تبليغاتX
تا دوباره

حرف ها   دارم   اما   ...   بزنم     یا      نزنم؟                          با  تو ام، با  تو!  خدا را !  بزنم  یا  نزنم؟

همه ي حرف دلم با تو  همين است كه "دوست..."                     چه کنم؟  حرف  دلم  را  بزنم  یا  نزنم؟

عهد  کردم   دگر   از   قول  و   غزل  دم   نزنم                           زیر    قول   دلم    آیا    بزنم   یا    نزنم؟

گفته   بودم   که   به    دریا   نزنم   دل،   اما                            کو  دلی  تا   که  به  دریا بزنم  یا  نزنم؟

از  ازل  تا   به  ابد   پرسش  آدم   این   است:                          دست  بر  میوه ي  حوا   بزنم  یا  نزنم؟

به  گناهی  که   تماشایِ  گلِ   رویِ   تو   بود                           خار  در   چشم   تمنا   بزنم   یا   نزنم؟

دست  بر  دست، همه  عمر   در  این  ترديدم:                          بزنم   یا   نزنم؟  ها ؟   بزنم   یا   نزنم؟

                                                                                           زنده ياد قیصر امین پور

+ نوشته شده توسط سها در شنبه 1388/08/09 و ساعت 6:54 |
به نام خدا

سلام.

ببینم! کسی به پیوندهای روزانه ی بلاگ - که به روز هم هستن - نگاه می کنه؟

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در یکشنبه 1388/07/19 و ساعت 21:3 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

ما و آقای هاشمی که از قدیم با هم شبیه بودیم! آقای احمدی­نژاد این اواخر شبیه­مان شد!

و شباهت­مان – البته با عذرخواهی – در ولایت­پذیری ناقص­مان است.

نقص در یک معنا، "عقب ماندن" است و در یک معنا، "جلو افتادن". اما شاید صحیح­تر و رایج­تر باشد که نقص را، "گاهی بودن و گاهی نبودن" بگوییم.

مثلا آقای هاشمی رفسنجانی، آن همه رهنمود ولی فقیه عادل زمان را نمی­شنود – یا نمی­خواهد بشنود – و یک­دفعه، بعد از آن جملات خطبه که "اعترافات اشخاص، در مورد دیگران سندیت ندارد"، می­شود نفر اول جبهه­ی حمایت از ولی فقیه!

یا آقای احمدی­نژاد؛ از ابتدای دولت نهم حرف­های آقا را فصل­الخطاب قرار داد. اما یک­مرتبه – در مبارزات انتخاباتی – صراحت رهبر را در "عدم بیان مطالبی که اثبات نشده­است و جایگاهش نیز، جای دیگری­ست"، نشنید! (البته ما هم نشنیدیم!) این روزها هم که گوش­های آقای احمدی­نژاد، در مورد آقای مشایی سنگین شده­است!

و این دقیقا ولایت­پذیری ناقص است. خدایی ناکرده نمی­گویم اطاعت، تا جایی که مطابق خواست ماست...



ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در شنبه 1388/07/04 و ساعت 13:33 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

هفته­ی پیش، وقتی خبر افشاگری «افتون بلادت» سوئدی را – و به تبعش، مثل همیشه، اعمال فشارهای رژیم صهیونیستی – شنیدم، به ذهنم رسید چرا صهیونیست ها در حمایت یا حمله­ی تبلیغاتی به یک موضوع، تا این حد سریع، قاطع و منسجم عمل می­کنند و ما، تا بیاییم فس­فس کنیم، چهلم ماجرا هم گرفته شده­است؟

 

اول از همه گمانم همان "نبود کار تشکیلاتی" ما را آزار می­دهد که بگذریم. اصلا از سوال و یافتن جوابش بگذریم! راحت شدید؟! فقط بیایید با هم به این موضوع فکرکنیم که مثلا، در همین ماجرای روزنامه­ی سوئدی، آیا نمی­شد – و نمی­شود؟ – ما هم یک نیم­چه حرکتی بکنیم؟؟ آیا اعلام حمایت چندده هزارنفری، یا مثلا چندده میلیون نفری از شجاعت روزنامه­نگاران و عوامل روزنامه­ی سوئدی، تنها در همین یک موضوع که مورد پسند و نظر ماست، نمی­تواند به­نوعی مشوّق تمام وجدان­های بیدارجهان باشد؟

 

بیایید از زاویه­ی دیگری بگوییم. هر از گاهی، حنجره­ی انسانی در گوشه­کنار دنیا به­فریاد می­آید. از سویی، دستگاه تبلیغاتی صهیونیست جهانی، آماده­ی سرکوب همه­ی صداهای مخالف است و بلافاصله پس از هر دادخواهی، توانش را برای خفه­کردن صدا به­کار می­برد. حال در این میان، اگر سایر وجدان­های بیدار بشر ساکت بمانند، آیا پس از مدتی، شهامت دادخواهی در کسی باقی خواهدماند؟

 

امیدوارم بودم پس از گذشت یک هفته از ماجرا، کسی از دوستان وبلاگ­نویس ارزشی، چنین موضوعی را مطرح کند، اما نشد و دوستان نکردند. به­هرحال، در قیل­وقال انقلاب ناکام و مخملین دوستان(!)، گمانم لااقل فکرکردن به چنین موضوعی، شروع مناسبی باشد برای بیدارشدنمان!


+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در سه شنبه 1388/06/10 و ساعت 15:11 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 


  «مروه»­ی شهید، زن بود. باردار هم بود. تحصیل­کرده هم. و حتی زیباروی. مروه، هر فاکتوری را که برای دل­سوزی لازم بود، داشت. هرچند که حتی اگر نداشت نیز، یک انسان بود.

با این­همه، رسانه­های غربی – و اگر قرار بر اطلاق لفظ بر بُعد جغرافیایی باشد، باید گفت رسانه­های غربی و شرقی – به­راحتی از کنار قتل وحشیانه­ی آن بانوی شهیده گذشتند.

رسانه­هایی که مثلا، از قتل مشکوک «آقاسلطان»، پُتک ساختند برای کوبیدن ایران و اسلام، در برابر 18 ضربه­ی چاقو که جلوی چشم آن­همه مامور و مسئول، بر پیکر بانوی شهید ما فرودآمده، خفه­خون گرفتند.

  هیچ عقل سلیمی از رسانه­های غربی، و رسانه­هایی که با قواعد بازی غرب به میدان ارتباطات آمده­اند، انتظار صداقت ندارد. آن­چه که موجب تعجب و بیش از آن، غصه است، سکوت رسانه­ای «مردم» و «ملت­ها» و به­خصوص، «ملت­های مسلمان» دربرابر این جنایت بزرگ است.

«ملت­ها»، متاسفانه چشم به «نخبگان» خویش­ دوخته­اند و نخبگان، سال­هاست که در هزارتوی «اسباب نخبگی» مانده­اند. اهل علم به علم­شان مشغول شده­اند و بازی­گران سیاست، به سیاست و مردان هنر با هنر. گویا فراموش کرده­اند و کرده­ایم، اگر علم می­خواهیم، اگر سیاست­مان عین دیانت­مان­است، اگر هنر همان دمیدن روح تعهد در انسان­هاست، همگی به­خاطر هدفی بالاتراست و بس.

  بانوی شهید ما را «در صحن بی­دادگاه»، «جلوی چشم قاضی و پلیس»، با 18 ضربه­ی چاقو به قتل می­رسانند و «مفتی اعظم الازهرمان»، دل­خوش به حفظ کل قرآن و صحاح ستّه در حافظه­اش، با «رهبر دشمنان اسلام درجهان» دست می­دهد.

بانوی شهیدمان را می­کشند و علمای ما، به جمع­آوری ادلّه­ی احکام نفاس «قانع»اند و ائمه­ی جماعات­مان، هنوز دارند فرق مقلـِّد و مقلـَّد را بر منبرها داد می­زنند.

بانوی شهیدمان را می­کشند و اهل سیاست­مان، بر سر بود و نبود حزب، درجا زده­اند و هنربازان، راه­های جذب گردش­گر را، هنوز نیاموخته­اند.

بانوی شهیدمان را می­کشند و امیرعبدالله، فقط چسبیده­است به همان حدیث پیامبر که بوسیدن هم­سر، چقــــدر ثواب دارد و من، دودوتا می­کنم که مطالعه­ام ارجح است یا نیم­ساعت وقت­گذاشتن روی این پُست!

  حال ما خیلی خراب است! نخبگان ما، یا سال­هاست «پَخمه» شده­اند و یادشان به وظیفه­ی اصلی­شان نیست، و یا در گرداگرد «کار فردی»، «نبود برنامه­»، «فقدان هدف­گذاری» و «عدم جهت­دهی مناسب از سوی نخبه­ترها»، «تیرهای­شان را در تاریکی رها می­کنند» و بس.

ما هنوز نیاموخته­ایم، «حرکت­های کور»، «بی­هدف»، «بدون چشم­انداز» و «فردی»، راه به­جایی نخواهند برد.

همین است که بانوی شهیدمان را کُشتند و ما، "هنوز" هم نفهمیده­ایم، از این میدان بزرگ جنگ رسانه­ و فرهنگ، تنها با «کار تشکیلاتی» می­توان به­سلامت بیرون آمد.


+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در جمعه 1388/04/26 و ساعت 2:16 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

انسان­ها عوض می­شوند و ما، عادت کرده­ایم به پذیرفتن همین مسئله که گویا برایمان یک اصل شده­است.

"انسان­ها عوض می­شوند!"

اما چرا؟

چه­طور می­شود که مثلا، آن جناب "سیف­الاسلام"، بعد از حدود سه دهه، به آن­جا می­رسد که؛ "کنتم جندالمرأة و أتباع البهیمه... أخلاقکم دقاق و عهدکم شقاق و دینکم نفاق و ماءکم زعاق. والمقیم بین اظهرکم مرتهنٌ بذنبه، والشاخص عنکم متدارکٌ برحمةٍ من ربّه..." (1)

 

چه­چیز می­تواند فلان مبارز پیش از انقلاب اسلامی ایران را، یا فلان مدیر متعهد سال­های پیشین نظام را، به آن­جا برساند که رو در روی ارکان همان سیستمی بایستد، که برای استقرارش شکنجه شده­بود، یا عرق ریخته­بود؟

یک سوال دیگر هم هست؛ آیا "ما"، یک­دفعه عوض می­شویم؟ یک­چیزی توی مایه­های آن کارتون میومیو عوض میشه؟!!

 


ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در سه شنبه 1388/04/09 و ساعت 12:50 |

اول؛

 

به نام بهترین حبیب و محبوب...

 

دعا می کنم، هنوز؛ "الهی، أخرج حبّ الدنیا من قلبی"...

اما تو...

در دنیایم نیستی!

تو اصلا دنیایی نیستی.

تو همان نیمه ی بهشتی ِ گم شده ای که با هم، از خود خود ِ بهشت، تا بهشت، در به در ِ محبوب شده ایم.

تو، خود ِ قلبمی.

نه!

تو در "یای" "قلبی" نهفته ای.

خود منی. تمام من که در بهشت، از هم جدا شدیم، و تا دوباره یکی نشویم، به بهشت برگشتمان نیست...

 


+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در شنبه 1388/03/30 و ساعت 14:9 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

  انتخابات ریاست جمهوری، متفاوت ازمجلس است. آن­جا به­دلیل ابعاد کوچک حوزه­ی انتخاباتی، نماینده می­تواند تا حدودی بر روند تبلیغات و روش­های آن نظارت کند. اما در این­جا، مسئله­ی نظارت مستقیم منتفی­ست. کاندیدای ریاست جمهوری باید از طریق "دقت درانتخاب یاران ستادی" و "هوش­یاری درجذب یا دفع دست­هایی که به سمتش دراز می­شوند"، به­طور غیرمستقیم بر این روند نظارت کند.

این­جاست که "نحوه­ی گزینش و چینش یاران همراه"، و نیز، "نوع برخورد تبلیغاتی حلقه­های نزدیک به کاندیدا"، می­توانند تا حدودی نماینده­ی تفکرخود فرد باشند....

 

1-      یاران میرحسین و ترجیح آشکار شور بر شعور

 

گذشتن از راه­های طی شده، همیشه با آرامش بیش­تری همراه است. شاید ازین روست که یاران میرحسین، مسیرانتخابات 80 را دوباره برگزیده­اند.

حکایت آن روزها هنوز ازیاد نرفته است. تشکیل ستادهای رای اولی­ها – معروف به ستادهای سیمرغ – و برنامه­های خاص این ستادها، راه­اندازی کارناوال­های خیابانی، برگزاری جشن­های انتخاباتی همراه با برنامه­های آن­چنانی موسیقی و آواز، اشباع جامعه ازشعارهای احساسی مثل یاس را پاس بداریم، و .... همگی دارند به همان نحو، یا به شکلی دیگر به­اجرا درمی­آیند.

 

  عدم ارائه­ی "ریز برنامه­ها" و کلی گویی؛ پرداختن به "مسائل عاطفی و احساسی" درفیلم­های تبلیغاتی، به­جای "تشریح عملکرد گذشته و برنامه­های آینده" نیز، طبق همان مدل سال 80 است.

آن­سال، فیلم تبلیغاتی سیدمحمد خاتمی، پُربود ازصحنه­ی تکراری "گریه­ی کاندیدای اصلاح­طلب" درروز14 اردیبهشت درمحل ثبت نام کاندیداها. گریه­ای که عنوان "اشک نخل" گرفت و نقش انکارناپذیری درپیروزی خاتمی داشت.

 

 


ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در دوشنبه 1388/03/18 و ساعت 10:29 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

*

خب! من هم مثل خیلی­های دیگر، مناظره­ی مهندس میرحسین موسوی و دکترمحمود احمدی نژاد را دیدم. به دقت. چندنکته درآن مناظره بود که دوست دارم با دوستان به اشتراک بگذارم؛

 

1- عدم پاسخ­گویی موسوی به موارد طرح­شده توسط احمدی­نژاد؛

درصحبت­های احمدی­نژاد، چند نکته و نقد اساسی نسبت به عمل­کرد گذشته­، و یا مسائل افراد کاملا نزدیک به میرحسین بود. نکاتی که موسوی دربرابر تمامی آن­ها سکوت کرد:

الف) برداشت غیرقانونی چند میلیارد تومانی – اگر درست یادم باشد، 53 میلیارد تومان – دولت میرحسین از پول نفت.

ب) هجمه­ی دیکتاتورمآبانه­ی میرحسین به مخالفان و منتقدان، ازجمله روزنامه­ی منتقد سیاست­های اقتصادی وی، و نمایندگان مخالف او درمجلس وقت.

ج) عدم رعایت حداقل اختیارات ریاست جمهوری توسط میرحسین و کشاندن ماجرای انتخاب و تایید وزرا به امام راحل(ره)، به­عنوان یکی از مصداق­های قانون­گریزی موسوی.

د) تحصیل غیرقانونی هم­سر میرحسین، هم­زمان در دو رشته­ی تحصیلی و هم­زمان با تصدی شغل دولتی؛ ورود به مقطع دکتری بدون دادن آزمون، و دانشیارشدن دریک رشته­ی غیرمرتبط.

 

2- پاسخ­گویی احمدی­نژاد به تک­تک نقدها و تخریب­های موسوی، به­جز چرایی حمایتش از مشائی؛

پاسخ احمدی­نژاد به تمامی تخریب­ها و نقدها، منطقی و مستند بود. ماجرای ملوانان انگلیسی، ماجرای دعوت امیرعبدالله ازوی برای سفرزیارتی حج، مسئله­ی هلوکاست، دانشجویان ستاره­دار وتوهین به آن­ها، و...

به­زعم من، تنها ماجرایی که رئیس جمهور فعلی کشور، نتوانست یا نخواست پاسخی به آن بدهد، چرایی حمایتش از رحیم مشائی بود.

 

3- برخورد دوگانه­ی موسوی با انتقادات مطروحه به دولت­های گذشته؛

موسوی درطول ماه­های اخیر، به مشاوره­ی خود به دولتین آقایان هاشمی و خاتمی افتخارکرده و آن­ را دست­مایه­ی تبلیغ خویش ساخته­است. هم­چنین، درجواب این­که بیست سال گذشته کجا بوده؟ گفته، در آن بیست سال احساس خطر نکردم و نیامدم، اما حالا احساس خطر می­کنم. و با این حرف، به­نوعی به تایید اقدامات آن دولت­ها و نیز، تخریب دولت فعلی پرداخته­است.

همین موسوی، درمناظره­ی با احمدی­نژاد، پس از آن­که توان پاسخ­گویی نقدهای احمدی نژاد به دولت­های سابق را درخود ندید، اعلام کرد کاری به دولت­های قبل و روسای آن­ها ندارد و ایشان، خود باید به گفت­وگو با احمدی­نژاد بپردازند!

 

4- حجم بالای مدارک و اسناد احمدی­نژاد؛

تقریبا تمامی حرف­های احمدی­نژاد به­صورت مستند زده­شد. ضمن آن­که وی مدارک و مستندات بسیاری با خود به جلسه­ی مناظره آورده­بود که برخی ازآن­ها را نیز، رو کرد.

 

5- اضطراب و لرزش صدای میرحسین؛

من که حتی تصور نمی­کردم، موسوی تا این حد، از مناظره با احمدی نژاد ترسیده­باشد. صدای میرحسین، تا اواسط مناظره، آشکارا می­لرزید. وی حتی دراوج اضطراب، از تلفظ صحیح برخی مخارج حروف نیز، عاجزبود.

 

6- یک­بار تجاوز احمدی­نژاد، به وقت موسوی؛

درآخرین دقایق مناظره، احمدی­نژاد، یک مرتبه با گفتن یک جمله­ی کوچک، به وقت موسوی تجاوزکرد. گرچه، او چندین بار درطول مناظره گفت، وقت کم است و او باید چندسال و چندماه تخریب را، درطول چندین دقیقه­ی کوتاه پاسخ دهد، اما به­هرحال، کار درستی نبود.

 

7- عدم اشاره­ی صریح و جزء به جزء موسوی به موارد، برخلاف احمدی­نژاد؛

نقد احمدی­نژاد به موسوی، و نیز نقدش به اطرافیان و حامیان موسوی، دقیق، شفاف و کاملا مصداقی و جزء به جزء بود. تا جایی که وی، جرات­مندانه، اسم آورد و در برخی موارد، سند نشان داد. برخلاف دکتر، نقدهای مهندس کاملا کلی و مبهم بود. مثلا این­که شما قانون­گریزی داشته­اید، در روابط خارجی خیال­باف بوده­اید و این­گونه حرف­ها.

 

8- حرف­های تکراری موسوی در برابر تازه­های احمدی­نژاد؛

موسوی تقریبا همان حرف­های این چندماهه را مطرح کرد. حتی درطول مناظره، دائما برروی ادعاهایی چون خیال­بافی در روابط خارجه، ماجراجویی و قانون­گریزی مانور داشت. درحالی­که احمدی­نژاد، به­جز آن جمله – با این مضمون – که آقای موسوی، ما شما را دوست داریم و بهتراست اطلاعاتتان را از افراد مطمئن بگیرید، تقریبا هیچ حرف تکراری­ای نزد. وی در لحظه به لحظه­ی مناظره، برگ جدیدی برای اثبات حقانیت و اصلحیت خود رو کرد.

 

9- برافرختگی و بالارفتن صدای میرحسین، در دقایق پایانی مناظره؛

در آغاز مناظره صدای موسوی بیرون نمی­آمد! احتمالا به­خاطر اضطراب. اما در آخرین فرصت صحبت خود برافروخته­شد و طنین صدایش بالا رفت. برخلاف احمدی­نژاد که تا آخرین لحظه خون­سرد بود.

 

10- عدم طرح ادعای برداشت غیرقانونی دولت از پول نفت، به­دلیل ضعف سند؛

این اواخر، مخالفان دولت، تقریبا همه­جا ادعا می­کردند دولت پولی را به­صورت غیرقانونی برداشت کرده. جالب بود که میرحسین درمناظره، حتی اشاره­ای به آن موضوع نکرد. حتما چون می­دانست هرگز نمی­تواند در یک گفت­وگوی رودررو، این ادعا را به اثبات برساند.

 

11- اشاره به افراد غیرحاضر در جلسه، توسط هر دونفر؛

هرچند احمدی­نژاد دقیقا اسم آورد و اسم کسانی را هم آورد که به­قول خودش، وارد محدوده­ی ممنوعه­ی قدرت شد، اما درواقع ماجرای صحبت ازدیگران را، موسوی آغازکرد. موسوی – البته به­صورت غیرمستقیم – ثروت صادق محصولی را نامشروع خواند و خواست ازین طریق، به احمدی­نژاد نقد وارد کند. پاسخ احمدی­نژاد، اگرچه شنیدنی و شجاعانه، اما بخشی از آن، خارج از منش و اخلاق یک گفت­وگوی دونفره بود.

 

12- نگرانی موسوی از احتمال فروپاشی ایالات متحده و رژیم صهیونیستی!

موسوی، بارها پیش­بینی فروپاشی امپراطوری امریکا و محو رژیم صهیونیستی را خیال­پردازی خواند و نسبت به آن اظهار نگرانی کرد! تاکید موسوی بر این مسئله تا آن­جا بود که مخاطب تصور می­کرد، میرحسین از فروپاشی شیطان بزرگ نارحت است!


============

*  من فایر فاکس را دوست دارم اما او، متاسفانه نیم فاصله های مرا دوست ندارد!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در جمعه 1388/03/15 و ساعت 1:35 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

  گذشته ازآدم­هایی که خودشان را می­زنند به کوری، خیلی­ها هم خیلی چیزها را می­بینند و به روی مبارکشان نمی­آورند.

خب که چی؟!

هیچ! به قول دنباله رو.....نیستم!  آمارها توی مملکت ما، همیشه درحال پیش­رفتند! کارمندها صبح می­روند، فرم آماررا پرمی­کنند و می­تحویلند و تمام! کشوربه پیش می­رود!

توی این شرایط، مردم حق دارند به آمارهای دولت­مردان با دیده­ی تردید نگاه ­کنند. مثلا، حتی من حق دارم شک داشته­باشم که توی ایران، کشوری که تا سال 84، کل تولید فولادش 9 میلیون تُن بوده­است، ظرف سه سال، تولید فولاد به 15 میلیون تُن رسیده­باشد. آن­هم سه سال دولت نهم! که این­همه پشت سرش حرف می­زنند!!

 

  برای همین است که توی مسائل به این حساسی، من یکی چشم­هایم را خوب بازمی­کنم و به آن­ها اعتماد می­کنم. چطور؟ ببینید؛

1- در دل شهرکرد...

خانواده­ام ازسال 81 ساکن شهرکرد شدند. همان سال اول، به­خاطر تصادف یکی ازپسردایی­هایم، پایم به بیمارستان آیت­الله کاشانی کشیده­شد. یک روز ویک شب مراقب بیماربودم. بعد ازآن، زمستان 83 به­خاطر سکته­ی مغزی مادربزرگ مرحومم، و بهار84 برای مراقبت ازیکی دیگرازپسردایی­هایم – که ماشاء­الله دست به تصادفشان خوب است! – دوباره توی بیمارستان، مراقب بودم. همان موقع وقتی برای رفع خستگی، اطراف بیمارستان پرسه می­زدم، یک چیزهایی از پروژه­ی بازسازی وتوسعه­ی بیمارستان می­شنیدم. پروژه­ای که ازسال 78 شروع شده­بود، تا سال 84 عملا هیچ پیش­رفتی نداشت. آقایان فعلی می­گویند 9 درصد، اما من می­گویم هیچ!

حالا هرچشم بینایی می­تواند بیمارستان را ببیند. آن­جا دردل شهر، برفرازتمام ساختمان­ها، ازروی تمام تپه­های شهربه چشم می­آید. شش سال، 9 درصد و بقیه­اش، تنها پس ازسه سال ونیم...

 


ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در یکشنبه 1388/03/10 و ساعت 11:3 |

به نام خدا


این وبلاگ جهت "تنبیه" نویسنده اش، موقتا "تعطیل" می شود!

امیدوارم "تاثیر" داشته باشد.

هنوز هم، "والله علیمٌ بذات الصّدور"...



+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در سه شنبه 1388/02/15 و ساعت 10:22 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 


 

هم­سایه­ی ما چندتا هم­کاسه دارد که معمولا روزی یک ساعت را دوریک میزند. آقای فلان با سانتافه­ی سفید همیشه چرکش، آقای بهمان با زانتیای نوک مدادی و آن یکی آقا که عشق ماشین عوض کردن است.

می­چپند توی یکی ازهمین دفترها که روی شیشه­اش برچسب زده ونوشته: "مشاوراملاک مورد اعتماد شما".

بنده­ی حقیر(!) نیز، گاهی به­واسطه­ی هم­سایگی وشاید، هم­دیواری، شاهد بعضی حرف­های درگوشی خارج ازدفترشان هستم.

می­شنوم که بعله، اقلا دوبرابر این مبلغ می­ارزد وبنده­خدا مشکل دارد ومی­شود مُفت ازچنگش درآورد. یا می­شنوم با یک تلفن هماهنگ شدن رفقایشان را، که ملک فلانی را به این قیمت نخرید وقس علی­هذا.

گاهی هم یک چرخکی به ما می­زنند و راه­نمایی می­فرمایند که بماند.

توی همین راه­نمایی­ها بود که می­گفتند دکتر – همان دکتراحمدی­نژاد خودمان – حسابی اوضاع ­ دلالان ومُفت­خران وسایردوستان ازاین قسم را کساد کرده­است. من هم توی دلم می­گفتم دم دکترگرم! دکتراگرهمین یک­کارو مدیریت هوش­مندانه­ی مصرف سوخت وملی­کردن فناوری هسته­ای را داشته­باشد، بسش است.

 


ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در جمعه 1388/02/04 و ساعت 18:23 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم


 عزرائیل پشت دربود.

نفس ­کشید.

صدای نفس­هایش خط خطی­ام ­کرد.

دیگرهیچ صدایی جزصدای بریده بریده­ی نفس­هایش نیامد.

تگرگ آرام شد.

سوراخ قفل در، هجوم ­آورد توی صورتم.

یک قطره آرام، سُرخورد تا وسط لب­هایم.

یخ کردم...

 


ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در پنجشنبه 1388/01/27 و ساعت 15:14 |

دلی که معرفت کسب داغ را گـُم کرد

شناس­نامه­ی گل­های باغ را گم کرد

مرا به­سمت خیابان سبز عشق ببر

دلم نشانی آن کوچه­باغ را گم کرد...

 

- از مرحوم امین­پور

 

پی­نوشت؛ توی زمونه­ای که از ده صبح تا یازده شب باید دوید، بلکه نه سود برد و نه ضرردید، دیوانه­ام که مشق عشق می­کنم...

دیوانه­ام؟!

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در شنبه 1388/01/22 و ساعت 15:59 |

بی­داد کن که نیستم از اهل سبزوار

هم تن دهم به ذلّت و هم سر دهم به دار





 

- مگه توی ایران، کپی­رایت تصویب شده؟!

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در دوشنبه 1388/01/17 و ساعت 0:31 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

ازکوچه­مان گذشتی.

سال هزاروخورده­ای بود؛ سال آمدنت.

دامانمان خاک­آلود بود بس که ازصبح، سنگ جمع کردیم برای استقبالت...

حارث می­گفت کلماتت سحراست؛ همه­شان می­گفتند جادوگری.

آمدی، رفتی و سنگت زدیم. همه­مان، با من.

 

روزها می­گذشت.

تو، ازکوچه­ها می­گذشتی، نسیم می­آمد و عطرت را، و بوی تنت را درهم می­آمیخت و می­پاشید توی روزنه­های کور. کودکان، انگارعرب را پیش ازتو هیچ بوی خوشی نبوده، جمع می­شدند توی کوچه و هوای معطرت را با تمام وجود، مزمزه می­کردند. و توهروقت یکی­مان را می­دیدی، یک­چیزی برای شکستن رسم عرب داشتی. یک لطفی برای تکریم کودکان؛ خرما، انگور، حتی سواری دادن امین حجاز، به خردسالان!


 


ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در یکشنبه 1388/01/09 و ساعت 0:0 |

 

گناه اگرچه دراندازه­ی دماوند، برابرکرم خداوند هیچ است، اما نتایجش را چه باید کرد؟

خدا مبدل­السیّئات بالحسنات است، اما آبروی ریخته هم آیا به جوی بازمی­گردد؟

پرده­های دریده را چه باید کرد؟ حرمت­های هتک شده، دل­های شکسته را چه؟

ذهن­های مخدوش شده را چطورمی­شود جبران کرد؟

بی­چاره مردمانی که ازگناهشان نترسند.

بی­چاره ملتی که فراموش کنند "الدّنیَا یَغِرُ و یَفِرّ"...

بی­چاره همه­ی همه­ی همه­امان، که هرکداممان یک­طور...

حتی اگر خودمان بخواهیم و دیگری نخواهد. بی­چاره آن­که برای سعادتش نجنگد.

یا اله­العاصین...


ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در دوشنبه 1387/12/26 و ساعت 7:14 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

یک­جوریم آقاجان. شما که نیستید. ما هم که دارید می­بینید...

می­دانم آقا، فرمودید خوف باید درکنار رجا باشد:« انّهُ لَیسَ مِن عبدٍ مومنٍ إلا فی قلبه نُوران؛ نورخِیفةٍ و نوررَجاءٍ»

اما از شما چه پنهان، دارم ناامید می­شوم.

نگاه می­کنم به عقب، به جوانیم که گذراندم و خواب خواب بودم. نه نتیجه­ای برای دنیا، نه توشه­ای بهر آخرت.

دلم به چی باید خوش باشد؟ به گناه­هایی که نکردم؟! یا به عربده­کشی­های سال­های داغ سیاست؟!

دیگر نمی­توانم حتی خودم را بگیرم. ازآن ژست­های روشن­فکری، یا تریپ خواص بودن. دیگر نمی­توانم ب­چپم توی زندگی روزمره. دیگر نمی­توانم خاص باشم و هنوز، گاهی نمازصبحم قضا شود!



ادامه مطلب را این جا بخوانید
+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در جمعه 1387/12/02 و ساعت 11:11 |

بسم­الله­الرحمن­الرحیم

 

 

  می­خواستم با حرف­های بعضی آشنایان وبلاگ­نویس، جوگیرشوم و اعتقادی به سرتاریخ بودن وبلاگ نداشته­باشم. اما مگرتو می­گذاری؟!

تو، وقتی آن­طوربا آرامش و تواضعی بی­مانند، تکیه داده­ای به صندلی معروفت توی جماران و تمام معادلات دنیای جدید را تغییرمی­دهی.....

دلم نیامد وبلاگم همان­طور معطل بماند و حتی 4 خط برایت ننویسم. دلم نیامد نگویم بعد ازتو، ما جرات ما بودن پیداکردیم و جرات نه گفتن. و می­گویم تاریخ را، لااقل تاریخ معاصر را باید به دوران پیش ازخمینی و پس ازاو تقسیم کرد.

  پس می­نویسم که بماند. نه حرف تازه­ای دارم و نه حال ناخوشم این روزها مجال می­دهد برای زیبا نوشتن.  می­نویسم تا تاریخ بداند، بوق­های رسانه­ای غرب وشرق، هم­چنان دارند به ما نسل سومی­ها تهمت می­زنند. تهمت می­زنند که ازتو بریده­ایم. و تهمت می­زنند که دوستیمان کم شده­است.

می­نویسم، و به­درک که گوش­های کرنخواهند شنید و چشم­های کورنخواهند دید! می­نویسم ازتو. ازمردی که فریاد دادخواهیش زنجیرهای گردن انسان عصرجدید را درید. ازرهبری که به ما یاد داد، خودمان برای خودمان تصمیم بگیریم. از سیدی که همه­ی سعادت را، برای همه­ی فرزندان آدم خواست. ازتو.

  لغت­ها را درآغوش می­گیرم، تا نترسند ازاین­که حق مطلبت را ادا نکنند و خودم را قانع می­کنم که می­توانم بگویم ازحس عجیب قلبم، وقتی تو را می­بیند. تصویرت را به­ذهن می­آورم و یادم می­افتد به مضمون آن حرف­های تکان­دهنده­ات:

من دراین حوادثی که رخ­داد و موفقیت­هایی که به­دست آمد، برای خودم یک ذره هم نقش قائل نیستم. برای شما هم همین­طور...

و حواسم کمی جمع خودم می­شود. خودم و مثل خودم که اگریک تومانمان دو شد، یا یک­نفرتوی خیابان سلاممان داد، خیال می­کنیم آسمان سوراخ شده و ما افتاده­ایم پایین.

  می­نویسم و منصرف می­شوم.  زود می­فهمم برای ازتو نوشتن کوچکم. حالا، تا روزی که دوست داشتنت بزرگم کند، مثل لحظه­هایی که می­خواهیم بگوییم دوستت دارم و نمی­توانیم، با شعر...

 

با هرچه عشق نام تو را می­توان نوشت،

با هرچه رود راه تو را می­توان سرود،

بیم ازحصارنیست که هرقفل کهنه را

با دست­های روشن تو می­توان گشود...

 

 

+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در یکشنبه 1387/11/13 و ساعت 13:32 |

خسته ام.

پزشک نمی خوام.

نسخه هم، نه.

دارو، دارو...


چم شده؟

خسته ام.

چرا هیچ چیزی قانعم نمی کنه؟ چرا هیچ چیزی نمی تونه دلمو مطمئن کنه که گم گشتشو پیداکرده؟

خسته ام. از خواب های متناهی خسته ام. از آوازخوندن های زیردوش آب، که اون همه زود تموم میشه خسته ام. از اشک های زودگذر، از عشق های متناهی، از دوست داشتن هایی که مرز داره، از غم های تموم شدنی، از قدرتی که پایان داره، از انتها خسته ام.

دلم ریاضیات جدید میخواد! هندسه ی فراکتال ها! فیزیک کوانتوم! عرفان!! نه! از دونستن تموم شدنی خسته ام!

دلم یه چیزی، یه حسی، یه جایی، یه کسی میخواد که این همه متناهی نباشه، این همه فانی، این همه کوچک، این همه زودگذر...



+ نوشته شده توسط صادق الله بخشي در چهارشنبه 1387/11/09 و ساعت 20:23 |