ما و آقای
هاشمی که از قدیم با هم شبیه بودیم! آقای احمدینژاد این اواخر شبیهمان شد!
و شباهتمان –
البته با عذرخواهی – در ولایتپذیری ناقصمان است.
نقص در یک
معنا، "عقب ماندن" است و در یک معنا، "جلو افتادن". اما شاید
صحیحتر و رایجتر باشد که نقص را، "گاهی بودن و گاهی نبودن" بگوییم.
مثلا آقای
هاشمی رفسنجانی، آن همه رهنمود ولی فقیه عادل زمان را نمیشنود – یا نمیخواهد
بشنود – و یکدفعه، بعد از آن جملات خطبه که "اعترافات اشخاص، در مورد دیگران
سندیت ندارد"، میشود نفر اول جبههی حمایت از ولی فقیه!
یا آقای احمدینژاد؛
از ابتدای دولت نهم حرفهای آقا را فصلالخطاب قرار داد. اما یکمرتبه – در
مبارزات انتخاباتی – صراحت رهبر را در "عدم بیان مطالبی که اثبات نشدهاست و
جایگاهش نیز، جای دیگریست"، نشنید! (البته ما هم نشنیدیم!) این روزها هم که
گوشهای آقای احمدینژاد، در مورد آقای مشایی سنگین شدهاست!
و این دقیقا
ولایتپذیری ناقص است. خدایی ناکرده نمیگویم اطاعت، تا جایی که مطابق خواست
ماست...
هفتهی پیش،
وقتی خبر افشاگری «افتون بلادت» سوئدی را – و به تبعش، مثل همیشه، اعمال فشارهای
رژیم صهیونیستی – شنیدم، به ذهنم رسید چرا صهیونیست ها در حمایت یا حملهی تبلیغاتی به
یک موضوع، تا این حد سریع، قاطع و منسجم عمل میکنند و ما، تا بیاییم فسفس کنیم،
چهلم ماجرا هم گرفته شدهاست؟
اول از همه
گمانم همان "نبود کار تشکیلاتی" ما را آزار میدهد که بگذریم. اصلا از
سوال و یافتن جوابش بگذریم! راحت شدید؟! فقط بیایید با هم به این موضوع فکرکنیم که
مثلا، در همین ماجرای روزنامهی سوئدی، آیا نمیشد – و نمیشود؟ – ما هم یک نیمچه
حرکتی بکنیم؟؟ آیا اعلام حمایت چندده هزارنفری، یا مثلا چندده میلیون نفری از
شجاعت روزنامهنگاران و عوامل روزنامهی سوئدی، تنها در همین یک موضوع که مورد
پسند و نظر ماست، نمیتواند بهنوعی مشوّق تمام وجدانهای بیدارجهان باشد؟
بیایید از
زاویهی دیگری بگوییم. هر از گاهی، حنجرهی انسانی در گوشهکنار دنیا بهفریاد میآید.
از سویی، دستگاه تبلیغاتی صهیونیست جهانی، آمادهی سرکوب همهی صداهای مخالف است و
بلافاصله پس از هر دادخواهی، توانش را برای خفهکردن صدا بهکار میبرد. حال در
این میان، اگر سایر وجدانهای بیدار بشر ساکت بمانند، آیا پس از مدتی، شهامت
دادخواهی در کسی باقی خواهدماند؟
امیدوارم بودم
پس از گذشت یک هفته از ماجرا، کسی از دوستان وبلاگنویس ارزشی، چنین موضوعی را
مطرح کند، اما نشد و دوستان نکردند. بههرحال، در قیلوقال انقلاب ناکام و مخملین
دوستان(!)، گمانم لااقل فکرکردن به چنین موضوعی، شروع مناسبی باشد برای بیدارشدنمان!
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در سه شنبه 1388/06/10 و ساعت
15:11 |
«مروه»ی شهید، زن بود. باردار هم
بود. تحصیلکرده هم. و حتی زیباروی. مروه، هر فاکتوری را که برای دلسوزی لازم
بود، داشت. هرچند که حتی اگر نداشت نیز، یک انسان بود.
با اینهمه، رسانههای غربی – و اگر قرار بر اطلاق لفظ بر بُعد جغرافیایی
باشد، باید گفت رسانههای غربی و شرقی – بهراحتی از کنار قتل وحشیانهی آن بانوی
شهیده گذشتند.
رسانههایی که مثلا، از قتل مشکوک «آقاسلطان»، پُتک ساختند برای کوبیدن ایران
و اسلام، در برابر 18 ضربهی چاقو که جلوی چشم آنهمه مامور و مسئول، بر پیکر
بانوی شهید ما فرودآمده، خفهخون گرفتند.
هیچ عقل سلیمی از رسانههای غربی، و
رسانههایی که با قواعد بازی غرب به میدان ارتباطات آمدهاند، انتظار صداقت ندارد.
آنچه که موجب تعجب و بیش از آن، غصه است، سکوت رسانهای «مردم» و «ملتها» و بهخصوص،
«ملتهای مسلمان» دربرابر این جنایت بزرگ است.
«ملتها»، متاسفانه چشم به «نخبگان» خویش دوختهاند و نخبگان، سالهاست که در
هزارتوی «اسباب نخبگی» ماندهاند. اهل علم به علمشان مشغول شدهاند و بازیگران
سیاست، به سیاست و مردان هنر با هنر. گویا فراموش کردهاند و کردهایم، اگر علم میخواهیم،
اگر سیاستمان عین دیانتماناست، اگر هنر همان دمیدن روح تعهد در انسانهاست،
همگی بهخاطر هدفی بالاتراست و بس.
بانوی شهید ما را «در صحن بیدادگاه»،
«جلوی چشم قاضی و پلیس»، با 18 ضربهی چاقو به قتل میرسانند و «مفتی اعظم
الازهرمان»، دلخوش به حفظ کل قرآن و صحاح ستّه در حافظهاش، با «رهبر دشمنان
اسلام درجهان» دست میدهد.
بانوی شهیدمان را میکشند و علمای ما، به جمعآوری ادلّهی احکام نفاس «قانع»اند
و ائمهی جماعاتمان، هنوز دارند فرق مقلـِّد و مقلـَّد را بر منبرها داد میزنند.
بانوی شهیدمان را میکشند و اهل سیاستمان، بر سر بود و نبود حزب، درجا زدهاند
و هنربازان، راههای جذب گردشگر را، هنوز نیاموختهاند.
بانوی شهیدمان را میکشند و امیرعبدالله، فقط چسبیدهاست به همان حدیث پیامبر
که بوسیدن همسر، چقــــدر ثواب دارد و من، دودوتا میکنم که مطالعهام ارجح است
یا نیمساعت وقتگذاشتن روی این پُست!
حال ما خیلی خراب است! نخبگان ما، یا
سالهاست «پَخمه» شدهاند و یادشان به وظیفهی اصلیشان نیست، و یا در گرداگرد
«کار فردی»، «نبود برنامه»، «فقدان هدفگذاری» و «عدم جهتدهی مناسب از سوی نخبهترها»،
«تیرهایشان را در تاریکی رها میکنند» و بس.
ما هنوز نیاموختهایم، «حرکتهای کور»، «بیهدف»، «بدون چشمانداز» و «فردی»،
راه بهجایی نخواهند برد.
همین است که بانوی شهیدمان را کُشتند و ما، "هنوز" هم نفهمیدهایم،
از این میدان بزرگ جنگ رسانه و فرهنگ، تنها با «کار تشکیلاتی» میتوان بهسلامت
بیرون آمد.
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در جمعه 1388/04/26 و ساعت
2:16 |
انسانها عوض میشوند و ما، عادت کردهایم به پذیرفتن همین مسئله که گویا
برایمان یک اصل شدهاست.
"انسانها عوض میشوند!"
اما چرا؟
چهطور میشود که مثلا، آن جناب "سیفالاسلام"، بعد از حدود سه دهه،
به آنجا میرسد که؛ "کنتم جندالمرأة و أتباع البهیمه... أخلاقکم دقاق و
عهدکم شقاق و دینکم نفاق و ماءکم زعاق. والمقیم بین اظهرکم مرتهنٌ بذنبه، والشاخص
عنکم متدارکٌ برحمةٍ من ربّه..." (1)
چهچیز میتواند فلان مبارز پیش از انقلاب اسلامی ایران را، یا فلان مدیر
متعهد سالهای پیشین نظام را، به آنجا برساند که رو در روی ارکان همان سیستمی
بایستد، که برای استقرارش شکنجه شدهبود، یا عرق ریختهبود؟
یک سوال دیگر هم هست؛ آیا "ما"، یکدفعه عوض میشویم؟ یکچیزی توی
مایههای آن کارتون میومیو عوض میشه؟!!
انتخابات
ریاست جمهوری، متفاوت ازمجلس است. آنجا بهدلیل ابعاد کوچک حوزهی انتخاباتی، نماینده
میتواند تا حدودی بر روند تبلیغات و روشهای آن نظارت کند. اما در اینجا، مسئلهی
نظارت مستقیم منتفیست. کاندیدای ریاست جمهوری باید از طریق "دقت درانتخاب
یاران ستادی" و "هوشیاری درجذب یا دفع دستهایی که به سمتش دراز میشوند"،
بهطور غیرمستقیم بر این روند نظارت کند.
اینجاست که "نحوهی گزینش و چینش یاران
همراه"، و نیز، "نوع برخورد تبلیغاتی حلقههای نزدیک به کاندیدا"،
میتوانند تا حدودی نمایندهی تفکرخود فرد باشند....
1-یاران میرحسین و ترجیح آشکار شور بر شعور
گذشتن از راههای طی شده، همیشه با آرامش بیشتری
همراه است. شاید ازین روست که یاران میرحسین، مسیرانتخابات 80 را دوباره برگزیدهاند.
حکایت آن روزها هنوز ازیاد نرفته است. تشکیل
ستادهای رای اولیها – معروف به ستادهای سیمرغ – و برنامههای خاص این ستادها، راهاندازی
کارناوالهای خیابانی، برگزاری جشنهای انتخاباتی همراه با برنامههای آنچنانی
موسیقی و آواز، اشباع جامعه ازشعارهای احساسی مثل یاس را پاس بداریم، و .... همگی
دارند به همان نحو، یا به شکلی دیگر بهاجرا درمیآیند.
عدم ارائهی
"ریز برنامهها" و کلی گویی؛ پرداختن به "مسائل عاطفی و احساسی"
درفیلمهای تبلیغاتی، بهجای "تشریح عملکرد گذشته و برنامههای آینده"
نیز، طبق همان مدل سال 80 است.
آنسال، فیلم تبلیغاتی سیدمحمد خاتمی، پُربود
ازصحنهی تکراری "گریهی کاندیدای اصلاحطلب" درروز14 اردیبهشت درمحل
ثبت نام کاندیداها. گریهای که عنوان "اشک نخل" گرفت و نقش انکارناپذیری
درپیروزی خاتمی داشت.
خب! من هم مثل خیلیهای دیگر، مناظرهی مهندس میرحسین موسوی و دکترمحمود احمدی
نژاد را دیدم. به دقت. چندنکته درآن مناظره بود که دوست دارم با دوستان به اشتراک
بگذارم؛
1- عدم پاسخگویی موسوی به موارد طرحشده توسط احمدینژاد؛
درصحبتهای احمدینژاد، چند نکته و نقد اساسی نسبت به عملکرد گذشته، و یا
مسائل افراد کاملا نزدیک به میرحسین بود. نکاتی که موسوی دربرابر تمامی آنها سکوت
کرد:
الف) برداشت غیرقانونی چند میلیارد تومانی – اگر درست یادم باشد، 53 میلیارد
تومان – دولت میرحسین از پول نفت.
ب) هجمهی دیکتاتورمآبانهی میرحسین به مخالفان و منتقدان، ازجمله روزنامهی
منتقد سیاستهای اقتصادی وی، و نمایندگان مخالف او درمجلس وقت.
ج) عدم رعایت حداقل اختیارات ریاست جمهوری توسط میرحسین و کشاندن ماجرای
انتخاب و تایید وزرا به امام راحل(ره)، بهعنوان یکی از مصداقهای قانونگریزی
موسوی.
د) تحصیل غیرقانونی همسر میرحسین، همزمان در دو رشتهی تحصیلی و همزمان با
تصدی شغل دولتی؛ ورود به مقطع دکتری بدون دادن آزمون، و دانشیارشدن دریک رشتهی
غیرمرتبط.
2- پاسخگویی احمدینژاد به تکتک نقدها و تخریبهای موسوی، بهجز چرایی
حمایتش از مشائی؛
پاسخ احمدینژاد به تمامی تخریبها و نقدها، منطقی و مستند بود. ماجرای
ملوانان انگلیسی، ماجرای دعوت امیرعبدالله ازوی برای سفرزیارتی حج، مسئلهی
هلوکاست، دانشجویان ستارهدار وتوهین به آنها، و...
بهزعم من، تنها ماجرایی که رئیس جمهور فعلی کشور، نتوانست یا نخواست پاسخی به
آن بدهد، چرایی حمایتش از رحیم مشائی بود.
3- برخورد دوگانهی موسوی با انتقادات مطروحه به دولتهای گذشته؛
موسوی درطول ماههای اخیر، به مشاورهی خود به دولتین آقایان هاشمی و خاتمی
افتخارکرده و آن را دستمایهی تبلیغ خویش ساختهاست. همچنین، درجواب اینکه
بیست سال گذشته کجا بوده؟ گفته، در آن بیست سال احساس خطر نکردم و نیامدم، اما
حالا احساس خطر میکنم. و با این حرف، بهنوعی به تایید اقدامات آن دولتها و نیز،
تخریب دولت فعلی پرداختهاست.
همین موسوی، درمناظرهی با احمدینژاد، پس از آنکه توان پاسخگویی نقدهای
احمدی نژاد به دولتهای سابق را درخود ندید، اعلام کرد کاری به دولتهای قبل و
روسای آنها ندارد و ایشان، خود باید به گفتوگو با احمدینژاد بپردازند!
4- حجم بالای مدارک و اسناد احمدینژاد؛
تقریبا تمامی حرفهای احمدینژاد بهصورت مستند زدهشد. ضمن آنکه وی مدارک و
مستندات بسیاری با خود به جلسهی مناظره آوردهبود که برخی ازآنها را نیز، رو
کرد.
5- اضطراب و لرزش صدای میرحسین؛
من که حتی تصور نمیکردم، موسوی تا این حد، از مناظره با احمدی نژاد ترسیدهباشد.
صدای میرحسین، تا اواسط مناظره، آشکارا میلرزید. وی حتی دراوج اضطراب، از تلفظ
صحیح برخی مخارج حروف نیز، عاجزبود.
6- یکبار تجاوز احمدینژاد، به وقت موسوی؛
درآخرین دقایق مناظره، احمدینژاد، یک مرتبه با گفتن یک جملهی کوچک، به وقت
موسوی تجاوزکرد. گرچه، او چندین بار درطول مناظره گفت، وقت کم است و او باید
چندسال و چندماه تخریب را، درطول چندین دقیقهی کوتاه پاسخ دهد، اما بههرحال، کار درستی
نبود.
7- عدم اشارهی صریح و جزء به جزء موسوی به موارد، برخلاف احمدینژاد؛
نقد احمدینژاد به موسوی، و نیز نقدش به اطرافیان و حامیان موسوی، دقیق، شفاف
و کاملا مصداقی و جزء به جزء بود. تا جایی که وی، جراتمندانه، اسم آورد و در برخی
موارد، سند نشان داد. برخلاف دکتر، نقدهای مهندس کاملا کلی و مبهم بود. مثلا اینکه
شما قانونگریزی داشتهاید، در روابط خارجی خیالباف بودهاید و اینگونه حرفها.
8- حرفهای تکراری موسوی در برابر تازههای احمدینژاد؛
موسوی تقریبا همان حرفهای این چندماهه را مطرح کرد. حتی درطول مناظره، دائما
برروی ادعاهایی چون خیالبافی در روابط خارجه، ماجراجویی و قانونگریزی مانور داشت.
درحالیکه احمدینژاد، بهجز آن جمله – با این مضمون – که آقای موسوی، ما شما را
دوست داریم و بهتراست اطلاعاتتان را از افراد مطمئن بگیرید، تقریبا هیچ حرف تکراریای
نزد. وی در لحظه به لحظهی مناظره، برگ جدیدی برای اثبات حقانیت و اصلحیت خود رو
کرد.
9- برافرختگی و بالارفتن صدای میرحسین، در دقایق پایانی مناظره؛
در آغاز مناظره صدای موسوی بیرون نمیآمد! احتمالا بهخاطر اضطراب. اما در آخرین
فرصت صحبت خود برافروختهشد و طنین صدایش بالا رفت. برخلاف احمدینژاد که تا آخرین
لحظه خونسرد بود.
10- عدم طرح ادعای برداشت غیرقانونی دولت از پول نفت، بهدلیل ضعف سند؛
این اواخر، مخالفان دولت، تقریبا همهجا ادعا میکردند دولت پولی را بهصورت
غیرقانونی برداشت کرده. جالب بود که میرحسین درمناظره، حتی اشارهای به آن موضوع
نکرد. حتما چون میدانست هرگز نمیتواند در یک گفتوگوی رودررو، این ادعا را به
اثبات برساند.
11- اشاره به افراد غیرحاضر در جلسه، توسط هر دونفر؛
هرچند احمدینژاد دقیقا اسم آورد و اسم کسانی را هم آورد که بهقول خودش، وارد
محدودهی ممنوعهی قدرت شد، اما درواقع ماجرای صحبت ازدیگران را، موسوی آغازکرد. موسوی
– البته بهصورت غیرمستقیم – ثروت صادق محصولی را نامشروع خواند و خواست ازین
طریق، به احمدینژاد نقد وارد کند. پاسخ احمدینژاد، اگرچه شنیدنی و شجاعانه، اما
بخشی از آن، خارج از منش و اخلاق یک گفتوگوی دونفره بود.
12- نگرانی موسوی از احتمال فروپاشی ایالات متحده و
رژیم صهیونیستی!
موسوی، بارها پیشبینی فروپاشی امپراطوری امریکا و
محو رژیم صهیونیستی را خیالپردازی خواند و نسبت به آن اظهار نگرانی کرد! تاکید
موسوی بر این مسئله تا آنجا بود که مخاطب تصور میکرد، میرحسین از فروپاشی شیطان
بزرگ نارحت است!
============
* من فایر فاکس را دوست دارم اما او، متاسفانه نیم فاصله های مرا دوست ندارد!
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در جمعه 1388/03/15 و ساعت
1:35 |
گذشته ازآدمهایی که خودشان را میزنند به کوری، خیلیها هم خیلی چیزها را میبینند و به روی مبارکشان نمیآورند.
خب که چی؟!
هیچ! به قول دنباله رو.....نیستم! آمارها توی مملکت ما، همیشه درحال پیشرفتند! کارمندها صبح میروند، فرم آماررا پرمیکنند و میتحویلند و تمام! کشوربه پیش میرود!
توی این شرایط، مردم حق دارند به آمارهای دولتمردان با دیدهی تردید نگاه کنند. مثلا، حتی من حق دارم شک داشتهباشم که توی ایران، کشوری که تا سال 84، کل تولید فولادش 9 میلیون تُن بودهاست، ظرف سه سال، تولید فولاد به 15 میلیون تُن رسیدهباشد. آنهم سه سال دولت نهم! که اینهمه پشت سرش حرف میزنند!!
برای همین است که توی مسائل به این حساسی، من یکی چشمهایم را خوب بازمیکنم و به آنها اعتماد میکنم. چطور؟ ببینید؛
1- در دل شهرکرد...
خانوادهام ازسال 81 ساکن شهرکرد شدند. همان سال اول، بهخاطر تصادف یکی ازپسرداییهایم، پایم به بیمارستان آیتالله کاشانی کشیدهشد. یک روز ویک شب مراقب بیماربودم. بعد ازآن، زمستان 83 بهخاطر سکتهی مغزی مادربزرگ مرحومم، و بهار84 برای مراقبت ازیکی دیگرازپسرداییهایم – که ماشاءالله دست به تصادفشان خوب است! – دوباره توی بیمارستان، مراقب بودم. همان موقع وقتی برای رفع خستگی، اطراف بیمارستان پرسه میزدم، یک چیزهایی از پروژهی بازسازی وتوسعهی بیمارستان میشنیدم. پروژهای که ازسال 78 شروع شدهبود، تا سال 84 عملا هیچ پیشرفتی نداشت. آقایان فعلی میگویند 9 درصد، اما من میگویم هیچ!
حالا هرچشم بینایی میتواند بیمارستان را ببیند. آنجا دردل شهر، برفرازتمام ساختمانها، ازروی تمام تپههای شهربه چشم میآید. شش سال، 9 درصد و بقیهاش، تنها پس ازسه سال ونیم...
همسایهی ما
چندتا همکاسه دارد که معمولا روزی یک ساعت را دوریک میزند. آقای فلان با سانتافهی
سفید همیشه چرکش، آقای بهمان با زانتیای نوک مدادی و آن یکی آقا که عشق ماشین عوض
کردن است.
میچپند توی
یکی ازهمین دفترها که روی شیشهاش برچسب زده ونوشته: "مشاوراملاک مورد اعتماد
شما".
بندهی حقیر(!) نیز، گاهی بهواسطهی همسایگی
وشاید، همدیواری، شاهد بعضی حرفهای درگوشی خارج ازدفترشان هستم.
میشنوم که
بعله، اقلا دوبرابر این مبلغ میارزد وبندهخدا مشکل دارد ومیشود مُفت ازچنگش
درآورد. یا میشنوم با یک تلفن هماهنگ شدن رفقایشان را، که ملک فلانی را به این
قیمت نخرید وقس علیهذا.
گاهی هم یک
چرخکی به ما میزنند و راهنمایی میفرمایند که بماند.
توی همین راهنماییها
بود که میگفتند دکتر – همان دکتراحمدینژاد خودمان – حسابی اوضاع دلالان ومُفتخران
وسایردوستان ازاین قسم را کساد کردهاست. من هم توی دلم میگفتم دم دکترگرم!
دکتراگرهمین یککارو مدیریت هوشمندانهی مصرف سوخت وملیکردن فناوری هستهای را
داشتهباشد، بسش است.
تو، ازکوچهها
میگذشتی، نسیم میآمد و عطرت را، و بوی تنت را درهم میآمیخت و میپاشید توی
روزنههای کور. کودکان، انگارعرب را پیش ازتو هیچ بوی خوشی نبوده، جمع میشدند توی
کوچه و هوای معطرت را با تمام وجود، مزمزه میکردند. و توهروقت یکیمان را میدیدی،
یکچیزی برای شکستن رسم عرب داشتی. یک لطفی برای تکریم کودکان؛ خرما، انگور، حتی
سواری دادن امین حجاز، به خردسالان!
یکجوریم آقاجان. شما که
نیستید. ما هم که دارید میبینید...
میدانم آقا، فرمودید خوف باید
درکنار رجا باشد:« انّهُ لَیسَ مِن عبدٍ مومنٍ إلا فی قلبه نُوران؛ نورخِیفةٍ و
نوررَجاءٍ»
اما از شما چه پنهان، دارم
ناامید میشوم.
نگاه میکنم به عقب، به جوانیم
که گذراندم و خواب خواب بودم. نه نتیجهای برای دنیا، نه توشهای بهر آخرت.
دلم به چی باید خوش باشد؟ به
گناههایی که نکردم؟! یا به عربدهکشیهای سالهای داغ سیاست؟!
دیگر نمیتوانم حتی خودم را
بگیرم. ازآن ژستهای روشنفکری، یا تریپ خواص بودن. دیگر نمیتوانم بچپم توی زندگی
روزمره. دیگر نمیتوانم خاص باشم و هنوز، گاهی نمازصبحم قضا شود!
میخواستم با حرفهای بعضی آشنایان وبلاگنویس،
جوگیرشوم و اعتقادی به سرتاریخ بودن وبلاگ نداشتهباشم. اما مگرتو میگذاری؟!
تو، وقتی آنطوربا
آرامش و تواضعی بیمانند، تکیه دادهای به صندلی معروفت توی جماران و تمام معادلات
دنیای جدید را تغییرمیدهی.....
دلم نیامد وبلاگم
همانطور معطل بماند و حتی 4 خط برایت ننویسم. دلم نیامد نگویم بعد ازتو، ما
جرات ما بودن پیداکردیم و جرات نه گفتن. و میگویم
تاریخ را، لااقل تاریخ معاصر را
باید به دوران پیش ازخمینی و پس ازاو تقسیم کرد.
پس مینویسم که بماند. نه حرف تازهای دارم و
نه حال ناخوشم این روزها مجال میدهد برای زیبا نوشتن.مینویسم تا تاریخ بداند، بوقهای رسانهای غرب
وشرق، همچنان دارند به ما نسل سومیها تهمت میزنند. تهمت میزنند که ازتو بریدهایم.
و تهمت میزنند که دوستیمان کم شدهاست.
مینویسم، و بهدرک
که گوشهای کرنخواهند شنید و چشمهای کورنخواهند دید! مینویسم ازتو. ازمردی که فریاد
دادخواهیش زنجیرهای گردن انسان عصرجدید را درید. ازرهبری که به ما یاد داد، خودمان
برای خودمان تصمیم بگیریم. از سیدی که همهی سعادت را، برای همهی فرزندان آدم
خواست. ازتو.
لغتها را درآغوش میگیرم، تا نترسند ازاینکه
حق مطلبت را ادا نکنند و خودم را قانع میکنم که میتوانم بگویم ازحس عجیب قلبم،
وقتی تو را میبیند. تصویرت را بهذهن میآورم و یادم میافتد به مضمون آن حرفهای
تکاندهندهات:
من دراین حوادثی که
رخداد و موفقیتهایی که بهدست آمد، برای خودم یک ذره هم نقش قائل نیستم. برای
شما هم همینطور...
و حواسم کمی جمع
خودم میشود. خودم و مثل خودم که اگریک تومانمان دو شد، یا یکنفرتوی خیابان
سلاممان داد، خیال میکنیم آسمان سوراخ شده و ما افتادهایم پایین.
مینویسم و منصرف میشوم. زود میفهمم برای ازتو نوشتن کوچکم. حالا، تا
روزی که دوست داشتنت بزرگم کند، مثل لحظههایی که میخواهیم بگوییم دوستت دارم
و نمیتوانیم، با شعر...
با هرچه عشق نام تو را
میتوان نوشت،
با هرچه رود راه تو را
میتوان سرود،
بیم ازحصارنیست که
هرقفل کهنه را
با دستهای روشن تو
میتوان گشود...
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در یکشنبه 1387/11/13 و ساعت
13:32 |
چرا هیچ چیزی قانعم نمی کنه؟ چرا هیچ چیزی نمی تونه دلمو مطمئن کنه که گم گشتشو پیداکرده؟
خسته ام. از خواب های متناهی خسته ام. از آوازخوندن های زیردوش آب، که اون همه زود تموم میشه خسته ام. از اشک های زودگذر، از عشق های متناهی، از دوست داشتن هایی که مرز داره، از غم های تموم شدنی، از قدرتی که پایان داره، از انتها خسته ام.
دلم ریاضیات جدید میخواد! هندسه ی فراکتال ها! فیزیک کوانتوم! عرفان!! نه! از دونستن تموم شدنی خسته ام!
دلم یه چیزی، یه حسی، یه جایی، یه کسی میخواد که این همه متناهی نباشه، این همه فانی، این همه کوچک، این همه زودگذر...
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت
20:23 |