، هی لبخند تحویل می داد. آخرشم به دکترگفت: "شما می گین لاعلاج، و ذکره شفاء"....

 

-  اگه درپی درج این مطلب، بنده توسط فامیل های وابسته ی آقا یا خانم کاندیدای زنده باد مخالف من،شهید شدم، یا مفقودالجسد، به همه ی برادران وخواهران عزیزوصیت می کنم که درانتخابات شرکت کنند، نمازهای قضا شده ی منم بخونن، لطفا. راستی 4 روزهم روزه بدهکارم، ازبچگیام!

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در پنجشنبه 1386/12/23 و ساعت 15:42 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

و خرد شد، قلمی که جسارت وصف طلائیه داشت...

 

 

روی تصمیم گذارتاثیرگذاشته ایم؛ اول منطقه ی عملیاتی رمضان.

من که توی ذهنم، پاسگاه زید را با پادگان حمید اشتباه گرفته ام، قبول می کنم که ماشینمان بیفتد جلو، به عنوان بلد. هنوزراه نیفتاده مضطرب می شوم، زنگ می زنم حاج آقای صادقی – که هنوزقیافه اش را هم ندیده ام – وآدرس منطقه ی رمضان را می پرسم. "نکنه بچه ها روبی خودی گم کنیم"

 

توی راهیم ومن مجبورم به قولم عمل کنم. راجع به عملیات رمضان چیززیادی نمی دانم اما بحث اصلی چیزدیگری ست. توی خاکی که می پیچیم بلند می شوم، "خدا بگم چی کارت کنه هادی!" اول راجع به عملیات رمضان یک حرف هایی می زنم، بعد حماسه ای به عظمت علم الهدی وهویزه را خلاصه می کنم ومی روم سراصل مطلب: تدفین شهدای گم نام دردانشگاه. نه! انصافا که پایم را بدجوری ازگلیمم درازترکرده ام.

 

می پریم پایین. این جا، یادبود منطقه ی عملیاتی رمضان است. یکی ازسه محورعملیات. همان جایی که چند کیلومترجلوتر، توی خاک عراق، بچه ها درموانع مثلثی گیرافتادند وقیچی شدند. همان جایی که ما 3000 شهید جا گذاشتیم، به روایت این جوان پاسدارنورانی خجالتی، که قبول نمی کند بیاید برای خواهرها صحبت کند.

 این جا یک مثلثی درست کرده اند، شبیه همان هدیه هایی که متخصصان اسرائیلی بهمان دادند، ووسطش، پیکرچند شهید گم نام آرام گرفته است، زیرگنبدی که دارد مقبره می شود. دلم را راضی می کنم که بیاییم ازمقبره بیرون. وقت نیست ومن یک قول دیگرهم داده ام. چقدرزود می گذرد این جا، ومن انگارزیاد توی این خاک ها هوایی نشده ام. نکند به خاطراطلاعات اشتباهی که به خواهرها دادم. می روم بالا وهرجورهست با یکی دوجمله، می رسانم که نه آقا، کارما نیست و نبود...!

*

دلم گرفته، داریم توی هویزه قدم می زنیم ومن هنوزهم یک مشکلی دارم. نمی دانم کجا دوباره خیت کرده ام. مگرمی شود حسابت را صاف کرده باشی واین جا دلت پرنزند؟ مگرمی شود صادقانه، ضعف وجهل وحقارتت را، وبارگناهت را فریاد کرده باشی واین جا نخرندت؟ نه، حتما یک مشکلی هست. بی خیال این که بیفتی روی قبرعلم الهدی وتمام زخم هایت را فریاد کنی، مگرنمی بینی؟ مثل همیشه، آن تربت پاک است وده، بیست تا ازدخترها. می خزم توی حسینیه، خراب خراب. وای به حالت اگربرانندت. سررا روی خاک می گذارم، هیهات که این آستانه کسی را نومید براند، مگرگناه من ازفضل صاحب خانه بزرگ ترست...؟

*

رسیدیم. چندبارفکرت را خام کردی که حریف دلت شود، هی فکرکردی، به این کودکان سیاه سوخته که دنبال اتوبوس می دوند وآب می خواهند؛ به آن مسئله ی پیچیده ی ساده که بالاخره این صدای زیارت عاشورای خواهرها که می شنوی وپیچ وتاب هم دارد، حلال است یا حرام؛ به آن بنرهایی که پارسال، کنارجاده بود وامسال نیست؛ به ... خودت را فریب مده پسر، این جا، این ها که به اسم حنا به کتت کرده اند، دیگرنمی توانند کسی را رنگ کنند. این جا نه شک را راه می دهند، نه فکر را. این جاده جاده ی طلائیه ست.

می خواهی بازهم حاج همت بیاید توی سنگر، بگوید بچه ها می دانم جلورفتن سخت است اما دستورآمده که باید برویم جلو، و تو، بازخودت را بازیچه ی عقل حقیرت کنی وبگویی نمی روم؟ بگویی مگرنمی بینی چه خبراست؟ تا بازدل همت بشکند، گریه کند ودعا کند ای کاش همین جا یک تیرمی خورد وشهید می شد؟ تا کی می توانی جاماندن را تحمل کنی؟ تا کی قیمتت این قدرکم است؟ به حقارت دنیا.

 

بلند شو. آن قدرحرف یاد گرفتی که اگریک باردیگرمنبری شدی، اشتباه نکنی. تنت را ازماکت منطقه بکن. تا کی می خواهی آهسته دست ببری زیرعینک، ورد آن قطره را پاک کنی؟ کسی درطلائیه با خودش تعارف نمی کند. بروخودت را با همه ی حقارتت عرضه کن، اعتراف کن، توبه.

 

همان بهترکه نتوانی وصف کنی. خاک هایت را بریزتوی پلاستیک وبرو. برو دوباره خودت را بسپاربه شهر، برودوباره فکرکن چطورمی شود بین مردم بود ونبود. چرتکه ات را به کاربنداز، مگرفهمیدی رازحب دنیا را نداشتن و تمام دنیا را داشتن. برو. فرصت تمام شد، سفره را برچیدند، این جا هرکه خودش را نگاه داشت، رانده می شود. وتو بازهم جا مانده ای...

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در دوشنبه 1386/12/20 و ساعت 20:43 |
 

وما چه می دانیم جگرخون شده چیست.

بسم الله الرحمن الرحیم

اولویت کدام است؟ آن مقاله ی سیاسی، یا نوشتن ازامامی که روزشهادتش، توی محله ی ما دسته راه می افتد اما، حتی یک بارهم اسمش آورده نمی شود، یا نمازاول وقت عصر؟!

*

می گویند دوبار، یا سه بار، یا شاید بیشترحتی، نصف تمام دارایی اش را با فقرا تقسیم کرد. می گویند یا فقرا هم سفره می شد، هم کلام می شد، هم درد می شد.

*

چه تصویرهای تکه تکه ای. یادم هست همین چند سال پیش، درنقد سریال ولایت عشق، به جام جم زنگ زد وگفت: "مگه زندگی امام رضا(ع) ازوقتی شروع میشه که مامون ملعون، ایشون روبرای ولایت عهدی به ایران فرامی خونه؟" درجایی گفته بودند: "نه! اما قبل ازآن، آن قدرامام (ع) درمحاصره وتحت مراقبت بودند، که عملا نتوانسته اند کارخاصی انجام دهند!"

ائمه ی ما همه اشان درمحاصره اند، درمحاصره ی ما!

*

روزشهادت امام حسن(ع) است. مداح رفته است توی فازشور:

حسین وابالفضل هر دو به میدان آمدند،، یکی گفت انابن قتال العرب، یکی گفت انابن حیدری نسب، ابالفضل!

یعنی هیچ کس یادش نیست به رشادت های امام حسن(ع) دردفاع ازعثمان، آن جا که علی (ع)، حسن وحسین را برای دفاع ازخلیفه ی مسلمین فرستاد؟

یعنی یادشان رفته که توی جمل، وقتی محمد حنفیه، فرزند امام علی (ع) نتوانست کاری را که پدرخواسته بود انجام دهد، این حسن (ع) بود که به میدان رفت وسربلند برگشت؟ وعلی به محمدش فرمود ناراحت نباش، توپسرعلی هستی و او پسرفاطمه...

کجاست شاعری که ازدلاوری های حسن شعربگوید؟

*

 وصیت کرده بود کناررسول الله دفن شود. کنارشانه هایی که رویشان بزرگ شده بود. وصیت کرده بود اما که خونی درمراسم تشییعش ریخته نشود. اگروصیتش نبود عباس وحسین مگرمی گذاشتند بدن مطهرش را اسلاف آل سعود تیرباران کنند؟

*

یک لحظه تلویزیون را می گذارم شبکه ی 2. "وای زیادش کن، زیادش کن. داره نوحه ی امام حسن می خونه!" یک دقیقه، دودقیقه، تمام. حتی نمی گذارد متن آن حدیث حضرت فاطمه (س) یادم بیفتد. همان که مضمونش این بود: هرکس برای حسنم گریه کند، شفاعتش را برای ورود به بهشت خواهم نمود.

*

چقدرتنها.  تنها ترین سردار. فکرش را بکن که مالک اشترسپاهت، تو را به 1000 دینار، یا 10000دیناربفروشد وسر بگذارد به بیابان. مسلم ابن عقیلت، پسرعمویت...

*

آن مردک سوال نداشت، می خواست شیطنت کند، می خواست چهره ی امامت را چون چهره ی خویش، سیاه جلوه دهد، و تو به جای آن که ابوذروار، آن عصای استخوانی را دردهانش خرد کنی، آمدی تحقیق کردی که آیا امامت واقعا مطلاق بود؟ حسن، معصوم فرزند دومعصوم، همان که آیه ی تطهیر، حدیث کساء، وآن حدیث فراموش شده ی "حسن منی وانا من حسن" درشان اوست. اصلا به کدام عقلی قد می دهد درطول 48 سال- اگرکم ترنباشد - این همه ازدواج وطلاق صورت گرفته باشد؟ آن هم برای کسی که در3 جنگ طولانی حضورفعال داشته، برای کسی که گفت "ازخدایم خجالت می کشم که اورا ببینم درحالی که بیست مرتبه با پای پیاده به خانه اش نرفته باشم" و عمل کرد، برای کسی که اغلب شب ها را به شب زنده داری وروزها را به روزه گذراند...

*

دستش را آورد بالا. نزن نامرد. با تمام خردسالیش می خواست بزندشان. می کشمت. مادربه اوتکیه کرد، خون ازبازویش چکید، نمی دانم، شاید روی دست های کوچکش. چقدراین ثانیه ها دیرمی گذرند. چه بردلت گذشت آن روز...؟

*

خودشان می گویند نوحه ی حسین (ع) نمک مجالس است. راست می گویند. آن عزیزی نیزکه گفت "لا یوم کیومک یا اباعبدالله" راست گفت. اما مگرحسین(ع) فقط درعاشورا بود؟ بیا بنشین این جا وآرام بگو بدانم آن 54.5 سال دامنه و امتحانی که حسین (ع) پشت سرگذاشت تا به قله ی عاشورا رسید کدام بود؟ بیا برایمان بگو.

*

به پدرش گفته بود، "روی قبرستون که رسیدی، چفیه رو میندازی روی قبرها جوری که فکرکنن افتاده، بعد سریع میشینی و چفیه ی تبرک شده رو ورمیداری!" آخرخوب می دانست، آن ها حتی امروز، ازخاک مقبره ی حسن(ع) می ترسند. "اللهم العنهم جمیعا"

*

بیاوربالا، تمام دردهای این قرون را قی کن. بگذارتکه های خرد شده ی جگرت بیایند توی تشت. بگذارهمه ی دردی که سینه به سینه آمد ومیراث وار، درگوش چاه خوانده شد رهایت کند. بگذاربفهمند چقدرخون به جگرت کرده اند، هرچند، زینب.... امان ازدل زینب(س).

*

قسم به پاره های جگرخون شده که ما نه حسن(ع) را می شناسیم، نه حسین (ع) را، ونه هیچ کدام ازآن 14 نورواحد را.

قسم به جگرخون شده ی محمد (ص)، رحمت للعالمین، بهترین خلق خدا.....

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در جمعه 1386/12/17 و ساعت 15:14 |
 به نام او

مادرگاهی گلایه می کنه که معلوم نیست کی خونه ای وکی نیستی. پدررو هم که 2.3 روزی هست ندیدی. اما همه خوشحالین. توفکرمی کنی بعد ازکلی سال (به قول دختر2ساله ی موسی که بیشترین عدد رو10 میدونه، بعد از10 سال) داری یه کارک (ک تصغیر، نه به خاطر تصغیرخود کار، به خاطرصغرکاری که من می کنم؛ کارکوچک) مفید می کنی وخانواده هم ازاین که توشادی شادن. به قول یکی ازاون شعرایی که گاهی پشت وانت هم می نویسن:

شاد باش ای که زشادی تومن دل شادم       تا توشادی زغم هردو جهان آزادم.

واین یعنی محبت.

میگذره وتوقدرش رو اون جورکه باید نمی دونی. چه میشه کرد؟ گل آدمی زادواین جوری لقد کردن: قدرهرچیزی رووقتی می فهمی که ازدستش بدی.

حتی تا آخرین ثانیه ها هم نمی فهمی. شاید واسه اینه که من نفهمم! (این جا رو دیگه انصافا نمی شد دوم شخص نوشت) می بینی داره یه خبرایی میشه، می بینی همه افتادن به تکاپو، می بینی بعضی ها حتی دعواشون شده، اما بازهم انگارنه انگار... شاید یه جورمصداق قفل خوردن به قلب شده باشی. لااقل ای عبرت گیرندگان، کجایید کجایید؟

همه چیزآروم میشه. تموم نمیشه اما آروم میشه. تو هم که با اون گوش های سنگینت ( توگوش داری اما باهاش نمیشنوی، چشم داری اما باهاش نمی بینی) وقتی همه چی آروم بشه خیال می کنی تموم شده. خیردیده ها سیمانشم که جلدی کشیدن. چیه؟ خیال کردی بعد ازنمازجمعه که بیای همون جوریه؟ نه داداش من. که شادی جهان گیری غم لشگرنمی ارزد.

تازه حس می کنی دیررسیدی. هرچند بازم داری اشتباه می کنی اما آره! دیررسیدی. وایسا همون کناروحسرت بخور. توکه خوب بلدی حسرت خوردنو...

اصلا چی داری می نویسی؟ عاشقی؟!

 

تف به ریا ادامه رو بخونین که دیگه حوصله ی توضیح دادن ندارم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1386/12/15 و ساعت 12:19 |

بسم الله الرحمن الرحیم

توکه مرده بودی...

 

می دانم، توی تابوت بودی. نتوانستم به تابوتت دست بزنم. آن شب که پیش خودم گفتم یک جورهایی بی عدالتیست ونیامدم. پریشب هم گفتند برای آنکه روز تدفین، دلمان پی تابوتت نباشد می آورندت تا با هم، هم کلام شویم اما نشد. اشکال ندارد. دیروزهم نشد، بازهم اشکال ندارد. مگرمن ازخودم چه داشته ام که برای یکی ازآن هایی که نداده اند طلب کارباشم؟

اما من مطمئنم که تو، توی آن تابوت 10.12 کیلویی بودی. سبک، آرام، مثل خرده های کاه شده ی استخوان. علی می گفت حتی ازخواهر7 ساله اش سبک تربوده ای.

تومرده بودی پسر، خودم صورتم را برای لحظه ای روی تابوتت چسباندم وتمام خجالتم را فریاد کردم...

دیروزهم، آن هایی که توبرگزیده بودی، یا مسئول برنامه انتخابشان کرده بود، یا چه می دانم، یک جورهایی، زرنگ بودند وآمدند توی گروه دفن کننده، همان ها رویت خاک ریختند. با دست هایشان وآن بیل هایی که صبح، ازانبارتحویل گرفته بودند. این ها را خوب ندیدم اما مطمئنم. آن همه دوربین ازت فیلم گرفتند، عکست کردند. مگرمی شود اشتباه کنم؟

تومرده بودی پسر. اما می دانی؟ راستش را بخواهی یک جورهایی شک دارم. آخرتوکه زنده نبودی ببینی چطورصورت هاشان را به خاکت می مالیدند. ندیدی چطوربرای یک تکه ازپرچمی که گمانم به کفنت مالیده بودند، مردم ازروی حفاظ ها بالا می آمدند، ومن، مجبورمی شدم به روی طرف دارانت اخم کنم. من که ندیدم ولی محسن همین چند دقیقه پیش گفت که این قدربودی، اندازه ی کتاب ترمودینامیک، یا شاید کمی کوچک تر. پس چه شد که پلاستیک روی کفنت را آن طوربا عشق روی چشم هایشان می کشیدند؟ توکه شاید حتی بدنت بوهم می داده. اما چه باک؟ آن ها با تمام وجود بوییدنت ومن، آرام آرام، بغضم را تا عمق دلم سرکشیدم تا مبادا یک برگ کم کاری دیگربه نامم ثبت شود.

تونمرده ای مرد. بیا واعتراف کن که آن خاک ها دستت را ازاین بالا کوتاه نکرده. بیا واعتراف کن که دیروز، یک کاری کردی که من نمی دانم ونمی فهمم، وتمام آن جمعیت 5.6 هزارنفری را دنبال خودت کشیدی. آخر ممکن نیست صغری خانم، پیرزن همسایه ی ما که تا دم درب خانه اش نمی تواند برود، مثل امروز، 4.5 کیلومترراه برود وبعد، آن طوربرای گرفتن یک تکه ازخاکت، بال بال بزند. ممکن نیست کسی، مثل بعضی ازاین ها، 2.3 شب نخوابیده باشد وامروز، سرحال، بماند وبماند وبماند.

این را چطورمی شود حل کرد؟ توچه کارکردی که 5 تا که هیچ، اگر100 تا هم بودی کسی ازت خسته نمی شد؟ چه کارکردی پسر؟

.

.

.

.

.

این مقام کنیز او فضه است

تا دگرخود، چه ها کند زهرا (س)...

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در جمعه 1386/12/10 و ساعت 15:23 |
هیچ دقت کردی که دانشگاه چقدر قشنگ شده؟

دلت می خواد پیاده رو رو ول کنی وبیای توی خیابون،

سرت رو بالا بگیری،

یه نسیم بهاری بیاد رو به صورتت،

و اون پرچم های یا حسین و یاابالفضل روی سر و صورتت کشیده بشن،

و تو جادو بشی، نه، مست بشی، بری توی یه عالم دیگه، توی دنیایی که مرگ نیست، درد نیست، تشنگی و گشنگی نیست.

توی عالمی که هیچ کس به دیگری مث یه وسیله ی ترقی، یا یه ابزار شهوت نگاه نمی کنه.

توی دنیایی که وقتی سجده می کنی مطمئنی داری خدا رو می پرستی.

وقتی می خندی نگران نیستی کسی به دندونای سیاهت بخنده،

و وقتی گریه می کنی به آب دماغت!

دنیایی که میشه توی خیابون دانشگاه شهرکرد یه کوچولو بهش فکر کرد.

شاید مث محل شهادت گردان حنظله در فکه.

یادته؟

رقص پرچم ها رو در فکه یادته؟

ببین تو رو خدا،

هنوز نیومده دارن معجزه  می کنن.

این مگه جز خاصیت نگاه فاطمه (س) است...؟

بلند شو،

بذار هم من راحت گریه کنم، هم تو....

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در سه شنبه 1386/12/07 و ساعت 16:29 |

بسم الله القاسم الجبارین

اروندکنار حالم با بقیه ی جاها فرق می کند. این جا کارم همین است، گشتن گوشه وکناربرای یک جای دنج. دوست دارم ازچشم ها فرارکنم. بین نخل ها را بسته اند، ساحل هم گل آلود است. می نشینم یک گوشه و برای لحظه ای دلم را می سپارم به نخل ها. دوست دارم اروند را نگاه کنم اما چشم هایم تند وتند می دوند به سمت فاو. انگارآن مسجد زرد رنگ، با آن دیواره ی جلویش صدایم می زند. نمی دانم چرا هروقت میخواهم بگویم اروند کنار، بی اختیار، فاو روی زبانم می آید. چند باردورخودم می چرخم. آخرش زرنگی می کنم وازگوشه ی ساختمان نمایشگاه، می روم پشت ساختمان. انگارزده ام توی خال، این جا جایی نیست که اشتباه نشانه بروی. چقدردوست دارم خودم را لای این نی ها گم وگورکنم، بروم تا جایی که من باشم وخدا ودیگرهیچ! توی نی ها داد بزنم وصدایم را فقط خدا بشنود. چقدردوست دارم اشک هایم بریزند توی اروند وبروند تا ناکجا آباد، تا همان جایی که دلم بد جوری هوایش را کرده. دیگرخجالت را فراموش می کنم وصدای هق هقم بلند می شود.

چقدراین جا خودت را با خودت وبا خدایت تنها می بینی. این جا، لای این نی ها که سرکشیده اند تا انتهای چشم چرانی تو، آن قدربالا که جزآسمان را نتوانی ببینی واین چه زیباست. این جا یادت می افتد که با همه ی دوستانت چه تنهایی، با همه ی ثروتت چه فقیر وبا تمام قدرتت چقدرحقیر. یادت می افتد که عاقبت دل بستن به هرکه جزخدا، دل شکستن است وچقدردلت می شکند ازاینکه این را زود زود فراموش می کنی. یادت می آید که نهایت تکیه کردن بر هرقدرتی جز او ذلیل شدن است و چقدر ذلیل هستی ازاینکه این را به خاطرنمی سپاری. این است که غرورت را می شکنی وبه خدایت التماس می کنی، وچه التماس های قشنگی.

همین جا بود که پارسال چشم هایم را به پیشنهاد آن راوی عزیز، به شهدای والفجر8 سپردم وآن ها روزبه روز امانت داریشان را بیشتربه رخ کشیدند و چقدردیریادم افتاد که زبانم را هم به خودشان بسپارم، چقدردیر!

خدا را به خودش، وبه تمام آن ها که بین این نخل ها به فاطمه ی زهرا متوسل شدند قسم می دهم که مرا لحظه ای به حال خودم رها نکند، وقسم می دهم که ازاهل ایمان باشم، همان ها که در قلب هایشان، سوء ظن به دیگران راه ندارد.

می آیم بیرون ومی روم روی سکویی که حاشیه ی اروند زده اند. چقدراین چهره های کم سن وسال برایم آشنایند، محمد حسین فهمیده، بهنام محمدی... این جا چه کارمی کنند این ها؟! باورم می شود که علم خمینی برروی زمین نخواهد ماند، حتی اگرما مرده باشیم.

برمی گردم سمت اتوبوس ها تا خودم جزء بدقول ها نباشم. آدرس جای دنج را – به شرط دعای خیر– می دهم به هادی وخودم کنارسایه ی ماشین پناه می گیرم. چه می دانستم 15/11 می شود 12؟!

.

ناهارروبروی مسجد جامع خرمشهر، باید به یاد ماندنی باشد. آن دوباردیگرهم اما که آمدم مثل این دفعه بود، نمی دانم چرا بوی جهان آرا را، وبوی همه ی زن ها ومردهایی که مظلومانه درخرمشهرماندند وخونین شدنش را دیدند، نمی توانم ازاین جا استشمام کنم. کاش میشد ازبقیه پرسید، نکند حال من است که خراب است.

می نشینیم وناهاررا می خوریم. درست است که وقت نمی شود به بحث بعضی ازبچه ها و حاج آقا گوش کنم، اما لااقل کمی غرورم خردتر می شود.. .

.

می روم آن طرف این خاکریزآخری ومی نشینم روی خاک ها. چفیه را می کشم روی سرم وشروع می کنم به زیارت عاشورا خواندن. خرفت شده ام انگار، چون می خواهم به زور کاری کنم که زودتربروم توی حال. تازه یک برگ زده ام که یک صدای مشکوک می شنوم، خودم را جمع وجورمی کنم وسریع به پشت سرم نگاه می کنم، به خیال آنکه آن سگی که توی راه دیدم آمده پشت سرم! تازه می فهمم آن کس را که ازمرگ می ترسد به کربلا راهی نیست یعنی چه! دلم می گیرد. اما من که ازمرگ نمی ترسم، فقط ازسگ!

می آیم توی حسینیه ومی نشینم آن آخرها. حاج آقا دارد برای بعضی ازخانم ها صحبت می کند. چشمم دوخته می شود به آن بنربزرگ روی دیوار، بین الحرمین، واین تکه ازیک مداحی ناخودآگاه می دود توی مغزم: کربلا، کربلا، اللهم الرزقنا. خیلی هم عاشق زیارت نیستم، اعتراف می کنم، اما همین برایم کافیست. حالا همان حالی که به زورمی طلبیدم آمده است ومن ازحسینیه می زنم بیرون، چرایش را نمی دانم.

می روم بالای آن خاکریزکه رویش یک برج کوچک دیده بانی است ونگاهم می دود به آن طرف مرز. مرز، چقدرازاین کلمه بدم می آید. باقرهم آن بالاست. نگاه هایمان را که ازهم می دزدیم بهترمی بینیم که بیاییم پایین وآن وقت است که تازه چشممان می افتد به این قبرها که کنده اند. چفیه ام را پهن می کنم توی قبرومی خوابم آن تو. باقراولش مسخره بازی درمی آورد اما بعد اوضاع فرق می کند. کم کم بقیه هم امتحان می کنند، باقر و هادی. هادی که خیلی خوشش آمده...!

لب مرزسلام می دهیم ومی آییم عقب تر، می نشینم کمی این طرف ترازبچه هایی که زیارت عاشورا می خوانند. حالا دیگرغروب است وشلمچه را با غروبش می شناسند.

نمی دانم چرا سعی می کنیم فرارکنیم، ازدل دادن به زیارت عاشورا. راجع به مشکلات تدفین حرف می زنیم. "بابی انت وامی، لقد عظم مصابی بک". حرف می زنیم، "و ولی لمن والاکم، وعدولمن عاداکم". حرف می زنیم، کربلا صدایمان می زند. کربلا ازپشت همین سیم خاردارهای حقیراما برنده صدایمان می زند. حرف می زنیم، مگراین سیم ها را نمی بینی؟ "وان یرزقنی طلب ثارکم مع امام هدی" بغضمان می ترکد. دیگرنه من نگاهم را ازاو می دزدم، نه او ازمن. آفتاب که پایین ترمی رود آسمان سرخ می شود. خوب اگرنگاه کنی پرچم سرخ گنبد حسین را می بینی، وبهشت را. بی خود نیست که این خاک این همه بوی فاطمه می دهد. حالا بهترین وقت است، "اللهم ارزقنی شفاعه الحسین یوم الورود" به فاطمه زهرا. نگران می شوی، مبادا فاطمه بگذرد وتو ازگرد قدومش بی نصیب بمانی. مبادا فاطمه بعد ازآنکه بغل دستیت را – انشاءالله – به گدایی وقربانی بودن برای حسنین خرید، نیم نگاهی حتی به تو نیندازد، مبادا...

دلم می شکند. مگرمی شود روزجزا با بدن سالم محشورشد وازپهلوی شکسته ی فاطمه خجالت نکشید؟ می شود؟

.

خودشان جورکردند که برویم زیارتشان. خودشان. توی اروند کنار، یک دفعه، بدون هیچ مقدمه ای.

حالا هم حتما خودشان خواسته اند که بیفتد فردا. خودم را دل داری می دهم ودعا می کنم فردا بشود. لااقل برای این که به هدف اولیه امان هم نزدیک شویم، به زمینه سازی برای تدفین شهدای گمنام دردانشگاه.

باید برویم ومحل اسکان را پیدا کنیم. مگرفردا روزخدا نیست؟!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در شنبه 1386/12/04 و ساعت 1:14 |

سلام. دیروزازاردوی جنوب برگشتیم. جای همه ی اون هایی که نبودن خالی. میخوام در3پست متفاوت با هم، خاطرات ایام اردو رو بنویسم. این پست اوله.

راستی،، دیشب میخواستم یه تبلیغ اینترنتی کنم برای یک N.G.O اما هرکارکردم نتونستم وصل شم. شاید قسمت نبوده. انشاءالله باشه واسه بعد ازاربعین.

.

هزارویک فکرونقشه وبرنامه ی نیمه کاره، هزارویک بیم وامید، هزارویک احساس که حتی اسمش را نمی دانی، وهزاران هزارویکی دیگر...

داری یک کارهایی می کنی اما فقط یک کارهایی، همین.

گوشیت زنگ می خورد ومی پری رویش، مسج، یا همان پیامک. میخوانی: "صادق جان با اجازت اسمتو به عنوان مسئول یکی ازاتوبوس های اردوی جنوب خواهران نوشتم."

چه خوب! می دانی گوشیت هرمسج را 7.8 دقیقه معطل می کند پس زنگ می زنی ومی گویی: ... حالا هرچه گفته ای بماند. فقط تهش این است، به شرطی که من توی یه اتوبوس تنهایی نیفتم! آخه حوصله ی آدم سرمیره. اززورتنهایی مجبورمیشی فکرکنی، ذکربگی، حتی گریه کنی وآخرسربخوابی. اینا حوصله ی آدمو سرمی بره!

.

هیچ چیزی معلوم نشده. یعنی می توانی توی هرماشینی که عشقت کشید سوارشوی. ساکت را ازاتوبوسی که رویش دارند کاغذ "شهید ..." را می زنند برمی داری ومی پری بیرون. "آخه یه نیگا به قیافه ی شوفره وشاگردش بنداز. حوصله داریا، میرم با ماشین دانشگاه، راحت وبی دغدغه!" عجب مسئولیت پذیرشده ای پسر.

.

"شهید مهدی باکری". "خب اقلا صندلی جلوییش میله نداره. میشه راحت پاهاتوبندازی روی هم. مگه تجربه ی اردوی پارسال با اتوبوس شهاب یادت نیست؟ پیرآدم درمیاد." همه ی بی کاریت را فراموش می کنی وازنبودن شاگرد راننده احساس خوشحالی می کنی. چند دقیقه بعد. حالا دیگر زیادی بی کارشدی. بی کارکه نه، کسی نیست که با هم حرف های صد من یک غازبزنید! گوشیت را می آوری بیرون: "وکان من دعائه اذا اعترف بالتقصیرعن تادیه الشکر"

انگارتنهایی زیاد هم بد نیست. نترس پسر، مطمئنم این اردوبرایت خوب تمام می شود...

.

صدای تلفن برای هماهنگی نمازمغرب وعشاء: "صادق جان کجایین؟" اینوببین! بذاریکی بپرسه که جلوترازما باشه! ما که حتی آدرس مسجد روهم پرسیدیم وداریم میریم به طرفش.

- "ناغون"   - "اسم اتوبوست چیه؟"  واسه چی میخواد بدونه؟ نکنه معتقده که هراسمی بهت افتاده باشه یه حکمتی داره.  - "شانس ما رومی بینی هادی جون؟ خیلی ازترک خوشم میاد افتادم با ترک ها! شهید باکری."  صدای خنده ی هادی با اخم های آقای راننده که ترک هم استانی ماست قاطی میشود. حالا بیا ودرستش کن. بابا خداوکیلی من واین با هم شوخی داریم، زیاد.

.

عجب وضعیتی دارد. البته توی استان تهران واصفهان هم این جوریش پیدا می شود. گفته باشم! حالا باید بچه ها با آب جیره بندی ازسرویس های بهداشتی استفاده کنند ووضو بگیرند. اردووه دیگه. اینم یه شکلش. خب شکلش بد هم نبود. خدا را شکرکه نه شبیه تصادف تلفات دار بود ونه مثل دعوای سخت. خدا را شکرکه تا آخرش ازاین شکل ها نداشتیم.

.

ای بابا! روزاول تمام شد! به همین سادگی. "الفرصت تمرمرالسحاب"  (درست نوشتم؟؟!)

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در یکشنبه 1386/11/28 و ساعت 13:47 |

سلام.

درست.

قبول.

حق با شماست.

اولا که باید واسه دهه ی فجر مطلب میذاشتم چون مثل همه به این انقلاب مدیونم.

ثانیا که دیروز قول دادم که امروز مطلب بذارم.

درست.

اما انصافا خیلی خسته ام.

امروز بدجوری زمین خوردم و گردنم حسابی درد میکنه.

دارم از زور خواب می میرم.

یعنی حتی اگه شده یه مطلب بد بنویسم، باید بنویسم؟

عذر میخوام.

میدونم "احمد متوسلیان" که خودش سه شبانه روز بود نخوابیده بود، به یکی از سربازها که اونم یکی دو روز نخوابیده بود گفت: «وقتی میتونیم با خیال راحت بخوابیم که پرچم "محمد رسول الله" رو در انتهای افق نصب کنیم.»

فعلا به همین تک مصرع ناقص عنوان بسنده می کنم.

میدونم "امام خمینی" گفته: « چه غافلند دنیاپرستان و بی خبران، که ارزش شهادت را در صحیفه های طبیعت جستجو می کنند و وصف آن را در سروده ها و حماسه ها و شعرها می جویند،و در کشف آن از هنر تخیل و کتاب تعقل مدد می خواهند و حاشا که حل این معما جز به عشق میسر نگردد.»

همه ی این ها رو میدونم.

فکر می کنین "آیت الله بهجت" همین جوری گفتن: «به هر چه که میدانی عمل کن، این کمال عرفان است» ؟

پس لطفا به هر چی که میدونین عمل کنین.

من به جز چیزایی که بالا گفتم اینم میدونم که اگه الان نخوابم فردا نمازصبحم لب طلایی میشه.

شب خوش.

آها، سالروز میلاد امام محمدبن باقر(ع) و سالروز پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی وسالروز عملیات غرورآفرین والفجر۸ رو به همه ی عزیزان تبریک میگم.

یاعلی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در یکشنبه 1386/11/21 و ساعت 20:7 |
آقای پرز،

اون تازه اولش بود.

هنوز نه "صلاح الدین" اومده پای کار نه "طارق".

هنوزخبری از "مالک اشتر" و"حبیب بن مظاهر"نیست.

تازه! "متوسلیان" و"همت" و"خرازی" ورفقاشون هم میان.

به همه ی این ها بسیجیای "امام خامنه ای" رو هم اضافه کن.

آره داداش!

اون تازه اولش بود...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در پنجشنبه 1386/11/18 و ساعت 11:27 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

حتی روزهایی که حرص می خوردم وازرفقا (بعضی رفقا) می خواستم بین خودمون امربه معروف ونهی ازمنکرروزنده کنیم وازخود من شروع کنن وامربه معروفم کنن، فکرنمی کردم یکی دوجمله ، اون هم غیرمستقیم، باعث یه تصمیم کبری بشه. امشب یه رفیق واقعی – که خدا خیرش بده وهرچی که میخواد وصلاحشه – ، فقط با چندتا مسج، اون هم غیرمستقیم، بهم فهموند که خیلی دیگه خودمو زدم کوچه علی چپ وبایس خودم روجمع وجورکنم.

خیلی خلم! چون باید ازاون مسج ها افسرده می شدم، اما دارم ذوق مرگ میشم! (واسه این که تصمیمی گرفتم که شاید اوضاعوعوض کنه. فقط باید صبرکنم. البته گفتم شاید، این قدرکه دیگه حالیمه)

درسته که خیلی ازتصمیم ها گرفته میشه و به مرحله ی عمل نمی رسه اما نفس گرفتن این تصمیم واسم خیلی مهمه. ( نه دیگه، اگه این یکی عملی نشه.... هاااا، گفته باشم!)

دیگه وقتشه که خودمو جمع وجورکنم. ازکجا باید شروع کنم؟ آها. درسته که الان هم شبانه روزی 7 ساعت بیشترنمی خوابم ولی به قول مامانم باید آدمی زادی بخوابم. (اگه این اینترنته کانکت بشه، یا به عبارتی، پست امروزرا به فردا مگذار) چه معنی داره از2نصفه شب تا 9 صبح؟ ریا نیست: نمازصبحمو بین دونیمه ی خواب می خونم!

میخوام فراموش کنم همه ی این ماه هایی که با دست هام کشتم. فراموش کنم همه ی .....

ولش کن. فراموش! (میدونم که باید عبرت بگیرم. منظورم ازفراموش که اون فراموش نیست)

میخوام تا صبح به جایزه ی بازیگراول مرد مسابقات استانی تئاتردرسال 75 نگاه کنم اما نه با حسرت. میخوام همه ی آیاتی رو که حفظ بودم دوباره به یاد بیارم، کیسه بوکسمو بعد از4 سال ازخاک خوردن نجات بدم وحتی – روم به دیفار! – با ویولنم آشتی کنم. یعنی میش.. معلومه که میشه. یادم نرفته که راهنمایی رونمونه خوندم ودبیرستان هم توی آزمون تیزهوشان قبول شدم، هرچند نرفتم. پس میشه بچه تنبل دانشگاه شهرکرد زرنگ بشه.

وقتشه که یه کوچولومغروربشم!، یه کم ازخودم تعریف کنم!، ویه ذره بفهمم که چقدرپسرخوبی هستم!!

وقتشه که درکنارهمه ی بدی ها وضعف هام ( 14معصوم، 14 تا بودن) وتلاش برای رفع اون ها، همه ی خوبی هام رو هم ببینم.

وقتشه که برم توی بلاگ کامران نجف زاده وبعد ازتعریفات دورازپاچه خواری، واسش کامنت بدم که "به نظرم دیگه زیادی داری خودتو می گیری، خیلی هم قلمت تحفه نیست!" و آدرس تا2باره روهم بنویسم پایینش! (ایول اعتماد به نفس. نه، آخه خداییش میدونین؟ این نجف زاده توی بلاگش یک قرتی بازی ای راه انداخته که وووووووه! کامنتت باید اول بره نمیدونم کجا وآنتی ویروس چکش کنه وباید دفعه ی اولت هم نباشه وهزارتا هفت خان دیگه، تا آقا بخونن واگه دوست داشتن ووقت کردن نمایش بدن و...... آخی! دلم خنک شد. بالاخره تونستم ازیه آدم معروف غیبت کنم، به جای صغری خانم واکبرسلمونی!)

خلاصه، باید تمومش کنم. بازارشام روتبدیل می کنم به مک دونالد! (ربطش به من ربط داره)

و تصمیم می گیرم که دیگه هیچ کدوم ازجوراب های من سرازمیززیرتلویزیون درنیارن وگرنه به شدت تنبیه خواهند شد (تصمیمش هم خداییش سخته!) نه نه نه، فکراشتب نشه لطفا. من همین الان هم خیلی منظمم! چند تا پسر- البته مجرد - می شناسین که رختخوابشون رو خودشون جمع کنن و کفش هاشون روخودشون واکس بزنن و ازهمه مهم تر، ازهمه مهم تر، جوراباشون رو خودشون بشورن؟!! تازه، من ازاون معدودیشون هستم که اگه یه روزکامل تنها باشن، ازگشنگی نمی میرن!

بعله. بنده باید تعویض، چیز، عوض شم. این دفعه قدم اول روبرداشتم اما برعکس سابق، دیگه منتظر10 تا قدم خدا نمی نشینم. اومدیم خدا قربونش برم خواست قدم هاش رو قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا غرق نشیم، شنا بلدی؟!!

من عوض میشم ولی میومیو نیستم! عوض میشم. به خاطرخودم و همه ی بشریت که بهم احتیاج دارن! (چیه؟ بشریت به همه ی فرزندانش احتیاج داره. به خالقش قسم)

فقط خداکنه مث یه پاندول، نرم وبرگردم. وخداکنه ازاون یکی طرف بوم نیفتم.

دعام کنید وتذکریادتون نره. تذکردائمی که آهای، مگه قرارنبود عوض بشی؟ البته هروقت اشتباه رفتم. با توام، شکاک نورانی  که همش دعا میخوای! خب بعضی وقت ها هم به درد یکی بخور! (بذاراسمتو بگم هادی مکی جون وگرنه خیلی ها فحشم میدن. بگم؟! بگم دیگه! باشه بابا نترس، نمیگم!)

این دعای توسل روکجا گذاشتم؟ البت حفظشم ولی خب میدونی..........؟!

راستی،اینا رواین جا نوشتم که دیرتریادم بره وفردا نتونم خودم روقانع کنم. که شاهد داشته باشم.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در جمعه 1386/11/12 و ساعت 0:4 |

اول؛ مرثیه ای برمن

برای بعضی ازما، برای خودم

 

خیلی جدید نیست. شورو تکنوی حسین حسین هم ندارد. یک جورهایی شبیه بعضی کارهای بی مانند حاج منصوراست اما ازحنجره ی حاج محمود.

به این تکه اش که می رسد آدم را داغان می کند:

رفتی ندیدی که زینب، درکوچه ها دربه درشد

درموج نامحرمان بود، با قاتلت همسفرشد...

رایانه ام را stand by  می کنم ومی روم پایین، همان طور.

تلویزیون، شبکه ی 1، یا 2. "خدایا این جا کجاست؟ اینا چرا این جوری می کنن؟"

"حتما یه مسئله ی داخلیه، یه عده برعلیه حکومت مرکزی شورش کردن وحالا دارن تنبیه میشن."

می گویند درمثل مناقشه نیست. می گویند آن وقت ها که محاسن حسین را درنینوا به خونش خضاب کردند همه جا جارزده بودند که این ها یک مشت خارجی اند. یک عده شورشی مزاحم، یا شاید قدرت طلب.

"آخه نامردای بی مروت، حسین خارجی وشورشی بود، زن وبچه اش چه گناهی کرده بودن؟" حالا می فهمم که اهل بیت امام به جزآنکه پیامبران عاشورا شدند تا عاشورا دفن نشود، ماموریت دیگری هم داشتند: روشن کردن چهره ی واقعی جبهه ی باطل. نشان دادن اوج بی دینی وناجوانمردی وبی غیرتی همه ی آن ها که اهل حسین نبودند. همه، ازحرام زاده ی مرجانه و فرزند ناخلف سعد وشمرملعون بگیر تا آن هایی که صدای هل من ناصرحسین را شنیدند وگوش هایشان را گرفتند، آن ها که همان یک شبکه را هم عوض کردند تا صدای کمک خواهی برای حرم رسول الله را نشنوند، وحتی آن ها که وقتی چراغ ها خاموش شدند، حرم پیامبررا رها کردند ورفتند، چرا که می دانستند رفتنشان به اسارت زینب منجرخواهد شد. همه ی آن ها که درزمان ومکان، واقعه را درک کردند اما خودشان را کنارکشیدند.

شاید اگرزن وفرزندی درکارنبود، ذبح شدن 72 تن، یا هرتعدادی که بودند، خیلی موثرنمی افتاد. اما آن موقع خیلی ها گفتند: "حالا اینا خارجی بودن دیگه با زن وبچه اشون چی کارداشتین؟"

افکارم تکه تکه می شود. به فرض که این قوم ازاول هیچ حقی نداشته اند، به فرض که دارند شیطنت می کنند و هرازگاهی موشک دست سازی به طرف دشمنشان پرت می کنند، به فرض که این ها قاتلان آن 6 میلیونی بوده اند که اصلا وجود خارجی نداشته اند، درست، فرض که همه ی این ها درست باشد، گناه آن طفل 6 ماهه چیست که خودم دیدم زیرگلویش دریده شده بود؟ و گناه آن دخترک 3ساله؟

"یعنی هیچ کس توی دنیا این ها رو ازخودش نمی پرسه؟؟"

چه فایده؟! "من تک وتنها چی کارمیتونم بکنم؟ مگه سپاه کوفه رو نمی بینی؟ 30 هزارنفرهم گفتن، اگه بیشترنباشن." شبکه را عوض می کنم تا نوحه گوش دهم، 2 دقیقه، 3 دقیقه، آن جا هم نمی توانم بگذارمش. "مگه نمی دونی من طاقت 2 تا روضه رو ندارم، کوچه وسیلی... و اسارت بی بی زینب. نه اینکه خیلی غیرتی ام!"

 

دوم؛ تف به سراپای وجودشان

 

برای آن ها که فقط اسمشان مسلمان است. برای یزیدهای دوران ما. برای نامبارک مصر و آل شکم شبه جزیره و آن بی شرف اردنی که به روابطش با رژیم اشغالگرمی نازد. برای آن ها که برادران مسلمانمان را درکشور خودشان خون جگرکرده اند و مالیات و درآمد مسلمین را درامریکن بنک سهام می خرند، آن هم به نام خودشان.

برای آن ها که برخی ازهم کیشانشان را به جرم آنکه پیشانی برخاک می مالند مشرک می دانند، اما دربرابر دشمن رسول الله ساکتند.

برای همه ی آن ها که حرم سراهاشان، و قصرهایشان، خواه مشرف بر مسجدالحرام باشد، خواه برکناره ی نیل، یا آخرین مدل رولزرویزشان، خیلی برایشان مهم تر ازجان ومال و ناموس 1.5 میلیون مسلمان غزه است. برای .........

لااله الاالله. نوشتن این خط ها چه سودی دارد؟ هیچ به جزخراب کردن روابط چند کشور مسلمان. نه اینکه مطالب من را شبکه های خبری بین المللی مخابره می کنند!!

نه، یک سود بزرگ دارند: فقط برای آرام کردن خودم. همین هم کافیست، مگرنه؟

                                                  .

                                                  .

                                                  .

آخر؛ برای تو که مثل امامت مهدی، غریبی

 

مولایم، امامم، ولیم. ای کاش ولی فقیه هم می توانست حکم جهاد ابتدایی بدهد، مگرنه؟! آن وقت چه لذتی داشت شنیدن فرمان جهاد اززبان شما.

ادعا نمی کنم که حتما می رفتم، ولی لااقل ازدیدن صحنه های حماسه آفرینی جوان های مسلمان ایران وعراق و شبه جزیره ومصر ولبنان ومالزی و اندونزی و لیبی وبوسنی و... حسابی کیفورمیشدم و دیگرلازم نبود زحمت عوض کردن شبکه های تلویزیون را به خودم بدهم. لااقل آن وقت لازم نبود این همه بنیشنم وبرای فلسطین مطلب پست کنم. لازم نبود برای پسربچه ی 13 ساله ی همسایه – که ازمن غیرتی تر وفهیم تراست -  توضیح بدهم که مشکل اصلی، حاکمان کشورهای اسلامیند، نه خود ما مسلمان ها. ولازم نبود نگران انجام دادن این همه وظیفه ی سخت باشم، تحصیل، تهذیب، ورزش، یاد گرفتن زبان خارجی و یاد گرفتن اصول دینم، آموختن روش های جدید تبلیغات،  نخوردن نستله و فانتا و کوکا، و ازهمه سخت تر، کمک کردن روزی 1 تومان (10 ریال) هرمسلمان به مقاومت فلسطین...

مولا، بیا و یک کاری بکن که بشود! که لااقل بنشینم توی خانه ام و برای پیروزی رزمندگان اسلام دعا کنم. "مگه نمیدونی من نمیتونم بی کاربشینم!!"

مگراینکه بازهم بگویی منتظرامام معصوم باشیم، با همان کارهایی که بارها گفته ای ومن،،، به خدا شبکه را عوض نکرده ام آقا، فقط ....

"جون آقا بی خیال. کم کم داری هی سخت ترش می کنیا. مث ما خاکی باش، انتظارازاین بالاترکه هرروز بعد ازنمازمون میگیم اللهم عجل لولیک الفرج؟!!"

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در پنجشنبه 1386/11/04 و ساعت 1:28 |
 

در عزای آنچه که در غزه می گذرد.

و درعزای غیرتی که بر باد دادیم.....

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در سه شنبه 1386/11/02 و ساعت 1:31 |

 

    

هل من ذاب یذب من حرم رسول الله ........؟

 

 

 

 

 

 

 

 تا تو بودی چهره ها نیلی نبود                               گونه ها آماده ی سیلی نبود...

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در شنبه 1386/10/29 و ساعت 14:40 |

اسمت را شنیده بودم. مطمئنم.

شاید مثل "همت" که عادت کرده ایم توی فیلم ها، خطاب به تاکسی  بشنویم آخرهمت، یا مثل "امیرکبیر" برسردرباغی، جایی دیده بودم. چه فرقی می کند؟ به هرحال مطمئنم که می شناختمت، حتی بهترازپدرت که فکرمی کرد نام خانوادگیت "میرلوحی" خواهد شد!

می بینی سید؟! هیچ فرقی به حال تونمی کرد که میرلوحی باشی یا هرنام دیگری، مهم این بود که پدرت حتی لقمه ی شبهه ناک هم به تونداد، وشیرمادرت ازقلب آدم پاک تربود. مهم این بود که تو "سید مجتبی" بودی، وهستی.

هرچند هنوزهم باورم نمی شود توی 8 سالگی آن بلا را سر رضاقلدر آورده باشی وگل ها را آن طورتوی صورتش پرت کرده باشی، آخرسید قبول کن که خیلی شهامت می خواهد، حتی اگرنامت درشجره نامه ی  فرزندان "فاطمه" باشد. قبول کن که سخت است یک جوان 18 ساله، توی مدرسه منبربرود وبشود سرمنشا قیام 17 آذر 1321 برعلیه اشغالگران کشورش.

می دانم، توسید مجتبی بودی، ومن تازه همین دیروزبود که شنیدم، توی سال های دهه ی 30 به فکرتشکیل "حکومت اسلام" بودی وحتی برنامه دادی. خودت گفتی که اسارت 500 میلیون مسلمان جهان گسستنی ست، آن هم زمانی که یانکی ها خیال می کردند اند تمدن بشری را ساخته اند، وخیال می کردند ما بدون آن ها ازگرسنگی خواهیم مرد. باشد، قبول. اما کجای دنیا مغزهای متفکربرنامه نویس، یا مدیران تشکیلات، خودشان تنهایی می روند بین هواداران نفاق وپیامبردروغین را به مناظره دعوت می کنند؟ درست مثل کاری که تو با "کسروی" کردی؟ تومی توانستی بنشینی توی خانه، یا توی پاتق "فداییان اسلام" ومدیریتت را بکنی. اما نکردی. درست مثل وقتی که ازطرف شاه فرستادند دنبالت تا با تومذاکره کنند، وقتی که 100 هزارتومان پول آورده بودند و وعده ی "سفارت دریک کشورمسلمان" و یا "تشکیل حزب بزرگ اسلامی با خرج دولت". مثل همان موقع که می توانستی "مصلحت اندیش" شوی و یا "احساس وظیفه کنی برای فعلا کوتاه آمدن". اما تو سید مجتبی بودی وآن ها "نه عده ای مسلمان بودند که اشتباه رفته باشند"، مذهبشان نفاق و کفربود ودیگر هیچ.

آری تو سید مجتبی بودی وازمن بعید نیست که تازه حالا شعار"اسلام، نه اعراب" تورا برای دوست عربم بفرستم، وتازه حالا سعی کنم، تا شاید بتوانم روزی مثل تو، هرکشورمسلمان دیگری را وطنم بدانم، بدون هیچ تفاوتی.

تو سید مجتبی بودی ومن هنوزهم جرات نمی کنم بنویسم که "مصدق السلطنه" و "جبهه ی ملی" اش، چطور ابتدا با تووفداییان عهد بستند برای کمک متقابل به یکدیگر، فقط به ازای "اجرای احکام اسلام" درکشور، اما بعد که قدرت فریبشان داد، اول عهدشان را شکستند وبعد، تو را به بهانه ی محکومیتی که ازچند سال قبل داشته بودی، به زندان انداختند و خودشان را زدند به آن راه، تا یادشان نیاید که این محکومیت، به خاطردفاع ازمصدق بوده است.

آری سید، بین من وتو فرق زیاد است. آخر توخودت را وقف دینت کرده بودی ومن، همان طورکه پدرعزیزت فرمود، بنده ی دنیای خویشم.

ما را هم دعا کن "سید مجتبی نواب صفوی"، که گمانم بدانم، یک نگاه "فاطمه" و "فاطمیون" می تواند خاک را کیمیا کند.

یاعلی سید جان، یاعلی.

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در پنجشنبه 1386/10/27 و ساعت 0:30 |
به نام خدا

دیشب دوباره ماشین آقای قاسمی - همسایه ی گرام - گیرافتاده بود، برف کمی اومده بود ولی کف کوچه عین آینه. دیگه داشتیم ناامید می شدیم که چندتا جوون رسیدن، ازدسته ی عزای امام حسین داشتن میومدن - خودم توی دسته دیدمشون - گل ازگلم شکفت، گفتم الان میان کمک و... هه! یه نیگا به ما انداختن و رفتن. دلم گرفت.

اومدم توی خونه، توی اطاقی که چقدر به بخاری خاموشش مینازم، که دارم صرفه جویی می کنم واسه خاطرسایرهم وطنا. بازم هه!! توی همون اطاق، غیبت یکی از رفقا رو کردم، دروغ نگفتم، اسم هم نیاوردم، ولی غیبتشو کردم. هرراست نشاید گفت. مخاطب منظورمو گرفت. منم از عزای حسین اومده بودم...

نمی دونم ما با مراسم عزای حسین، یا با دل های خودمون چی کارکردیم. هرچی هست، بدکردیم. امروز باید هرطورشده حلالیت بگیرم، حتی اگه شده اینترنتی.

دعام کنین.....

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در سه شنبه 1386/10/25 و ساعت 11:58 |

بسم الله الرحمن الرحیم

کاروان حسین به کربلا رسید.

مسلم گفت که نیا، قیس هم. اما مگرحسین می توانست نرود؟ ماییم که برای رفتن این همه سنگینیم.

مگرحسین می توانست بماند وتباه شدن اسلام را ببیند؟

حسین را با خدایش عهدیست واین عهد ازهرآن چه هست مهم تراست. حتی اگرعلی اکبرتشنه لب، جلوی چشم امام شهید شود، اگرقاسم درآغوش حسین آن قدردست وپا بزند که مولا خون جگرشود، اگرکمرحسین با رفتن ابالفضل بشکند.

ازحسین مخواه عمل به وظیفه اش را فدای مصلحت اندیشی نفس کند. حسین برای همه چیزآماده است، همه چیز،، حتی اسارت زینب.....

.

.

.

(فقط بعضی ها بخوانند)

( به بهانه ی حدیثی که امروزشنیدم: دلالت کننده برامرخیرمثل فاعل آن است)

(نمی خواهم روضه بخوانم، نمی توانم چیزی بنویسم. دل یاری نمی کند. ولی یک حرف تکراری میخواهم بزنم، اگر بتوانم. برای خودم هم نمی گویم، اعتراف می کنم به حقارت وضعفم.

هرچند، این گونه هم نخواهد ماند، "گرنگاهی به ما کند زهرا...")

.

کداممان خودمان را آماده کرده ایم؟ برای سیلی کوچه، برای دیدن تازیانه خوردن همسر، برای بین در و دیوارماندن.

مبادا فکرکنیم دیگرخبری ازتازیانه نیست، خبری ازاسارت نیست. مبادا فکرکنیم داستان تشنگی وسرباز6ماهه تمام شده است، مبادا دیگرنتوانیم هر4 پسرخانواده را به قربان گاه بفرستیم.

بازهم حسین هل من ناصرخواهد گفت و ما هنوزهم قرض هایمان را نداده ایم. ما هنوزهم برای زن وبچه امان آذوقه فراهم نکرده ایم. هنوزهم به فکرفلان عنوانیم، یا به فکرآخرین مدرک. ما هنوزهم می دانیم که درجایی دیگربهترمی توانیم خدمت کنیم.

برادرهنوزبیماراست، جهازخواهرمان جورنیست. نامزدت را چه می کنی؟ اصلا بدقولی کردن با دخترمردم گناهست.

نه، ما برخواهیم گشت. فقط همین یکی دو روز، همین آخرین کار، آخرین آرزو. این که دیگرکارخیراست، مدرسه ی نیمه تمامم، ثبت نام عمره ی دانشجویی...

مطمئن باش زینب، ما برخواهیم گشت...

.

بازهم خواهد آمد روزی که مادر، سرپسرش را به سوی میدان جنگ بیندازد و فریاد بزند: ما آنچه درراه خدا داده ایم پس نخواهیم گرفت. بازهم خواهد آمد غروبی که خواهری، نیزه ها وشمشیرها وسنگ ها، وهرچه شب نشینان برای جسارت به آفتاب یافته اند، ازروی پیکربرادرکناربزند تا رگ های گلو را ببوسد...

می دانم. مصیبت حسین، بزرگترین مصیبت آسمان وزمین است. می دانم که دیگرکاروانی چون کاروان حسین نباید جست. می دانم انتظارتکرارزینب درتاریخ بیهوده است.

اما خوب می دانم حالاحالاها خون باید تا...

خوب می دانم که باید خیلی بیشترازاین ها آماده باشیم.

.

.

.

آهای! هنوزدوم محرم است. مبادا به سرت خیال خام بزند. این خیمه ها هنوزعلی اکبردارند، هنوزابالفضل دارند، هنوزصدای الله اکبرحسین به گوش می رسد...

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در شنبه 1386/10/22 و ساعت 0:46 |

چیه؟! اینم یه نوعشه. تازه این خاکستریشه. نشنیدین فلان گروه رو که توی همین شهرکرد، نعوذبالله مشروب می خورن وسینه ی شورمی زنن؟ شاید ازاون ها هم نوشتم، شاید.

 

 

  محرم اومد.

  مادرداره دنبال پیرهن مشکی ها می گرده. مال پدریه کم آب رفته. گمونم باید یه دونه بخره.

دیروزبا یاسر وممد رفتیم بازاروتا تونستیم ول خرجی کردیم. سابقه نداشت واسه هیئت کوچولوی محل، این همه پرچم وپارچه بخریم. بنرم سفارش دادیم. حتم دارم امسال روی هیئت همسایه روکم می کنیم، مخصوصا این که 2تا مداح داریم که قراره وقتی یکیشون شورمی خونه، اون یکی حسین حسینشوبگه. چه حالی بده. اول اون قدرشورمی زنیم که داغ شیم، بعدشم تا 1 نصفه شب دسته راه میندازیم. تا کورشود هرآنکه نتواند دید. عزای امام حسینه، مردم اذیت میشن ونمازصبح قضا میشه و اینا ورنمی داره!

زمین خالی بغل مسجدم آماده ی آمادست. البت سد مصطفی اعصابمونو خوردکرد بس که غرزد. هی میگه یه طوری درستش کنین که پسرا ودخترا روبروی هم نباشن. به چه چیزایی گیرمیده این آقا سید! به جایی که آستین همتو بالا بزنه و4دست لباس نو واسه تعزیه جورکنه.......

*

  امروزبازم این پسره  مهدی اومده بود هیئت ما. نمی فهمم، اینا خودشون مگه هیئت ندارن؟! البته خداییش پسرخوبیه. نه اهل منم منمه، نه نصیحت کردن. وقتی میاد تا میتونه اشک می ریزه، بعدشم سینشو می زنه و بعدشم خداحافظ. طفلی سرساعت میره خونه، حتما نباید ازساعت خوابش بگذره! هیچ وقتم ندیدم بی خودی جایی وایسه ومردمو بپاد. فقط نمی دونم چرا هروقت روضه ی اسارت حضرت زینب می خونن گر می گیره، همچین مشتشو گره می کنه انگار میخواد کله ی یزیدو بکنه. منم میخوام کله ی یزیدو بکنم، ولی حالاکه خبری ازیزید نیست. خب دیگه، چه میشه کرد؟؟

*

  حالم گرفته ی گرفته ست. ازیه طرف 2.3 تا ازاین پسرا که توی دسته ی امام حسینم دست از چش چرونی وهرزگی ور نمی دارن، یکی نیست بگه آخه هرکاری یه جایی داره!

ازیه طرفم این بسیجیا که گیردادن به عکس حضرت ابالفضل. ای ابوالفضل بزنه به.... لااله الاالله. آدموکفری می کنن. یکی نیست بگه شما که به عکس حضرت ابالفضل گیرمیدین، چطوردارین واسش سینه می زنین؟ اصلا برین تو دسته ی آقا مهدی. اند مرامم هست به خدا.

*

مردم چه کارایی میکنن. هیئت حاج آقا فلانی (غیبت میشه!) 12 شبه شام نذری می پزن، برنج وکباب! اما کو؟ اگه تودیدی، منم دیدم. دیگا رومی ریزن پشت وانت و د بروکه رفتی، محله ی .... (همون محل فقیرنشینه) البت خودشون این جوری میگن، من که چشم آب نمی خوره!

اون وقت عزادارای هیئتشون باید نون وپنیروخرما بخورن. اینم شد عزاداری؟!

 

***

 

  محرم آمد. به حال محرم وحسین(ع) وکاروانش، فرقی نمی کند محرم من چطورباشد، یا محرم تو. هرچند برایشان خیلی مهم است که محرم من چطورباشد، یا محرم تو.

  بهترین محرم را داشته باشید، محرم بهترین ها را داشته باشید، به حق حسین(ع)...

فعلا همین.

*****

 

در بیابان فنا گرچه ز هر سو خطریست      کرده ام خاطرخود را به تولای تو خوش

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1386/10/19 و ساعت 16:36 |

وبرای همه ی کسانی که افتخارخیانتی همچون خیانت اوداشته اند یا خواهند داشت!

 

می نویسم، به بهانه ی سالروزکشف حجاب رضا بی مخ. می نویسم، به بهانه ی تسکین موقت گوشه ای ازدردهای بشر. می نویسم...

 

- فکرمی کردم اووضعش ازمن بهتراست: "اقلا دنیا رو داره".

دوست داشتم بهش نزدیک شوم وشدم. آن قدرکه برایم دردودل کرد. آن قدرکه سرش را به شانه گرفتم تاگریه کند وبگوید. می گفت که خیلی بد کرده وهنوزهم می کند. می گفت که چقدردارد دردمی کشد. اززن 21 ساله ی متاهلی گفت که فریب اورا خورد وهمسروفرزندش را رهاکرد تاقربانی هوس های اوشود، ازدختری که ازبم باخودش آورده بود و4ماه، هرغلطی که خواست کرد ورهایش کرد...

می گفت که چطورشب ها کابوس می بیند، چطورباتمام وجود درد می کشد اما نمی تواند ازاین باتلاق بیرون بیاید، چطورنسبت به همه بدبین شده، حتی مادرش، وچطورکارهرروزش شده دعوا واعصاب خوردکنی و اوقات تلخی.....

 

- سرش همیشه توی درس ومشق وکتابش بود. مذهبی نبود اما خیلی سالم بود. ازهرنوع دود، هرنمونه نوشیدنی وخوردنی بودار، هرگونه لذت جنسی غیرقانونی فراری بود. اصلا نمی دانست وگمانم نمی داند چی هستند این ها. برای همین بود که وقتی خبرازدواجش را شنیدم به جای آنکه خوشحال شوم تعجب کردم و ناراحت شدم، خودم راخوردم. هیچ وقت فکرنمی کردم دختری گیرش بیاید که توی یک دانشکده، یاحتی دانشگاه معروف باشد. چه می دانم، به بعضی کارهای بد! وقتی بادوستانش حرف زدم گفتند خرشده ووقتی باخودش حرف زدم دیدم. پسرک عاشق شده، کورشده. دلم کباب شد......

 

- قبل ازآن اتفاق فکرمی کرد تا دخترمقصرنباشد، ازآن بلاها سرش نمی آید. روی حرفش هم محکم بود. می گفت: "غیرممکنه، همونم حتما یه مشکلی داشته، یا بدلباس بوده، یا بد نگاه کرده، یا بد راه رفته، یا... اگه دختربا وقارباشه پسرجرات نمی کنه چپ نگاش کنه" خب البته تا حدودی درست می گفت. خودش هم بعدا فهمید که فقط تاحدودی. آخر، آن روزاگرهردختردیگری جای اوبود، همین بلا سرش می آمد، هردختردیگری که دیرش شده بود وسوار آن ماشین مسافرکش لعنتی میشد......

 

- خوش بود، الکی! هیچ وقت نگذاشته بود بهش بد بگذرد. می رفت، می آمد، می خندید، می گفت ومی شنید، با دوست پسرهایش. برایش مهم نبود اگرامروزیکی ازآن ها را ازدست میداد. آن قدرهم هواسش بود که اجازه ندهد پسرها پایشان را ازگلیمشان درازترکنند وبرای همین به خودش می بالید. برای اینکه فکرمی کرد کسی نمی تواند مثل عروسک ازش سوءاستفاده کند، فقط کسی که دوستش داشته باشد! همین طورادامه داد. هرگز نفهمید برای چه زندگی می کند. نفهمید فرقش با یک مرغ خانگی چیست. ونفهمید می توانست که باشد وچه ها کند. یعنی تمام آرزو وزندگیش همین بود.......؟

 

- ای کاش میشد خیلی حرف ها را نوشت. ای کاش آن ها که برای بشریت نسخه های برهنگی، اختلاط زن ومرد، اصالت لذت، وهرآنچه ازاین قبیل پیچیدند، می دانستند که هرکدام ازچرندیاتشان چه تاثیرسوء بزرگی روی بشریت خواهد گذاشت. هرچند بعضی شان می دانستند وگفتند، می دانستند واجرا کردند. خدا همه را متناسب با جرمشان لعنت کند وبه ما رحم کند که به جرگه ی آن ها نپیوندیم و به جرگه ی اون یکی آن ها هم....!

 

*

من باید ازیه نفرخیلی تشکرکنم. چون دنبال پیداکردن جواب سوالی هست که خود من حال نداشتم برم دنبالش. دستتون درد نکنه. البته گمونم یه عذرخواهی هم بدهکارم...

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در دوشنبه 1386/10/17 و ساعت 23:21 |

مگه من روزنامه نگارم که این بالا ننویسم  به نام خدا ؟!

سلام.

پساپس (خودم ساختمش!) تبریک میگم، به خاطرعیدقربان که گذشت ومن درخواب وبیابان درپیش، وبه خاطر تولد امام دهم، حضرت هادی(ع) وهم تولد حضرت مسیح(ع). وپیشاپیش تبریک میگم، به خاطرعید سعید غدیرخم. ودرنهایت هم سالروزازدواج پدرم ومادرم رو بهشون تبریک میگم.

 

1- ما دولت عدل جهانی را برپا خواهیم ساخت

سونامی زده های اندونزی، قربانیان کاترینا، بی چاره های افریقایی که هر6 دقیقه یکیشون به خاطرگرسنگی می میره، زن هایی که اون قدرراحت باهاشون مثل یه وسیله ی دفع شهوت برخورد میشه، جوون هایی که زندگیشون تباه بی بندوباری شده، وبشریتی که اضطراب وافسردگی ووحشت امونش رو بریده، همگی فقط درانتظاربه منجی هستن. برای اون ها فرقی نمی کنه که منجی کی باشه وکجا باشه، فقط باید باشه.

واقعا چه فرقی می کنه که مسیح مریم پشت سرمهدی فاطمه نمازبخونه یا مهدی فاطمه پشت سراون؟! ویا هردوبه خضرنبی اقتدا کنن؟ برای سیاه پوست هایی که 200 سال بعد ازلغوبرده داری، هنوزهم مثل برده باهاشون برفتارمیشه چه فرقی داره؟ یا برای زن ومردهایی که در قلب صنعتی ترین کشورهای دنیا، باید شب روتوی خیابون بخوابن؟

ما هممون انتظارداریم که یه منجی بیاد. باورش سخته ولی توی همین روستاهای درضعف نگه داشته شده ی خودمون که بری، اگه مشکل مردمو حل کنی میشی منجی اون ها! شاید ندیده باشیم اما شنیده ایم که

حاج عبدالله والی شده بود پیامبربشاگرد، نه، خدای مردم بشاگرد! او خودش مرد خدا بود و اهل سوءاستفاده نبود، اما اگربود چی؟

بشریت اگرچه به نقطه ای نرسیده که درراه اومدن منجی ازخودش گذشت نشون بده، اما داره کم کم می فهمه که به یک منجی نیازداره، منجی ای که روزگارعصیان انسان روبه قرن های بازگشت پیوند بده....

آیا وظیفه ی ما نیست که این احساس نیازرو درتمام انسان ها بیشتروبیشترکنیم؟ وآیا وظیفه ی ما نیست که منجی رو به بشریت معرفی کنیم؟ ما دولت عدل جهانی رابرپا خواهیم ساخت اگر.....

 

2- امان ازدست این خورده ریزها

 

بهار، بوستان سعدی اصفهان، 5.5 صبح

-         پسرعمو: اسم این پارکه چیه؟

-         من: ( هیچ منظوری ندارم، شاید به خاطراینکه این جا فقط پیرمرد می بینم، خیلی آرام می گویم) پارک بازنشستگی!

-         پیرمرد: یه کم صبرکن، نوبت خودت هم میرسه!

      نکند دل پیرمرد شکسته باشد....

 

فصل همیشگی، توی سرمای منفی خیلی درجه ی دهکرد، 6 نصفه شب!

     توی یک دستش نون وپلاستیک میوه، توی آن دستش گوشت وماست وسبزی. امشب مهمان دارند. روی      

زمین یخ بسته چه بااحتیاط راه می رود. ازروی شوخی گوشیم را درمی آورم وشماره اش را می گیرم.

همیشه گوشیش توی جیبش است. تا می آید گوشیش را دربیاورد نان هایش می ریزند وبعد هم،، می خورد  

زمین. چه کاربدی کردم....

 

شهرکرد

    قراراست اینترنتی ثبت نامش کند، تا 12 امشب فرصت هست. خودش بی چاره کلی کاردارد. به خودش می گوید "میرم خونه، یه سری به بچه ها می زنم، یه هوایی هم عوض می کنم وشب هم ثبت نام اینترنتی رو انجام میدم" مرحله ی اول ودوم نقشه به خوبی اجرا می شود. تنبلی می کند وتا 10.5 نمی رود پای رایانه که یک دفعه،،، برق قطع شد، تا 12شب!!

 

3- بم گوشه ی کوچکی ازقیامت بود

شاید هم خود قیامت بود. قبرهای زیرورو شده، خانه های ازهم پاشیده، حیوانات رم کرده، تپه ماهورهای پراکنه شده، وحتی گاهی، مادری که فرزندش را رها کرده بود....

حسین اما هیچ دوست نداشت که به چرایی این ماجرا فکرکند. قهرالهی؟ امتحان؟ ویا هردو ویاهیچ کدام؟ می گفت کارمانیست. می گفت فقط ببین که قدرت خدا چیست وضعف وحقارت انسان چی.

حالاتش هم عجیب بود. اویکی ازکسانی بود که روزاول حادثه، کاورهلال احمر را به 10 هزارتومان خریده بود. اما نه برای خیلی کارها، برای آنکه بتواند بم را ازنزدیک ببیند، وازنزدیک حس کند. برای آنکه با بم همنفس شود وهم غصه.

بم را که می دید به یاد قیامت می افتاد. عجیب نبود برایش توی آن باغ که 2 گاو، کنارچند سگ افتاده بودند وهمگی مرده بودند. عجیب نبود برایش. برای بقیه هم دیگرعجیب نبود، که حسین را هرشب، بی هوش توی یک قبرپیدا کنند که ازشدت تضرع غش کرده. هرچند آن پزشک انگلیسی معتقد بود ازشدت خستگیست، ازبس که توی روزتقلا می کند!

حسین هنوزهم قبرهای دسته جمعی را، دفن مردگان را با بیل مکانیکی وبدون حتی غسل وکفن، وتمام آنچه روحش را تکان داد به خاطردارد. حسین هنوزهم ازخوف خدا گاهی غش می کند. خوش به حال حسین که درس های قشنگی ازبم گرفت....

 

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1386/10/05 و ساعت 12:32 |

به نام خدایی که باصفت رحمان و رحیم، خودش را خوانده

ازکجا باید شروع کنم؟

اصلا الان باید گله کنم یا شکر؟!!

می خواهی مرا به کجا برسانی؟ به کجا بکشانی؟ ای خدا....

بذارراحت بگم!

نمی دونم، اون قدرخودتو زدی کوچه علی چپ که فکرمی کنم یادت نیست! یعنی فراموش کردی همه ی اون خطاها رو؟!! نگو یادت نیست که باورم نمیشه.

قلبم تند تند می زد، انگارمی خواست ازحلقومم بیاد بیرون. به خودم می گفتم: "خیلی خب، حالا مگه چیه؟ همه ازخداشونه اسمشونو بخونن، تازه، توازکجا مطمئنی؟!" اما مثل اون دفعه که توی سوز سرما هوای عشق به سرم زده بود، قلبم به حرفم گوش نداد و تند وتند زد....

حالا که چی؟! آره. من بدم، خیلی بدم. اصلا واسه چی اسم من باید خونده بشه؟! وسط این همه بنده ی خوبت که این طرف واون طرف نشستن. میخوای آدمم کنی؟ یا میخوای بیشترخجالت زده بشم؟ مثل تمام عمرم....

گیج گیجم. دست هام آشکارا می لرزه. این چیه؟ یه لطف دیگه که بی هیچ چشم داشتی به من ارزونی می کنی وبعد هم، مثل همه ی لطف هات، فراموشش می کنی، حتی به روم هم نمیاری. آخه تا کی؟؟! ای کاش نمی دونستم که "ان الله یری"...

بذار یادت بندازم!

توبودی که یه چیزی رو – که خودش هم نمی دونه چی بوده! – لایق انسان شدن کردی. به خودم میگم اگه سگ می شدی، یا خوک، یا یه تیکه سنگ...

توبودی که اون رو در تقدیریه زن ومرد مومن قراردادی، میشد درصلب یه دائم الخمرباشم، یا یه معتاد، یا منافق، و یا دردامن یه زن... ای خدا!

توبودی که اون همه بلا روسرمن آوردی! چرابه روی خودت نمیاری؟! آره، بذارمن بیشتر وبیشترخجالت بکشم. حتی بیشتراز وقتی که میشد ناقص به دنیا بیام اما سالم بودم، حتی بیشترازروزی که 8 سالم بود و فرستادیم سرکلاس حفظ. یادته؟! ومن چطورلطفتوجواب دادم.... "ان الانسان لربه لکنود"....

تو منوانسان کردی. "و انه علی ذالک لشهید"

تومنو دردامن مادری پرورش دادی که صبروحیا صفات همیشگیش بودن، و سرسفره ی مردی که همه ی عمر، سعی کرد مرد باشه. وازلطفت بهشون سلامتی دادی.... توبودی که 2تا خواهرسالم به من دادی که اقلا توی این آشفته بازارمردی و نامردی، خیالم ازبابت خود اون ها راحت باشه. توبودی که همه ی این سال ها هواموداشتی، دستموگرفتی، راهو نشونم دادی، ومن،، "اما کفورا" شدم. ووای برمن...

چرا با من این جوری می کنی؟!! میخوای منو دیوونه کنی؟! آحه مگه میشه این همه خوبی رو ازکسی دید وبهش دل نبست؟! اما با خجالتم چه کنم؟!اصلا تو می دونی  من طاقت خجالت کشیدن ندارم؟! نمیخوام ازخودم رفع تکلیف کنم. من تلاشم رو می کنم اما تو"یهدی من تشاء" ی. این بار یا بهم لیاقت نعمتت روبده، یا ازخجالت آبم کن! یا اقلا تنبیهم....

ازمسجد میام بیرون. شیشه های عینکم یه جورین، نمی تونم آسمون رو درست ببینم. اما بازهم نگاه می کنم. این همه پشت سرهم، اون هم برای من. می ترسم مثل همیشه نتونم شکرنعمت کنم. همین 2روزپیش بود که کمیسیون، جواب درخواستی رو که خودم هم بهش جواب منفی می دادم، داد، اون هم مثبت. هرچند گفتن که فقط تا کاردانی. و توی همین روزها داری به سمت یه نعمت دیگه می بریم، نعمتی که حتی اگه تا آخرش نشه هم برای من مهمه، همین که اشتباه نکردم مهمه. وحالا هم، قضیه ی امشب.

یادم می افته به ثبت نامم: اصلا نمی خواستم بنویسم، معتقد بودم وهستم که وارد کردن ارز به سعودی، اون هم برای یه کارمستحب، درست نیست. اما نوشتم. شاید ازروی بازی! نوشتم، هرچند به خودم و تو گفتم: حالا که قراره خلاف نظرم عمل کنم یه کاری کن که اون جاتنها نرم!

و بعد که ....

وآخرش هم توی مسجد. یه چیزی بهم گفته بود که من نفر دوازدهمم! مطمئن بودم که نفردوازدهمم، حتی بیشتر ازاطمینانی که به علاقه ام به حج دارم. ولی دائم می ترسیدم. ازاین که درست باشه...!

شکرت. اگرچه "ما عبدناک حق عبادتک" اما کمکم کن که شکرم فقط لق لقه ی زبون نباشه. کمکم کن که سرحرفم بمونم. و کمکم کن که اگه رفتنی شدم به تعهداتم عمل کنم. کمکم کن که دست پر برم تا کم نیارم. کمکم کن که به جای اون هایی که رفتن من باعث نرفتنشون میشه، وجای اون هایی که به خودم قول دادم، اعمال به جا بیارم. کمکم کن که اگه رفتم و برگشتم دیگه کمترخجالت زده ی تو وبنده هات بشم، دیگه با کسی که هستم فرق کنم، یه فرق بزرگ مثبت.

کمکم کن،، مثل تک تک ثانیه های زندگیم.

شکرت! آخرهمه ی حرف هام!

شکرت. اگه اون طورکه من می خواستم نشد، واسه اینه که من هنوزهستم. یعنی میرسه روزی که نباشم؟ روزی که همش اون جوری بشه که من،، نه، که توبخوای؟!

بعضی وقت ها هم این جوری میشه دیگه: اون همه پسرودخترلایق می مونن، تا یه گناهکارمثل من بره و همینه که منو می ترسونه. نکنه برم اون جا وبازهم نشم اون کسی که باید باشم، اونی که به تو بله داد...

به توپناه میارم ازنفسی که ول کن نیست ....

به توپناه میارم ....

 

یکی 2 جمله ی معترضه:

-         شاید این نعمت بزرگ، تاثیریه دعا باشه. نمی دونم دعای کی؟ پدر، مادر، یا هربزرگواردیگه ای. فقط قربون اون دل پاکی برم که با دعاش این جوری کرد. قربون دل های پاک برم که آبروی این دنیای ناپاکن.

-    نمی خواستم راجع به این موضوع چیزی بنویسم، تا امروزظهر. مخاطب به گردن نویسنده حق داره، بعضی مخاطب ها بیشتر.

     -   دوستان، می زده و مست زهوش افتاده

           بی نصیب آنکه درین جمع، چو من عاقل بود

           یا می خواست ادای عاقل ها رو دربیاره....

       

    -   یه نفراین مطلبوجلوی چشمم خوند، بهم گفت: دیوونه!

      

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در یکشنبه 1386/09/25 و ساعت 16:25 |

پیش از مطلب

1- دنیا رو می بینی؟ الان باید شهادت امام جواد (ع) روتسلیت بگم یا سالروزازدواج امام علی(ع) وحضرت فاطمه(س) رو؟ خب هردو روبنویسین به حسابم.

2- چرا من ازپیش ازعید تا حالازنگ موبایلمو 4 دفعه عوض کردم؟! - خب معلومه، چون خیلی خوش سلیقه ام! هروقت یه آهنگ رومیذارم واسه ی زنگ موبایلم بین فامیل ورفقا اپیدمی میشه. بعد وقتی یه گوشی زنگ می خوره همه فکرمی کنن مال اوناست. آره جونم، دلیلش اینه نه اون....!

3- من همش دارم شبیه هم می نویسم؟ - چه کنم حرف دگریاد نداد استادم.

4- جمعه شب آپ میشم، درست. نان تازه و کباب اگربگذارد!

 

همش تقصیرپیرمرد بود

  همش تقصیرپیرمرد بود. با اون لحن ساده اما عاشقونش. فکرنمی کردم یه روزی دوتا کلمه ی ساده ی فکسنی اون جوریم کنه، اون هم اززبون یه پیرمرد بی سواد. "قربونس برم" و "خیلی نوکرسم" و "کسامه" هم شد عشق بازی؟! اون هم با اون گویش لری که خودشون(!) ادعا می کنن زبونه....

یادم افتاد به هم ولایتی پیرمرد که وقتی اشعارعاشقونه ی یه مرد شهری روشنید، عکس زنشو ازجیبش درآورد وبا تمام احساسش گفت: آی، سکینه بگم!

  پیرمرد اما عجب لحنی داشت. بلند که داشتم می شدم نگاهم به اون کلمه ی "الله" توی محراب یه طوردیگه بود. یه لحظه بهش گفتم: ببین چه بلایی سرخلایق آوردی؟! تو چه کردی با ما؟!!

ازمسجد که زدم بیرون بارون گرفته بود. ای کاش این قدرخوب نبودی خدا....!!!

 

پس ازمطلب

1- انگاربه ما نیومده یه کم پیش خودمون مغرورشیم. تازه باد انداخته بودم به غبغب که اهل تلاش وتکاپو شدم. اما دیشب وامروزصبح، بدجوری خجالت کشیدم. ساعت 5و12 (دوازده ونیم) شب رفتیم مجتمعی که همه دنبالشن (یاس دیگه!) پیش آقای دکترغفرانی. سه نفره با موتور، توی سوزسرما! انگارحلوا خیرات می کردن!! رسیدیم دیدیم آقای دکتر- که تا 2 کلاس بود وبعدش هم پروازوجلسه و...- سرحال نشسته وداره مطالعه می کنه! تا 5و1 (یک ونیم) اون جا پلاس بودیم. جالب این که دکتر، صبح ساعت 5 زنگ زد که بیاین بریم کوهنوردی!! تازه، نمازشب وصبحشم خونده بود که زنگ زد. مرد 53 ساله. ما سه تا جوون 20 ویخده هم خواب خواب، اصلا چشم هامون بازنمی شد. نه این که میخوایم یارآقا باشیم....!

2- خودم یادم نبود ولی فردا روزتولد منه. تولدم مبارک.

۳- منم فقط که باید بزرگ بشم؟؟؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1386/09/21 و ساعت 23:50 |

به نام خدا

 

پیش از مطلب: کی گفته من الزاما باید حرفی رو این جا بزنم که مطمئنم درسته؟! من می نویسم شما تذکر بدین تا اصلاح کنم. هنوز که آتیش زیرم درست نپختتم!

 

ببخشید، من توی این زود پزه جا میشم؟!

 

توی راه پایین آمدن ازتپه، ناگاهان می ایستد، چشم هایش حسابی اطراف رامی کاود، مبادا نگاه نامحرمی به او بیفتد و بعد همان نیشخندهای تکراری. خیالش که راحت می شود کم کم شروع می کند. باز هم، باز هم، باز هم، تندتر و تندتر. کم کم انگار بال در می آورد، دارد پرواز می کند. دست هایش را باز می کند و خودش را می سپارد به نسیم ناملایم پاییز. چه کیفی باید ببرد از این لی لی!

"این آخرین لی لیه، باهاش حال کن" به خودش می گوید. همیشه با خودش حرف زده است، با خودش، با گنجشک های توی حیاط، با درخت گیلاسی که وقتی می بیندش می گوید "مخلصیم!"، حتی با ماشین و در و پنجره!

گرم گرم می شود، مثل مست ها از خودش بی خود، مثل وقت هایی که آن قدر به ماه، یا یکی از ستاره ها زل

می زد که تمام آسمان به آن بزرگی را گم می کرد، مثل سجده هایی که گاهی می شود و گاهی نمی شود. باید وصل شد، باید یک چیزی خورده باشی، یا کاری کرده باشی که این طور بی خود شوی.

اصلا متوجه آن زن و شوهر که از کنارش رد می شدند و هرهر به او می خندیدند نشد. همان طور خرامان، پرواز می کند.

زمزمه هایش را که فریاد می کند می رود به این سو و آن سو. به اشک هایی که به خاطر سیل زده های امریکا ریخته بود و لبخندهایی که برای هم خنده شدن با آن دختر 2 ساله ی توی اتوبوس زد. فکر می کرد، به خودش که به خیالش، اگر از دست عزیزی دلخور شد، یا دلش گرفت، باید برود و صادقانه موضوع را بگذارد کف دستش و حرف دلش را بگوید. به خودش که فکر می کرد باید نگران دوستانش باشد و برایشان وقت بگذارد، به خودش که بعضی وقت ها سرش را توی در و دیوار می کوبید، به خودش که هنوز هم پی جوی احوال بچه های 8 سال قبل -  آن ها که همان وقت ها رفیق بودند -  بود، حتی آن هایی که اسمش را یادشان نبود، به خودش که فکر می کند باید مهربان باشد، کم توقع باشد، با گذشت باشد....

یک آن از تمام دنیای شیرینش می زند بیرون، مچش که پیچ خورده را نگاه می کند، دیوانه!، سنگ زیرپایش را شماتت می کند و بلند می شود، هرچند خیلی آهسته و زیر لب اما، دارد با خودش حرف می زند. یک دوربین فیلم برداری می خواست این جا!

خسته شده، از این صداقت بی جا و دردسرساز، از این رفاقت بی سود، از این تعجیل همیشگی کودکانه که پدر - با تساهل -  اسمش را گذاشته فوران انرژی!، از تند تند اشتباه کردن، از منطقی که به خرجش نمی رود 2*2 تا می شود 4، و از دلی که نمی فهمد دیگر دوران این همه مهربانی و احساس، این همه بی خیالِ مزد شدن، و این همه کم توقعی به سر آمده .....!

حتی از لی لی های پنهانیش هم خسته است، همان طور که از این کودکی تمام ناشدنی.

کجا می شود یک شبه پخته شد؟!! یک زودپز لطفا!!

 

پس ازمطلب: اون بنده خدای بزرگواری که یه متن قشنگ درمورد خلقت آدم واسه من فرستاده، لطفا بیا توی کامنت های این مطلب که عرض دارم خدمتت!

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در دوشنبه 1386/09/12 و ساعت 10:11 |
 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در شنبه 1386/09/10 و ساعت 20:58 |
قبل از مطلب:

فردا تولد آقا علی ابن موسی الرضاست. نمی خوام از مناقب آقا بگم که معرف باید اجل ازمعرف باشه.میلاد آقا روتبریک میگم و فعلابه کمترین کارممکن بسنده می کنم تا فرداشب.فقط ازهمه ی کسانی که احتمالا درحقشون بدکردم میخوام که به حرمت آقا منوببخشن.خودم هم همین کاررو می کنم...

سخت تر از لیسانس گرفتن من!

آن قدیم ترها که هنوزنمی دانستم پدرم - آدم - "باید" آن میوه ی ممنوعه را می خورد، خطاب به او می گفتم: خدا بگم چی کارت کنه! توی بد مخمصه ای انداختیمون!

و گاهی حسابی می نالیدم.

یک روزدوستی مرا خطاب قرارداد وگفت: چیه؟! کدوم کار سخت به عهده ی ماست؟ مگه 5 تا نماز روزانه و 30 روز روزه گرفتن و مواظب چشم و زبون بودن کاری داره؟! برو خدا رو شکرکن که دربرابر این همه نعمت، اعمالی به این راحتی ازمون خواسته.

انصافم را که به جای کلاهم قاضی کردم دیدم راست می گوید؛ کلهم نمازها یک ربع (!) طول می کشد و با مخلفاتش 0/5 ساعت. به زمین نگاه کردن هم هیچ کس را نمی کشد، همان طور که رعایت حجاب. نوشیدنی و خوردنی حلال هم آن قدر هست که حتی به حرامش نگوییم زکی. جای خالی شادمهر را هم می توان با خواجه امیری پر کرد یا حتی با استاد. به همین راحتی.

تا اینکه اتفاقات عجیب وغریب شروع شدند؛ کارها سخت میشد، آسان میشد. شل کن و سفت کن های زندگی رسیدند. شکست ها و موفقیت ها، یادها و خاطره ها و دردها و عذاب وجدان ها، علاقه ها و محبت ها، و اتفاقاتی که آمده بودند تا مرا به همان تفکر گذشته برگردانند؛

آسمان بار امانت نتوانست کشید .... بی خود نیست که خودش ادعا کرده شعرش بیت الغزل معرقتست و کلام قرآن؛ "انا عرضناالامانة علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملها واشفقن منها و حملهاالانسان انه کان ظلوما جهولا"

این چه امانتیست که آن قدر عظیم است؟ گمانم این بزرگترین سوال بشریت باشد، هرچند اغلب ذهنم را از آن فراری می دهم ....

*

توبه می کنیم. از دزدین از عبادت هایمان توبه می کنیم و از این همه غرق گناه بودن. هرچند هر از گاه، یکی از واجباتمان ترک می شود یا یکی از محرمات فریبمان می دهد اما توبه امان را نمی شکنیم! خطایی اگر هست از روی غفلت است یا جهل، آن هم جهلی که در آن مقصر نیستیم.

می دانم از آن آدم ها نیستیم که از روی لجاجت، یا غرور، یا جهلی که خودشان هم می دانند، دست به گناه بزنیم، خدا نکند از آن ها باشیم ....

این ها همه ساده است. اگرچه سخت است ولی با کمی تمرین می شود به آن رسید.

اما آیا این همه ی ماجراست؟ من* که به همان مرحله نرسیده ام و هنوز غرق گناهم اما یادم که می افتد به کارهای خودم می بینم ای وای ....

به فقیری که آمده بود دم درب خانه کمک کردم، به فقیر توی اتوبوس هم. دومی را اما گمانم از بس که مسافرها نگاه کردند و خودش. در سجده ی بعد از نماز صبح امروز گریه ام گرفت، درست مثل سجده ی دیروز. دیروز نمی دانم از چه ترسیده بودم، از اینکه در کمیسیون رای نیاورم شاید. امروز اما قطره قطره اش بوی حب می داد. گاهی می بینم نگاه نکردنم به نامحرم عادت شده، اگرچه از اول این طور نبوده و حالا شده.

حرف می زنم، تبلیغ می کنم، مطالعه می کنم و نمی کنم، نگاهم را حفظ می کنم و یادم می رود، ایتام را تا آن جا که می توانم تکریم می کنم، به سائل کمک می کنم، وقتی کسی غصه ای دارد سعی می کنم با او همدلی کنم و شاید حتی بغض کنم، اندیشه و تحلیل سیاسی دارم وسیب زمینی نیستم، غذا می خورم، می میرم، زنده می شوم و ...

اما این کافیست؟ آیا تمام کارهایمان برای خداست ....؟

خیلی سخت است، به سختی امانتی که آسمان نتوانست کشید.

می گفت: امانتی که آسمان نتوانست کشید عشق است.

مگر جز این است که پایان راه "اخلاص"، "عشق" است ....؟

___________________________

* می دونم، تف به ریا! ولی من ریا نکردم. قرار نیست هر جایی نویسنده می نویسه "من"، منظورش خودش باشه، قراره؟!!

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در چهارشنبه 1386/08/30 و ساعت 23:10 |

به بهانه ی شکرگذاری ازتمام نعمت های خداوندی. به بهانه ی آن همه لطف بی شمار. به بهانه ی روزهایی که گویا خبراز سرآمدن زمستانم و آمدن بهارم می دهند. به جای حتی یک تشکرخشک و خالی. تا بازهم ثابت کنم ان الانسان کفورا .....!

به نام تو

آغوشت را بازهم برایم بازکن. می دانم، بزرگ شده ام. 23 سال. خجالت نمی کشم. دوست دارم توی آغوشت به خواب بروم. نه، آن قدرگریه کنم که خوابم ببرد. دوست دارم اشک هایم را پاک کنی. می شود؟؟

*

ای کاش ازشرم آب می شدم. ازحیا ای کاش. چقدراین آویز معلق می چرخد و من گم می شوم و تو دائم پیدایم می کنی. و من بازهم به هوای یک لواشک دست هایت را رها می کنم. حق داشتی بزنی توی گوشم. فقط خودت می دانی اگر نمی زدی ازکجا سردر می آوردم....

*

خسته ام. ترسیده ام. دارم کم می آورم. چقدر تنهایی؟ چقدر تاریکی؟ درد؟ ای کاش میشد این قفس را از من آزاد کنی .....

*

صدبار هم بیشترشده. خوب است تو هستی. اگرنبودی بابا می فهمید و به خانه راهم نمی داد. مامان نیمه های شب پتویم را نمی کشید رویم. اگر نبودی جنازه ام روی زمین می ماند. اگر جنازه ای می بود و زمینی .....

*

می دانم که باید می زدی توی گوشم. اما چرا نزدی؟! دارم می سوزم. سردم است! بی چاره ام کردی. باید می زدی .....

*

داد می زنم. هوچی شده ام . این قدرها هم محکم نزده بودی. اشک هایم را بعدش خوردم ازبس که شیرین بودند! داد می زنم. وقتی هم به شام دعوتم می کنی شرم نمی کنم .....

*

ازسیلی ات غصه ندارم. درد دارد. تازه اگر بخواهی می توانی آن قدرمحکم بزنی که زمین گیر شوم. غصه ای ندارم اما.

از دلخوریت می ترسم. ازین که ازمن ناراحت باشی، حرص بخوری، بریزی توی خودت و حتی به حبیبت، محمد هم نگویی. عجب صبری داری به خدا ....!

*

غلط کردم،،، غلط کردم،،، غلط کردم،،، بگذار عذابم کنند ولی این آخری را فراموش کن. اصلا ازیاد ببرش. بگذار تمام وجودم درد بکشد. بگذار با تمام زندگیم فریادت کنم.

عذابم کن شاید کمترخجالت بکشم. شاید .....

*

خدایا! مرا ببخش که تمام عمراز تنهایی ترسیدم. مرا ببخش که برای آینده نگران بودم. مرا ببخش که خسته می شدم... که تو را نمی دیدم .....

 

                                      ----------------------

دل دیوانه ام دیوانه تر شی ................................. خرابه خانه ام، ویرانه تر شی

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي فارسانی در دوشنبه 1386/08/21 و ساعت 0:4 |